اسلوب شناسی تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری

Share Button

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

در ژورنالیسم سیاسی و اظهارنظرهای صاحبنظران این عرصه، اینکه دیگر جهان دو قطبی وجود ندارد و با فروپاشی بلوک شوروی  قطب بندی دوران جنگ سرد پایان یافته به یک حکم و اصل بدیهی تبدیل گردیده است.

نخستین ایراد اسلوبی که به این حکم وارد می باشد اینست که مبنا را بر این پیش فرض نهاده است  که آن جهان دوقطبی (نظامی/سیاسی/ایدئولوژیک)، با فروپاشی بلوک شرق و پیمان ورشو دیگر وجود ندارد.

با یک نگاه اسلوبی(متدولوژیک) به تقابل دو بلوک غرب و شرق؛ در درجه اول می بینیم که هرچند پیمان ورشو منحل شده است ولی عملاْ روسیه(پوتین) تا آنجا که توانسته و بتواند کوشیده و می کوشد، نگذارد که جهان غرب بدون چالش و دردسر باشد. اگر  قدرت متعارف نظامی پیمان ورشو در ابعاد گذشته وجود ندارد، ولی زرادخانه موشکی و اتمی روسیه دست نخورده، هم حفظ شده است و هم به روز میگردد و هم، جهت پرتاب آنها غرب و در درجه اول آمریکا را نشانه گرفته اند.

در عرصه سیاسی؛ دکترین روسیه پوتین همچنان بر اساس تقابل با بلوک غرب و استفاده از هر فرصتی که دست دهد برای مشکل آفرینی برای آن و مشغول کردنش می باشد. چه فرصت ظهور القاعده باشد چه حشد الشعبی یا حزب الله و شورش حوثیها یا ایران ولایی یا نواتومان اردوغانی یا بلعیدن قسمتهایی از اوکراین و تهدید دائمی آن.

در عرصه ایدئولوژیک، برافراشته داشتن پرچم رنگ و رو رفته کمونیسم به عنوان بدیل برتر تاریخی بر سیستم سرمایه داری دیگر ممکن نیست، ولی در وجه تخریبی و نفی تاریخی سرمایه داری مدل غربی، تمام زرادخانه گفتمان ضد سرمایه داری روسیه و همه تیم ارکستر رنگا رنگش همچنان حفظ شده است و احکام این گفتمان دیگر نه در اثبات برتری کمونیسم و سوسیالیسم بلکه در نفی و تخریب نظام سرمایه داری است و ماشین تبلیغات روسی در عرصه ادبیات سیاسی و ژورنالیستی هرگز از نفس نیفتاده همچنان در دنیا بویژه در ممالک موسوم به جهان سوم میداندار است و غرب ستیزی را از حوزه ایدئولوژیک به متن و زمینه فرهنگ سیاسی مردم در این جوامع عقب مانده کشانده است.

علاوه بر همه اینها، این یک خطای اسلوبی بزرگی است اگر کمونیسم روسی را جدا از متن جریان واحد تاریخی تحول و توسعه ستیزی؛ که به اشکال مختلف، در شرایط اجتماعی ـ فرهنگی سیاسی مختلف ظهور و بروز میکند مورد ملاحظه قرار دهیم. هرچند در دوران ما این؛  کمونیسم روسی بوده است که محور عمده این جریان واحد ضد تاریخی بوده و می باشد. این جریان تحول ستیز در نمود متنوع خود چه عنوانش جمهوری اسلامی باشد، چه القاعده یا حماس یا ناسیونال فئودالیسم جهان سومی و مصدقی،* در تمام ُصَور متعدد و متنوع خویش یک جهت گیری بیشتر ندارد: مبارزه با غرب، سرمایه داری** و ارزشهای لیبرال دموکراتیک آن.

ضرب المثل معروفی است که میگوید سگ ۷ جان دارد. با تطبیق این ضرب المثل به گفتمان کمونیسم و متولیان آن باید گفت که کمونیسم و نیروهای کهنه تاریخی حاشیه ای آن ۷۰ جان دارند.

گزاره فوق نباید موجب شود که مارکسیسم با کمونیسم، به عنوان یک نظام سیاسی اجتماعی و با متولی گری احزاب کمونیستی، هم طراز و هم عرض گرفته شود.

صرف نظر از درستی یا نادرستی مارکسیسم، این دومی یک فلسفه سیاسی و گفتمان روشنفکری است در حالیکه کمونیسم ـ که در قرن گذشته، جهان تجربه بسیار تلخ آنرا در انبان خود دارد یک «قدرت و گفتمان ساختاری شده» بود که  خود را در پس آن فلسفه سیاسی(مارکسیسم) پنهان کرده بود و فقدان مشروعیت سیاسی خود را از برخی احکام ضرفاْ تئوریک آن فلسفه سیاسی میگرفت همچنان که رژیم ایران برای اثبات مشروعیت خویش بجای نشان دادن عملکرد  و دستاوردهای خود، به آرشیو روایات مذهبی و گفته های مقدسین متوسل میشود.

