بلبل خوب نمیخواند!

Share Button

«قوانین میباید مفاد و ترجمان اراده عمومی باشند و حکومتها باید طبق آنها عمل کنند»
«قدرت قانون گذاری فقط حق مردم است»
«قوانینی که مورد تأئید و تصویب مردم قرار نگرفته هیچ اند و اصلاً قانون نیستند»
ژان ژاک روسو( ۱۷۶۲ قرارداداجتماعی)

در کشورهای مدرن، پیشرفته و یا به زبانی بر خوردار از نظام های لیبرال دموکراتیکِ امروزِ دنیا، سیاست و مشارکت سیاسی برای مردم یعنی شرکت در جابجائی و تنظیم ادواری مدیریتی است که، خطوط عمده کار کرد آنرا قوانین اساسی، نهاد های ریشه دار سیاسی و مدنی، نظارت مستقل و مداوم رسانه ائی و حکمیتِ نیرومند قضائی تعین کرده است. در این نظامها اگر وزن اقتدار سیاسی در مقابل اقتدار یا اختیار و آزادی فرد و کارگزاران سیاسی و مدنی آنها سنگین و یا سبک تر میشود به روح آن قوانینی مربوط میشود که بر روابط بین ارگانها ی فوق الذکر حاکم است. میزان دموکراسی و حقوق فردی تابع حاکمیت ادواری این یا آن حزب نیست. مدیران سیاسی مملکت مصونیت قانونی چندان بیشتری از شهروندان عادی ندارند و با رفتن این حزب و آمدن آن حزب هم چیزی زیرو رو نمیشود. این آن چیزی است که حدودِ ۴ صده پیش از میلادمسیح، افلاطون از آن بعنوان آمریت و اقتدار قانون در برابر اقتدار فرد، شاه یا تیران در «جمهوریت» خود فورموله کرد. در چنین «جمهوری»، مهم نیست شاه رئیس مملکت باشد یا یک رئیس جمهور که ادواری برگزیده میشود. ژان ژاک روسو قریب ۲۲ صده پس از افلاطون این مبحث را در اثر خود بنام « قرارداداجتماعی» فورمولبندی کرد.
در نظامی که در آن رئیس مملکت قدرت فائقه را دارد، سهمِ جمهور (به معنی آحاد و عامه مردم) و ارگانهای نمایندگی آنان کم و سهم رئیس مملکت از آمریت و اقتدار زیاد است و بر عکس در نظامی که اقتدار قانون و نهاد های قانونی زیاد است قدرت دولتمردان تابعی از دیوانسالاری قانونگرایانه است دیوان سالاری و نظام قانونیی که تبلور اراده مردم است. عرصه قدرت( سیاسی و حکومتی) در یک کشور مفروض را میتوان به یک خانه یا بنای تجاری یا دفتر سیاسی تشبیه کرد که در این غرب و یا مدل غربی، مستأجرانی در آن می آیند و میروند و کاری بیش تعوض کاغذ دیواری و یا جابجائی مبلها و قاب عکسها ندارند و حتی قدرت تعویض کامل خدمه خانه یا بنا (دیوان سالاری ) را هم ندارند. در این نظامِ مدل شده ی غربی، ایدئولوژی این یا آن حزب، تا آنجا بُردِ کارکردی دارد که خود را در تنظیمات سطحی و روکارانه و نه بنیادسازانه، مثل تعیرات مالیاتی، جرح و تعدیل سیاست های آموزشی و به نسبت محدود تری روابط خارجی و.. نشان میدهد و نه بیش. و از همه مهمتر در این گونه مدل سیاسی، ایدئولوژی زدائی از سیاست، نگاه کارکردیِ (پوریتیویستی) و پراگماتیک به سیاست، قضاوت سیاسی را برای مردم آسان و آنرا در تیررس شعور ساده، متعارف و تجربی شهروندان قرار داده است. برای قضاوت سیاسی احتیاجی نیست همه این عرصه را در بعد نظری، تاریخی، اخلاقی و.. ، عمیقاً و فیلسوف مآبانه درنوردید*.
در جومع غیر« لیبرال دموکرات»، جوامع عمدتاً آسیائی، مسئله قدرت سیاسی و جابجائی در آن مسئله تغیر مستأجر نیست بلکه مسئله ی پروژه ساخت است. حال آیا این پروژه سازی یا شالوده ریزی برای یک بنای استیجاری سیاسی است یا نه، شالوده ریزی برای بنائی است با نیّتِ ابد مدت سازی ساخت قدرت که، در جائی مثل ایران ما، بحث قصر و کاخ ولائی و سلسله ولائی است، و یا نه، کاخِ سلسله های «خودجمهوری خوانده» از قبیل جمهوری صدامی و معمر القذافی و.. و یا قصور سلطنتی است چه با تاج و چه بی تاج. تغیرات سیاسی در این جوامع تغیر بنیادهاست . این تغیر مثل آزمون استقرار حکومت اسلامی در میهن ما و کمونیسم در کشور های کمونیستی سابق، پیاده کردن یک اتوپی دینی و یا سیاسی است. اتوپی هائی که ریشه در باورهای کهن مردم دارد که موضوع روانشناسی و متافیزیک تاریخی است.
چند روز پیش که مقاله ی دو تا از بزرگان اصلاح طلب را که در آن برای زدن چند تلنگر انتقادی به استبداد حکومتی سایه انداخته برمملکتمان، تازیانه که هیچ بلکه شمششیر انتقاد بر استبداد پهلوی کشیده بودند، را خواندم بفکر افتادم تا در این زمینه، این شلم شوربای سیاست ورزی که در آن دوغ و دوشاب ایدئولوژک و تاریخی در هم میجوشد و موازین اخلاقی فردی( که در بسیاری موارد اجمائی هم روی آنها نیست)، به حوزه سیاست ورزی روزانه کشیده میشوند، یاداشتی بنویسم. متاسفانه در تحلیلهای بسیاری از نخبگان سیاسی جامعه ما مسائل مورد بحث تاریخی مثل احکام الهی و بدیهیات سیاسی و تاریخی چنان مبنای قضاوت قرار میگیرند که گوئی از هرگونه شک منطقی مبرا وبی نیاز هستند. با خود گفتم جامعه ائی که در آن اکثر فرهیختگان سیاسی اش به «حقیقت محض» دست یافته اند، حقیقتی که در آن، خود و باورشان محوریت دارد، به پرسش گذاشتن «مسائل حل شده و قطعیت یافته» در وبلاگ و سایتی ناپیدا و گمنام چون سایت من، بسان ناله یا گریه ضعیف کودکی در همهمه یک دیسکوتک شلوغ است.
