بیشتر حرفهای سروش درست بودند

Share Button

اتفاقی که در انقلاب اسلامی رخ داد، پیشاهنگان و نخبه گان جامعه، پرچمداران خرفه گرایی و اهداف خرافی مردم شدند. مردم در انقلاب اسلامی، به معنای جامغه شناختی؛ مردم با تعریف شهروند از آنها، مردم نبودند. آنها دهها میلیون «دینوند» بودند که احزاب سیاسی و تحصیل کردگان جامعه را تا سطح دعا نویسان و رمالان سیاسی، تنزل دادند تا از آنها برای خود رهبر بسازند. و در این بین آخوند ها رهبران طبیعی این توده مسخ و افسونزده دینی بودند که روشنفکران سیاسی هم به خیل آنها پیوستند بدون اینکه لحظه ای به جایگاه طبیعی تاریخی و اجتماعی خود بیاندیشند.

اظهارات سروش در مَنغَبَتِ خمینی موج بی سابقه ای از انتقادات را علیه او در بین ایرانیان برانگیخت. بدون اینکه کسی پیدا شود و این اظهارات را که که در کنه و ماهیت خود، هجو کننده خمینی بودند را از این زاویه ببیند.

از آن بخشهایی از اظهارات سروش که از خمینی افلاطون زمانه ساخته بود میگذرم چون حتی اغراق آمیز هم نبودند بلکه سروش مبنای ارزیابی خود در مورد خمینی را خود آگاهانه یا ناخود آگاه، «هنر شیادی» نهاد که عناوین «عرفان و فلسفه» را بر آن هنر گذارد. به این معنا، آیت الله خمینی و تمام حواریونش الحق در این زمینه افلاطون و افلاطونیان» زمانه در «این عرصه»  بودند.

صادقانه بگویم من  هرگز سروش را آدم با سوادی تلقی نکرده ام، یعنی اگر هم او مایه ای از علم کلام و معنا در انبان ذهنی خود داشته باشد، در بهترین حالت از جنس همان دانسته هایی میباشند  که سید قطب و حسن البنّا (اخوان المسلمین)و علی شریعتی( تشیع علوی)، داشته اند که نمونه های نازلتر آن، مطهری، بهشتی، مفتح و باهنر بودند.

معروفیت سروش به عنوان یک فیلسوف اسلامگرا، فرضاً، با تجدید نظر طلبان دینی چون سید محمد علی باب،قرةالعین، لوتر یا آیت الله بُرقعی هم وزن نیست.  یعنی او از خود، گفتمانی نو و تجدید نظر طلبانه در دین اسلام ندارد و بدعت گذار یک مشرب دینی جدید نیست بلکه هنر او مانند شریعتی یافتن بیان و زبان امروزی برای یک گفتمان مندرس قرون وسطائی است.

ولی این کهنگی اندیشه ای او نباید قضاوت ما را درباره او و این سخنرانیش در آمریکا، آنچنان تحت تاثیر قرار دهد، که به ارزیابی سطحی آن بپردازیم.

جنبه مهم تر سخنان سروش که اهمیت آن بسیار فراتر از حرفهای اوست به مسئله درک ما از مفهوم «مردم» در عرف سیاسی و جامعه شناسی بر میگردد که جا دارد روی آن لختی اندیشه کنیم تا در تحلیل های خود به بی راهه نرویم. این را از این روی میگویم که این واژه در ادبیات سیاسی ما اغلب درست به کار نمی رود. مثلاً دنباله روی از مردم، «مردمی» بودن نامیده میشود بدون اینکه درک کنیم:

ـ اگر مردم مطالبات مدنی، سیاسی و اقتصادی درستی داشته باشند، اولاً این «مردمی» بودن باید ماهیت آوانگاردی یا پیش آهنگی داشته باشد نه نباله روی باشد مانند جریانات روز.

ـ و در ثانی، در خرفه پرستی، فریب خوردگی و افزون خواهی غیر منطقی؛ نباید پیشاهنگ مردم شد و نه حتی لحظه ای همراه و دنباله روی آنها.

اتفاقی که در انقلاب اسلامی رخ داد، پیشاهنگان و نخبه گان جامعه، پرچمداران خرفه گرایی و اهداف خرافی مردم شدند. مردم در انقلاب اسلامی، به معنای جامغه شناختی؛ مردم با تعریف شهروند از آنها، مردم نبودند. آنها دهها میلیون «دینوند» بودند که احزاب سیاسی و تحصیل کردگان جامعه را تا سطح دعا نویسان و رمالان سیاسی، تنزل دادند تا از آنها برای خود رهبر بسازند. و در این بین آخوند ها رهبران طبیعی این توده مسخ و افسونزده دینی بودند که روشنفکران سیاسی هم به خیل آنها پیوستند بدون اینکه لحظه ای به جایگاه طبیعی تاریخی و اجتماعی خود بیاندیشند.    