کمونیسم روسی، چینی، آلبانیایی یا کره ای همان قدر مارکسیست بودند یا می باشند که رژیم جمهوری اسلامی قرآنی، محمدی و اسلامی که مظهر و نماد زنده آن سید علی خامنه ای، آیت الله قاتل ابراهیم رئیسی یا سعید حدادیان مداح میباشد.

بنابراین، نیروهای (توسعه و ترقی ستیز) گوناگون تاریخی، علیرغم تنوع عجیب و غریب ظاهری شان، به هنگام روبرو شدن با ارزشها و دموکراسی های غربی، همگی در یک جبهه واحد جهانی و زیر چتر واحد غرب ستیزی ظاهر شده  و میشوند.

این جریانات با وجود تنوع گفتمانی و رفتاری خود، در آنجا که به سودشان باشد مفهوم سازی های همدیگر را هم عاریه می گیرند و از ادبیات مشابهی استفاده می کنند مانند مقامات رژیم ایران که گاه و بیگاه از واژه امپریالیسم بجای استکبار جهانی استفاده می کنند و گاه مصدق طلب تر از حواریون مصدق مرحوم میشوند.

درباره همسویی تاریخی و اشتراک محوری این نیروها در« ستیز» مشترکشان با غرب، دموکراسی غربی و ارزشهای غربی میتوان بسیار نوشت ولی من به این اکتفاء کرده و به جنبه بسیار مهمتر دیگری در این زمینه می پردازم.

نظام سرمایه داری، نظامی است که در مبارزه تاریخی با فرماسیون های اقتصادی/اجتماعی پیش از خود شکل گرفته است. این نظام در آن ممالکی که مُسقر گردیده است، همه معایب نظامهای پیش از خود را ریشه کن نساخته است. مثلاْ موفق نشده عدالت یا تساوی کامل اقتصادی برای همه مردم برقرار کند و البته چنین ادعایی هم نداشته و ندارد. این نظام، میدانی رقابتی در برابر انسانها قرار داده است که افراد جامعه با توانایی های نابرابر نمی توانند از نعمات دستاوردهای عظیمش بطور مساوی برخوردار شوند. ولی در عین حال همین نظام؛ علاوه بر اینکه با پیشرفت های شگفت انگیز خود استاندارد زندگی مردم را دهها بار ارتقاء داده است و از سختی و تعداد ساعات کار کاسته است، دموکراسی سیاسی و اجتماعی را نیز مستقر ساخته است که در آن و به برکت آن، نیروهای اجتماعی میتوانند با متحد شدن در اتحادیه ها، انجمنها و احزاب، با عنان گسیختگی سرمایه و قانون رقابتی بی رحمانه بازار مقابله کنند و از این طریق بین قدرت سرمایه و نیروی کار موازنه نسبی برقرار ساخته است.

این توازن نسبی قدرت اجتماعی/اقتصادی بین پارامتر رقابت آزاد از یک سو و قدرت مهارسازی مدنی و سیاسی مردم از سوی دیگر، شرایطی به وجود آورده است که نه استعدادهای فردی خفه میشوند و نه قدرت سرمایه میتواند از کنترل خارج شده  و فرودستان را له کند.

در سطح جهانی از درون این نظام سرمایه داری، قدرت فائقه ای برخاسته است، بنام آمریکا که بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی دنیا را دارد و نیرومند ترین موتور توسعه علمی و فنی دنیا می باشد. اما در عین حال، این قدرت بزرگ جهانی،  نقش پلیس یا ژاندارم در جهان را هم به عهده خود گرفته است و بزرگترین قدرت های دنیای سرمایه داری هم این نقش را برای آن پذیرفته اند تا به ازای تفویض این نقش رهبری به آن، از امنیت جهانی برخوردار شوند. جهانی که در صورت عدم وجود این رهبریت یا ژاندارم جهانی میدان تاخت و تاز باجگیرانی می گردید و میگردد که نه با زبان«آمریکایی و اروپایی» از موضع اقتدار اقتصادی، دموکراسی سیاسی و قانونگرایی بلکه با زبان خشونت، تروریسم، قداره کشی و شانتاژ اتمی با ملل کوچک سخن می گوید. استالین، میلوسویچ و پوتین نمونه هایی از این گردنکشان جهان هستند که نمونه های آنها در مناطق اسلاو و بالکان کم نیستند.

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

تا جایی که به ما مردم ایران مربوط می گردد، اگر به خاطر هم پیمانی رژیم شاه فقید با آمریکا نبود، امروزه اثری از این سرزمین «گربه شکل» ما و جغرافیای سیاسی آن در این بخش از آسیا وجود نداشت. و نه تنها ایران ما بلکه همه اروپا و بعد هم دنیا را  هیتلر و استالین بین خود تقسیم کرده بودند.

از خوب و یا بد روزگار، کمتر کسی هست که نگاه خیلی مثبتی به «پلیس» داشته باشد ولی تنها نیرویی که جلوی دزدان، دغل بازان و تجاوزگران را میگیرد و در دل آنها تخم ترس میکارد، همین پلیسی است که یونیفرم آن از دو اتوریته قدرت اسلحه و قانون برخوردار است و به موقع از هر دوی آنها استفاده میکند.