روشنگری اروپائی، از جمله، با شک کردن در آنچه حقیقت محض و پذیرفته شده مینمود آغاز شد ولی قریب چهارصد سال پس از «رنه دکارت» که شک کردنِ خود را دلیل «بودنِ» خود میدانست، ما در میان ادعیه و اورادِ تاریخی دنبال راه درمان دردهای سیاسی امروزمان میگردیم و بر اساس بسیار مستندات وِرد گونه ی شبه تاریخی به داوری مینشینیم. در چنگال استبداد دینی گرفتار شده، به استبداد و دیکتاتوری سیاسی محمد رضا شاهی فحش میدهیم بدون اینکه اولاً زحمت درک تفاوت صفت استبداد «سیاسی» و «مذهبی» را بخود بدهیم و از آن بدتر درمقام دکتر علوم سیاسی علامت تساوی بین دیکتاتوریهای فاسد و گذشته گرا با دیکتاتوری های توسعه گرا میگذاریم و مدعی حقوق بشر( بعنوان یک جنبش مدنی و آرمانی) در طول تاریخ شده استبداد ۲۵۰۰ ساله شاهی را در با ترازوی نظام پارلمانتاریستی امروزه اروپا و نه دیروز استبدادی و نوع آتیلائی آن، اندازه میگیریم. البته داشتن تیتر دکترای سیاسی و جامعه شناسی و ِسمت مدرس دانشگاهی داشتن این ضعف ادراکی را در بازار سیاست امروز ما میتواند جبران کرده و دهن بند به دهان آدمهای غیر اکادمیکی از قماش نگارنده این یاداشت بزند .
دوران حاکمیت امام راحل با طلای ناب آبکاری و زرنگاری میشود تا بعنوان عصر طلائی و اوج تجربه دموکراسی( و البته منبعِ مرجع و قابل ارجاء) در تاریخ ما ثبت شود. دکتر محمد مصدق « رهبر بی چون چرای جنبش ملی شدن صنعت نفت» که در حقیقت خود مدعی چیزی فراتر از گفتمان ملی شدن صنعت نفت نبود و پایگاه اجتماعی او بازار و امثال مرحوم شمشیریها
( صاحب چلو کبابی معتبر بازار) و بخشی از روحانیت سیاسی و لایه های سنتی متوسط جامعه شهری با نگاه ناسیونالیستی جهان سومی( نه باز، مدرن و جهان گرایانه) بودند، به پیامبر، نماد و نمود بی چون چرای جنبش مدرن ملی و آرمان تجدد خواهی ما فرا میروید، بار اخلاقیات فردی به معنای سنتی اشان، چنان دربافت سیاست مملکت میطند که شرابخوری فلان زن درباری یا رقصیدنش با این و یا آن مرد و روابط جنسی او، به بزرگترین پارامتر قضاوت سیاسی نخبگان سیاسی زمان تبدیل میشود. همزماناً مدرنیزانسیون عصر محمد رضا شاهی، سمت گیری هایی رفرمیستی او در عرصه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در چنان لایه زمختی از لای و لجن پیچیده میشود که فرصت ایجاد شک و تردید را به کسی در لجن واره بودن کلیت و تمامیت آن نظام نمیدهد. ذکر یاد عصر پهلوی چه پدر و چه پسر و اشاره بدانها، بدون ترجیح بندِ صفات آرماتوریزه شده ی « فاسد، استبدادی و جنایتکار و..»، تقریباً نامرسوم است.
نگارنده این سظور بر آنست تا بگوید؛ بنظر وی « بلبل خوب نمی خواند»**. صوت شناسانی که سعه صدر دارند بهتر است بپذیرند که: هستند میلیونهایی هم که بنظر آنها بلبل یا خوب نمی خواند و یا در قضاوت روی این مسئله هنوز به قطعیت نرسیده و تردید دارند. نگاه مدرن، آزاد منشانه ولتر گونه حکم میکند به آنها اجازه دهیم حرف خود را بزنند و فضایی ایجاد کنیم تا آنها هم بتوانند بگویند چرا در خوش خوانی بلبل تردید دارند. سوار شدن بر امواج رسوبات وجدانیات و عواطف بر آمده از یک فضای تاریخی ناروشن و تاخت تاز کردن، حقانیت بی چون و چرای تاریخی را از آن و در انحصار خود دانستن، کمکی به گفتمان یک آشتی ملی و تاریخی که در برگیرنده نیروهای مدرن و دموکراسی طلب میهنمان باشد، که نیاز حیاتی امروز ماست، نمیکند.
فلسفه سیاسی مورد باور نگارنده این سطور: (غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ــ زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است)، میباشد. با نگاهی پراگماتیک، جز به سعادت مردم میهنم، در درجه اول، نمیاندیشم و بر این باور جدی هستم که طلوع خورشید سبز بر فراز میهنمان، شانسی برای جریان های دیگر و خارج از این رود پر خروش باقی نگذاشته است. همه نیروهای علاقمند به سرنوشت کشور و مردم ، فقط دردرون این جنبش بزرگ مردمی است که میتوانند به سهم خود در، درانداختن طرحی نو برای فردای میهنمان شانس خود را بیازمایند و به آن کمک کنند. این امر به یک همت آزادمنشانه همگانی نیاز دارد که بر جاذبه این جنبش و وسعت دهی به آن و گفتمان دموکراتیکش بیافزاید. برای نیل به هدف باید بکوشیم از داخل کردن مسائل تاریخی، ایئولوژیک و زیر سئوال تاریخی به عرصه سیاست روز اجتناب کنیم که از آن جز تفرقه و از هم وارفتگی بر نخواهد خاست.