سروش در این سخنرانی گفت؛ خمینی در ورود به ایران، بیشترین استقبال مردمی را که برای یک رهبر سیاسی در تاریخ بی سابقه بود، و بزرگترین بدرقه مردمی را به هنگام خاکسپاری اش داشت که در تاریخ دنیا نظیر نداشته است.

از نگاه من، این سخنان سروش صد درصد درست می باشند. خمینی، با توجه به توضیحات پیش گفته، مردمی ترین شخصیت سیاسی تاریخ بود و اگر کسی در این شک کند، با واقعیت سرِ جنگ دارد. ولی این فقط یک روی سکه است.

آنها که نسبت به حمایت مردمی وسیع خمینی از روی عناد و عقده، آنرا انکار میکنند، تنها چشم به روی واقعیت نمی بندند بلکه بی سوادی خود را نیز عریان میکنند.

مسئله ساده است. باید ببینیم این کلمه قُدسی شده و متبرک «مردم» به معنای جامعه شناسی بطور اعم و جامعه شناسی سیاسی به طور اخص یعنی چه؟

در تاریخ فلسفه از ارسطو به بعد تا کانت و تا امروز، عقل و عقلانیت به دو عرصه کاملاً  متفاوت اندیشه و عمل تقسیم شده اند. عقلانیت عملی و عقلانیت محض یا نظری.

نمونه عقلانیت عملی، کار یک مکانیک به هنگام تعمیر یک ماشین است، که او عاری از احساس و هیجان و تعصب سعی میکند ایراد ماشین را شناسائی و آنرا برطرف کند. یک روستایی با همین دقت وعقلانیت عملی به کشاورزی اش می پردازد و… .

در حالی که اگر آن مکانیک و این کشاورز هرچه خرافه پرست هم باشند، خرافه پرستی خود را در کارشان دخالت نمی دهند. کشاورز ممکن است برای نزول باران نماز حاجت بخواند ولی آبیاری، کِشت خود را به امید «الله» واگذار نمی کند.

عقلانیت نظری(تفکر محض بدون مبنا سازی تجربه) یعنی اندیشه کردن. یعنی تصویر و تَصّور هستی و ارتباطات آن، به کمک اندیشه محض و بی توجه به اینکه وجود مادی و مصداق های مشخص و حتی علوم تجربی چه میگویند. اگر یک مکانیک با اسلوبی نادرست بخواهد از یک ماشین عیب یابی کند، میگوییم «غیرعقلانیت عملی» عمل میکند و در مورد کشاورز هم همینطور.

در عرصه نظری هم، غیر عقلانیت داریم IRATIONALITY.

نمونه بارز«ای ـ راشِنالیتی یا ای ـ راسیونالیتی» تفکر مذهبی و هرگونه خرافه پرستی است که در سیستم باوری آن، کمترین هسته منطقی وجود ندارد.

«خرافه» یک دنیای هپروتی است که حتی با خدا پرستی سیستماتیزه و تئوریزه شده(الهیات) فرق دارد. اینکه آدم به یک درخت یا ضریح یک امام، یک تکه پارچه ببندد تا حاجتش برآورده شود، مذهب نیست بلکه خرافه محض در مذهب  می باشد که خود مذهب هم در اصل(ای ـ راسیونال است)، یعنی غیر عقلانیت مضاعف! یعنی دنیای وهمی را ملاک انتخاب، قضاوت و عمل قرار دادن.

توده مردمی که نه به سائقه و انگیزه های مطالبات شهروندی بلکه به سائقه باورهای خرافی یا مذهبی خود به حرکتی دست میزنند مانند گوسفندانی هستند که سلاخی با یک دسته برگهای سبز پلاستیکی و نایلونی بتواند آنها را گول بزند و به مسلخ ببرد. یعنی حتی از مصرف یک مقدار یونجه واقعی هم برای جلب آنها خودداری کند.

آیت الله خمینی، نه با دسته ای یونجه و علف واقعی، بلکه با یک دسته رشته نخ پوسیده سبز رنگ، نه تنها توده عوام را بلکه نخبگان جامعه با سواد! مملکت را هم دنبال خود کشید.

اگر خمینی میخواست با تکیه بر عقلانیت عملی مردم، طرح مطالبات حقوق شهروندی آنان، آنها را به دنبال خود بکشاند، به جلب حتی ۲ نفر هم موفق نمی شد تا چه رسد به ۹۰% از ملت ایران. زیرا در این عرصه، او حتی یک کلام واقعی و مستدل هم برای گفتن به مردم نداشت.