بسیاری از آنها که بهر دلیل از پلیس خوششان نمی آید، تصوری از این ندارند که اگر همین پاسبانان«گاه» زورگو وجود نمی داشتند، مردم نمی توانستند سر آسوده  بر زمین گذارده و آسوده بخوابند.

آمریکا به عنوان پلیس یا ژاندارم جهانی، حداقل از ۵ ـ ۶ دهه قبل، دیگر تنها به این قانع نیست که مانع تجاوز استالین ها و هیتلر ها  به ممالک کوچک شود بلکه به خود حق می دهد، حتی در امور خانواده هایی(از ملل دنیا) که در آنها، اعضای بزرگ یا «سرپرست خواندگان» خانواده، افراد خانواده را مورد تجاوز، زورگویی و حق کشی قرار می دهند دخالت کند  و مانع تجاوز آنان شود و تا جایی که مَحمِل و مجوَز حقوقی و قانونی اجازه می دهد، جلوی این تخلفات را بگیرد. این گونه دخالت آمریکا را، برخی امپریالیستی یا تجاوزکارانه دانسته و مانند رژیم اسد در سوریه، مادورو در ونزوئلا و رژیم ایران آن را به همین عنوان محکوم می کنند و برخی مانند بخش عمده مردم همین ممالک از آن دخالتها استقبال میکنند. مانند مردم ونزوئلا و بخش کثیری از مردم ایران خودمان.

البته تردیدی نیست که این ژاندارم جهانی این  وظیفه ژاندارم ـ ی را تنها از روی صله رحم و احساسات خیلی انساندوستانه( فیل آنتروپیک)، با  قبول هزینه چند صد میلیارد دلاری آن برای خودش انجام نمی دهد. این ژاندارم جهانی حقوقی که میگیرد اینست که در درجه اول به خاطر منافع کلان خود(هرکه بامش بیش ـ برفش بیشتر) در این دنیای نا امن، امنیت خود را و به عنوان آثار جانبی آن امنیت دیگران را هم حفظ می کند و بر رعایت قوانین بین المللی نظارت فعال و کنشگرانه دارد تا آرامش خودش در درجه اول به هم نخورد. البته این به معنای آقایی بر دنیا هم هست. در یک شرکت سهامی عام هم کسی که تعداد سهام بیشتری دارد، آقایی می کند!

نتیجه گیری:

تعمیم دادن نقش آدمها، کارکردها و ارزشهای رایج در سلول اجتماعی که خانواده باشد به عرصه کلان اجتماعی و از آن فراتر جامعه جهانی، به لحاظ اسلوبی درست نیست ولی برای درک ماهیت نقش ایالات متحده در جهان، میتوان از شباهت ظاهری در این دو نمونه: یکی بسیار خُرد و دیگری بسیار کلان بهره گرفت.

ایالات متحده را برای یک لحظه پدر و سرپرست خانواده بزرگ جهانی بدانیم. این پدر گاهی خشن و گاهی زورگو است ولی پرسش اینست:ـ آیا بدون این پدر «گاهاْ» زورگو و نیمه دیکتاتور، دنیای ما چقدر میتوانند در امنیت به سر ببرد؟ و چقدر میتواند توسعه یابد؟

اگر مخالف وجود پلیس و ژاندارم هستیم، آیا راه درست ریشه کنی دزدی، زورگویی، باج گیری و قلدر مآبی نیست تا ایالات متحده  که به بهانه مبارزه با آنها برای خود وظیفه ژاندارمی دنیا را به عهده گرفته است محمل وجودی این وظیفه اش از بین برود؟

آیا با دزدان و قطاع طریقان و قانون گریزان علیه این ژاندارم جهانی همسنگر و همصدا شدن، مشکل امنیتی مردم جهان را حل میکند؟ و برای مردم آزادی به ارمغان می آورد؟

ایالات متحده تنها ژاندارم جهان نیست بلکه مادر و موتور اقتصاد، صنعت، دانش و دموکراسی در دنیا نیز هست. آیا بهتر نیست که به سهم خویش این وجه از کارکرد و نقش جهانی ایالات متحده را، با همگرایی و پشتیبانی نقادانه از آن،  مانند دیگر ممالک و جوامع دموکراسی نوع اروپایی، نظیر ممالک اسکاندیناوی و سایر دول اتحادیه اروپا، کانادا، استرالیا و زلاند و ژاپن و ..، تقویت کنیم!

هیچ یک از این ممالک برشمرده شده چشم بسته و اطاعت آمیز با آمریکا رفتار نمی کنند. آنها ضمن تلاش برای  همگرایی با آن، برخوردی کاملاْ انتقادی و نقادانه با آن دارند. ولی همه آنها در عین حال میدانند که بدون این پدر یا برادر بزرگ لقمه چپ خرس روسی یا اژدهای چینی میشوند و یا اسیر داعش بازی و حزب الله بازی!

بخش دوم این نوشتار به روسیه و گفتمان کمونیستی اختصاص خواهد داشت! که در پایان هفته نگاشته و درج خواهد شد!              

No Comments