* در سالهای نخست مهاجرتم به سوئد معمولاً با یک دوست سوئدی نوبتی فاصله خانه تا کار را میراندیم. معمولاً در بین راه صحبت میکردیم و راجع به همه چیز از جمله سیاست. در آن دوران مثل تمام رفقا، به سیاست نگاهی اعتقادی و موضعی ایدئولوژیک داشتنم. آن دوست سوئدی که با من همسفر بود شخصی ضد مذهب بود مثل اکثر کارگران سوئد. در یکی از ایام انتخاباتی از وی پرسیدم به چه حزبی رأی خواهد داد. سریع و بی تأمل گفت حزب دموکرات مسیحی. من خیلی تعجب کردم و با همان حالت متعجب پرسیدم ولی تو با مذهب مخالفی چطور به این حزب ؟ او با تعجی مشابه گفت چرا که نه؟ در برنامه این حزب افزایش کمک هزینه بچه و کمک هزینه مسکن و طولانی تر کردن تعطیلات برای بچه دار شدن و بچه و.. است. برای من قضیه تا سالها قابل هضم نبود که چگونه یک آدم میتواندبرخلاف اعتقاد مذهبی و ضد مذهبی اش به حزبی رأی دهد که عقیده آنرا نمیپسندد.
** مردی در بستر مرگ فرزندانش را به بالین خود خواست تا بدانها رازی را که او را همواره در طول عمر آزار داده است را بگوید. فرزندان مرد دلشان بدرد آمد و گفتند پدر بگو چرا تا بحال هیچ نگفته ائی؟ پیر مرد محتضر گفت راستش اینست که من در تمام عمرم فکر و احساس کرده ام که ـ بلبل خوب نمیخواند! ولی از آنجا که همگان، این حکم را که بلبل خوب میخواند چنان به صورت قطعی و اجماعی پذیرفته اند که آمادگی این نیست کسی غیر از این بگوید و لذا من تا بحال از ترس مردم جرعت نکرده ام بگویم که « بنظر من» بلبل خوب نمیخواند. حال که در بستر مرگم از حرف مردم ترسی ندارم لذا آنچه را که میاندیشم میگویم.

No Comments