الفبای مبارزه: تاکتیک، استراتژی و دو شعار راهبردی

Share Button

ولو اینکه نام آن را تسلیم بگذارد. فعالین سیاسی باید با روشنگری به مردم بگویند تسلیم سید علی خامنه ای و پذیرش دعوت دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به مذاکره، نه تنها تسلیم ایران و ملت آن نیست،( که ترامپ هم خواهان چنین تسلیمی از طرف ملت ایران نیست) بلکه عین پیروزی ملت ایران است و یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی آن!

در یک انقلاب اجتماعی و سیاسی، مردم در عین هدف گرفتن مطالبات واقعی خود، احساسات، عصبیت، غیظ و نفرت خود را نیز بیان میکنند. طرح مطالبات واقعی، بیان عقلانیت یک انقلاب و تب و تاب توده ای که همزاد هر انقلابی می باشد که عصبیت اجتماعی را بروز نشان میدهد، غیر عقلانیت یک انقلاب میباشد. این حکم را میتوان به هر اعتراض مقطعی و موردی و کوچک هم تعمیم داد.

مثلاً وقتی مردم به خیابانها می آیند و فریاد میزنند «رای ما کو؟» عقلانیت اعتراضی خود را بیان میکنند و وقتی فریاد می زنند مرگ بر خامنه ای یا مرگ بر دیکتاتور خشم انقلابی خود را نشان می دهند.

نه میتوان مانع خشم و خروش مردم به هنگام اعتراضات سیاسی و توده ای علیه ستمگران  شد و نه چنین ممانعتی همواره جایز  .و مفید است. زیرا یک توده معترض، هم به انگیزه منطقی و واقعی نیاز دارد(درک شده و عقلانی) و هم به محرکه های احساسی و خشم انقلابی. مهم کانالیزه کردن آن خشم در بستر عقلانیت انقلابی و اعتراضی است.

بدون انگیزه عقلانی، اعتراضی به وجود نمی آید و بدون محرکه احساسی، روحیه از خود گذشتگی که شرط موفقیت هر جنبش اعتراضی یا انقلابی است در افراد ایجاد نمی شود.

ولی اگر موازنه منطقی لازم بین این دو نوع محرکه یا انگیزه ایجاد نشود، نتیجه مبارزه، قطعاً آن نمی شود که بایستی بشود.

فرض کنیم. امروز کارکنان یک موسسه صنعتی که جانشان از عدم یا تاخیر پرداخت دستمزدشان به لب رسیده علیه کارفرما اعتراض میکنند. بسیاری از این جمع هم میدانند که همه این کاستی ها ریشه در بدنه حاکمیت دارد که مقصر آنهم خامنه ای است. اگر در اوج احساساتی شدن  این جمع کسی فریاد بزند و شعار «مرگ بر این دولت بی کفایت یا خامنه ای» بدهد، قطعاً بخش بزرگی از این توده معترض که در دل خود، معنای این شعار را تایید هم می کنند اما بخش کوچکی از آنان با این شعار همراهی نشان خواهند داد.

یک اعتراض مطالباتی از نوع مثال فوق، از منظر منطق تاکتیکی «نباید» چنین شعاری بدهد. زیرا اولاً برای شعار دادن علیه دولت، بخش عمده ملت که «برابرنهاد» دولت است باید پشت سر چنین شعاری باشد و نه جمع محدود یک کارخانه

و در ثانی این شعار خشم اعتراضی ملت را بیان میکند که هرچند در جای خود لازمست ولی مطالبه و خواست منطقی و واقعی ملت را بیان نمیکند.

ملت میتواند مثلاً شعار«دولتی شدن دارائی تمام بنیاد ها را بدهد.» البته در صورتی که با کار توضیحی این مسئله به یک خواست عمومی تبدیل شده باشد. در این رابطه حتی هیچ لازم نیست شعار های تند و تیز و سرنگونی طلب داده شود. کافیست مردم فریاد بزنند حال که کیسه دولت در اثر چپاول خالی شده است، این کیسه باید با اموال بنیاد های مذهبی و شبه مذهبی پُر شود. حال اگر دولت در برابر چنین جنبشی  ایستاد، آنگاه آن شعار به شعارهای سرنگونی طلبانه تغییر می یابد و آن شعار اول به پی بنای این شعار دوم تبدیل می گردد. ولی شرط این اعتلای شعار کار توضیحی آگاه گرانه و تبدیل این شعار به گفتمان راهبردی است که معنای آن تبدیل شدنش به خواست مبرم «ملت» است

در حرکتهای اعتراضی، هیچ کاری بدتر از این نیست که پیشاهنگان آن حرکتها، نتیجه گیری های نهایی شده خود را به شعار لحظه تبدیل کنند بدون توجه به اینکه، آن شعارها در طول زمان در ذهن آنها نهادینه و برایشان بدیهی شده است ولی توده اعتراض کننده دنبال مطالبات معیشتی خویش است و باید با طرح مطالبات حداقلی و گام به گام به آن کمک شود تا به همان نتایجی برسد که پیش آهنگانش مدتها قبل بدانها رسیده اند.

گام های تاکتیکی در هر مبارزه ای، باید متناسب با ظرفیت نیروی تاکتیکی و گام های استراتژیک متناسب با ظرفیت استراتژیک باشد.

شعارهای درست تاکتیکی به بسیج حداکثر نیروی تاکتیکی و شعار های درست استراتزیک به بسیج حداکثر نیروی بالقوه تبدیل می  شود. در انقلابات اجتماعی/سیاسی، این نیروی بالقوه استراتژیک، که با گامهای تاکتیکی می آموزد به میدان بیاید عمده ترین بخش ملت می باشد.