خمینی از ملت ایران نخست  اُمت اسلامی ساخت و از امت اسلامی، اُمت شیعی و از امت شیعی، اُمت حزب اللهی  و سپس ولایتمداران آخوندی ساخت و روی گرده آنها سوار شد تا آنها را به سلاخ خانه تاریخ و ذبح مدنیت شان بکشاند.

مردم ایران در انقلاب ۵۷ نه با تکیه بر قدرت تشخیص، شعور و عقلانیت عملی و حقوق شهروندی خویش بلکه با محرکه توهمات مذهبی و اطاعت«دین وندی» خویش، چون گله ای گوسفند دنبال خمینی و دیگر شارلاتان های مذهبی رفتند و آنهم نه گوسفندانی که شامه شان بوی علف تازه را بطور غریزی دریافته است بلکه گوسفندانی که با  موادِ مخدر، چنان گیج و گُننگ شده اند که، قدرت تشخیص خود را حتی برای تمیز علف واقعی از رشته ای نخ های سبز رنگ پوسیده از دست داده بودند.

انقلاب اسلامی ۵۷ گوسفندی ترین و در عین حال فراگیر ترین انقلاب تاریخ بود زیرا محرکه مذهبی، آخرت گرایی، آخوند باوری پلات فرم خواستهای آن بود و نه مطالبات اقتصادی و اجتماعی آدمهایی که برای زندگی بهتر و شایسته تر قیام کرده اند. چنین انقلابی حتی در جنبش های مذهبی قرون وسطا در دنیا به شمول اسلام  نظیر نداشته است. اعرابی که پشت سر پیغمبر راه افتادند بیشتر به غارت های این جهانی و کنیزگیری و اسیرگیری از ایران و روم و بابل و مصر فکر میکردند تا جوی های شیر و عسل در آن دنیا.

غارت گری و خراج گیری آنان از ملل مقهور این را نشان میدهد و اسارت دختران یزدگرد و “کنیز صیغه ای شدن آنها” برای  امام حسن و امام حسین گواه این امر می باشد. مگر ممکن است دو دختر که تمام اعضای خانواده شان توسط مهاجمان عرب قتل عام شده و سرزمینشان به جولانگاه آنها تبدیل گشته با رغبت تن به چنین صیغه یا عقدی بدهند.

۳ انقلاب بزرگ ۳ سده گذشته؛ فرانسه، آمریکا و روسیه همه با شعارهای سیاسی ـ اقتصادی این جهانی رخ دادند. برابری، برادری و کوتاه کردن دست کشیشان و کلیسا خواست انقلاب فرانسه بود. استقلال از انگلیس خواست مردم آمریکا و نان، صلح، زمین(برای دهقانان) و ۸ ساعت کار برای کارگران خواست انقلاب روسیه بود. در این انقلاب ها، توهمی در مورد مطالبات مطرح شده در کار نبود.

من بعید میدانم که سروش موقع توضیح اینکه “مردم در صفوف دهها میلیونی بی سابقه از امام استقبال، و تا گورستان او را بدرقه کردند”، این تعریف جامعه شناختی از مردم را نداند؛ مردمی دین زده خرافی و هپروتی شده، که طرفداری آنان از یک جریان یا شخص فقط ، میزان عوامفریبی آن جریان یا شخص را می رساند و نه اعتبار سیاسی واقعی آنها را. خمینی در این انقلاب رهبر خرافه پرستی تاریخ و مردمی سحرو افسون شده بود که روی دست تمام قدیسان تاریخ یا شیادان تاریخ بلند شد و بیشترین تعداد مرید را هم برای خود ساخت.

بر توده عوام و خرافاتی مردم میهن ما در مقطع انقلاب که تصادفاً و پارادوکسال پس از انقلاب به میدان آمدند و نه در جریان آن،* حرجی نیست اگر با یک دسته ریسمان رنگ شده رنگ به رنگ سبز علفی رنگ شوند ولی اساتید سیاسی این مملکت هم به نوعی و با ذهنیت واهی سیاسی یا ایدئولوژیک خود چنان توسط خمینی رنگ شدند که هیچ شیادی در تمام طول تاریخ مدون بشر موفق به چنین رنگ آمیزی ماهرانه ای نشده است

*

توده مردم در شهرستانها و روستاها به تواتر پس از پیروزی انقلاب بدان پیوستند، آنها نیامدند تا شاه را براندازند چونکه سرنگون شده بود، آنها آمدند تا پشت سر خمینی در این دنیا به توهمات مذهبی خود جامعه عمل بپوشانند. آنها آمدند تا تکبیر گویان پای مراسم اعدام و سنگسار باشند و برای اعدامها، سنگسارها و بگیر و ببند ها مشروعیت مردمی ایجاد ایجاد کرده و صفوف بسیج را علیه مردم پر کنند.

No Comments