شعار های احساسی و مرگ خواهانه ممکن است غیظ و غضب معترضین را بخواباند ولی به بسیج پایدار نیرو کمکی نمی کند.

نتیجه:

امروز، ۲ مسئله مهم با ابعاد استراتژیک در جامعه وجود دارد که از دل آنها می توان شعارها یا اهداف استراتژیک جبش ملی را بیرون کشید و می توان با طرح آنها بیشترین نیروی اجتماعی را به میدان مبارزه کشاند بدون اینکه لازم باشد در آغاز مرگ بر این یا آن و یا زنده باد این آن گفته شود.

این ۲  مسئله، از نظر تحریک و تحرک اجتماعی، سونامی آفرین هستند بدون اینکه همه آنهایی که جذب آن میشوند خود بدانند به ایجاد یک سونامی سیاسی/اجتماعی تحول آفرین کمک میکنند.

۱ ـ نخستین مسئله: سپاه و ارتش

تصور نمی رود در میهن ما کسی در منفور بودن «سپاه» بین ملت به عنوان یک نهاد مافیایی و فرا قانونی که بر ثروت و سرمایه مملکت چنگ انداخته است و به احدی جز خامنه ای پاسخگو نیست، تردید داشته باشد. نفرت از سپاه، در میان مردم میهنمان بسیار فراتر از مخالفین رژیم میرود و می توان به جرات گفت که نفرت از این تشکیلات مافیایی دیگر تا خود بدنه نیروهای مسلح هم تسّری یافته است.

پس تلاش گفتمان سازانه روی خواست «ادغام سپاه در ارتش»، یک تلاش استراتژیک است که «همپوش ترین» شعار در شرایط کنونی میهن ماست و می تواند در بین مردم اجماعی با وسیع ترین و متنوع ترین مخاطبین را بیابد و فراتر از آن، بین خود سپاه و ارتش بحث ایجاد کند.

کار در این جبهه استراتژیک، باید ( قاعده مند و اسلوبی )هم عقلانی و هم احساسات آفرین باشد. یعنی همانطور که در بالا گفته شد، برای آن، هم  کار توضیحی و اقناعی و هم کار تشجیعی (آژیتیتاری ـ آژیتاتوریک) لازم است.

۲ـ دومین مسئله: جنگ و تنش آفرینی یا صلح یا مذاکره

مسئله ـ ی رفتن به راه جنگ یا به راه صلح، برای ملت ایران امروزه دیگر یک انتخاب تاریخی است که یکی به جهنم نابودی مملکت و دیگری یافتن یک فرصت تاریخی برای برخاستن است.

رژیم مسئله را از زاویه دوام فرمانروایی خود آن را حیثیتی کرده است و میگوید تسلیم نمی شود! در حالی که این خود رژیم است که مملکت را به  چنین چالشی کشانده است که در آن، حتی اگر به نام مملکت و ملت تسلیم هم شود مطلقاً بهتر از نابود شدن مملکت میباشد.

ملت ایران در طول تاریخ طولانی خود، هم پیروزی های بسیار داشته است و هم شکستهای زیاد و اگر فرمانروایان شکست خورده می خواستند تا آخر روی حرف خود بایستند و مردم هم در پشت سر آنها، هرگز ایرانی باقی نمی ماند تا سید علی خامنه ای بنام ملت  آن چنین عربده کشی موشکی و اتمی کند. آری ملت ایران هم مانند هر ملت دیگری، در کارنامه تاریخی خود موارد زیادی شکست هم ثبت کرده است. ولی همه آن شکستها، شکست ملت نبوده اند.

شکست شاه سلطان حسین صفوی در برابر محمود افغان، شکست ملت ایران نبود. هرچند دود آن شکست به چشم ملت هم رفت ولی رژیم خامنه ای، اگر از شاه سلطان حسین صفوی برای میهن ما ویرانی آفرین تر نباشد کمتر هم نیست. ولی از آن سو، آمریکای امروز محمود افغان نیست.

به استثنای چند دولت یاغی مانند ایران، سوریه، کره شمالی و ونزوئلا در دنیا؛ آمریکا با همه ممالک دیگر دنیا رابطه متعارف و با تعدادی زیادی از آنها رابطه دوستانه دارد. و هیچ دلیلی وجود ندارد تا ملت و حکومت ما همان رابطه ای را با آمریکا نداشته باشد که مثلاً:ـ مصر، برزیل، سوئد، ویتنام و هند دارند. چرا در تمام دنیا فقط ملت ایران باید چنین غیرت  آخوند ساخته ای داشته باشد که در حکم خودکشی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی است؟

آیا ۵۰ سال پیش که همین «مقام معظم رهبری» فعلی، در کسوت یک روضه خوان، برای ۵ تومان و دو پیاله چای، کوچه محل های خراسان و مازندران را زیر نعلین زوار دررفته خود می گذاشت و از این منبر به آن منبر میرفت و با خضوع و خشوع  دعوت « ضعیفه های مذهبی» را برای خواندن روضه با جان دل، و چرب زبانی هم می پذیرفت، همین قدر از خود غرور و تسلیم ناپذیری نشان می داد که امروز در کسوت رهبر عظما به حساب و هزینه ملت تسلیم نشو شده است؟

مردم ایران، و در پیشاپیش آنها فعالین سیاسی باید از رژیم بخواهند، تا بی قید و شرط به پای میز مذاکره با دولت آمریکا برود ولو اینکه نام آن را تسلیم بگذارد. فعالین سیاسی باید با روشنگری به مردم بگویند تسلیم سید علی خامنه ای و پذیرش دعوت دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به مذاکره، نه تنها تسلیم ایران و ملت آن نیست،( که ترامپ هم خواهان چنین تسلیمی از طرف ملت ایران نیست) بلکه عین پیروزی ملت ایران است و یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی آن!    

No Comments