اسلوب شناسیِ تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری(۲)

Share Button

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

قبل از ادامه بحث باید بگویم که تمام تحلیل هایی که مینویسم از جمله این تحلیل، برای ارضای کنجکاوی یا سرگرم سازی خوانندگان یا خودم  نیست بلکه در فرای سطور این نوشتارها، استخراج و استنتاج راهبردی هدف است. یعنی رسیدن به «چه باید کرد؟» رهیافتی، تا میهنمان از این باتلاق که در آن گرفتار است به در آید.

مارکس زمانی گفت: «رسالت فلسفه تا کنون توضیح جهان بوده است ولی حالا دیگر وظیفه فلسفه (مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی) در دست پرولتاری انقلابی، نه تنها توضیح جهان بلکه سلاحی برای  دگرگون سازی آن نیز هست».

البته من به اصل این گفته باوری ندارم ولی با تغییری در آن، فرم تغییر یافته اش را مناسب ترین حکم و راهنمای عمل سیاسی برای جامعه و اپوزیسیون میهنمان میدانم و به این صورت: « تا بحال ظرف این ۴۰ سال بیشتر تحلیل های سیاسی ما در توضیح جنایات، فساد، ناکارآمدی، ماجراجوییهای رژیم آخوندی بوده است. حالا دیگر توضیح و افشاگری بس است! وقت آنست که تحلیلی رهیافتی از اوضاع به دست بدهیم که چون مشعلی راه ما را برای تغییر اوضاع میهنمان به ما بنمایاند.»

ممکن است در مواردی نتوانم به هدف مورد نظر خود از این یادداشتها برسم که این را باید به حساب ناتوانی تحلیلی و نوشتاری نگارنده گذارد نه نادرستی ضرورت حیاتی اهداف نوشتاری ام.

فکر میکنم اخبار و مطالب سیاسی سرگرم و ارضا کننده در فضای مجازی بیش از حد وجود دارند آنچه کم است نوشته های راهبُردی است تا مشعلی برای خروج از دخمه تاریک کنونی باشند.

در بخش نخست این نوشتار، گفته شد که: آرایش سیاسی نظامی در جهان همچنان دو قطبی است و انحلال پیمان ورشو و اتحاد جماهیر شوروی آرایش نیروی سیاسی/ نظامی را در جهان چندان تغییر نداده است.

گفته شد اگر آمریکا و حضور  سیاسی و نظامی آن را در همه جای جهان دلیلی بر نقش ژاندارم جهانی بودن آن بدانیم، دنیا به چنین ژاندارمی نیاز دارد. زیرا در غیاب اقتدار آن، دولت های آزادی کُش و توسعه ستیزی نظیر روسیه، چین، ایران و جریاناتی مانند القاعده و داعش و حزب الله و..، جهان را عرصه تاخت و تاز خود خواهند ساخت.

این بخش از نوشتار به آناتومی آنتی پُد (قطب مقابل) بلوک غرب و دموکراسی های غربی در جهان که از نگاه این نوشتار هنوز همچنان دو قطبی است اختصاص دارد. من به اختصار از این قطب  دوم، گاه به اختصار با عنوان آنتی پُد استفاده میکنم

در مرکز این آنتی پُد؛ روسیه، بعد چین و سپس ایران قرار دارند که بدون استثناء همگی دیکتاتوری و تمامیت خواه می باشند. برخلاف ممالک غربی که یک بازار یکپارچه جهانی، بهم پیوسته و پیمانهای های متعدد  سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگ نسبتاْ مشترک، آنها را هماهنگ کرده و در یک اندام وارگی نسبتاْ کامل«ژ‌ئوـ اکونومیک ـ پُولیتیک» به هم پیوند می زند و بدانها پویایی دینامیک میدهد؛ تنها حلقه محکمی که  ممالک آنتی پُد را بهم پیوند می زند، مواضع مشترک ضد غربی آنهاست. در این قطب، چین بیشتر در جبهه اقتصادی، ایران در جبهه تقویت جریانهای تروریستی و جنگهای نیابتی و روسیه در جبهه نظامی و سیاسی در ابعاد استراتژیک علیه غرب ایستاده اند.

روسیه در صحنه سیاسی/نظامی در جهان با حمایت از دولتهای یاغی، بزرگترین چالش، در برابر دنیای آزاد است. از پرداختن به توضیح ویژگیهای تک – تک ممالک فوق و منظومه های اقماری آنها میگذرم و به قدرت مرکزی بلوک ضد دموکراسی یعنی روسیه می پردازم.

به عقب برگردیم و ببینیم ظرف این چند دهه چه اتفاقی برای حکومت شوروی و پس از آن روسیه افتاده است.

در بحث از روسیه و تاریخ معاصر آن، اغلب به فروپاشی کمونیسم به عنوان نقطه چرخش تاریخی آن نگریسته می شود. این نگاه اگر از جهاتی حقیقت دارد ولی واقعیات بسیاری را پنهان میکند که اگر واکاوی نشوند، دیوار تحلیل پدیده«روسیه» تا به ثریا کج خواهد رفت.

حقیقت این است که کمونیسم شوروی با کودتای ۱۹۹۱ علیه گورباچف از هم فرو نپاشید و ساختار قدرت سیاسی آن بهم نریخت بلکه کمونیسم یا سوسیالیسم شوروی در همان سالهای نخست تولدش با مرگ لنین، کودکی را طی نکرده به یک هیولای بوروکراتیک سرمایه داری دولتی تبدیل شد که در راس آن،  شبکه ده میلیونی و بعد ۲۰ میلیونی بوروکراسی ویژه خوار و رانتبر حزبی (به نام، کمونیسم) قرار داشت، به این ترتیب در شوروی، سرمایه داری خصوصی قدم به قدم الغاء و جای آن را سرمایه داری دولتی و حزبی گرفت. در شوروی پسا انقلاب، سرمایه خصوصی منهدم و مصادره شد تا سرمایه داری(سرمایه خواری) بوروکراتیک دولتی و حزبی جای آن را بگیرد.

ولی از آنجا که این نوع سرمایه داری دولتی با روح تولید سرمایه داری ناسازگار بود، از همان آغاز حکومت شوراها، سرطان فساد و ویژه خواری، ریشه های خود را به سراسر ساختار دولتی و حزبی دواند و نظام زیبا توصیف شده در متون کمونیستی، عملاْ به کنار نهاده شد، همچنان که نظام اسلام محمدی رژیم ایران بعلت علیلی و نازیستمندی  سر زا رفت و جای خود را به «لومپن کراسی» و سرمایه خواری انگلی آخوندی/نظامی کنونی سپرد.

حرکت گورباچف برای  دموکراتیزه و انسانی کردن سوسیالیسم، در حقیقت یک تئوری من در آوردی بود که بخش «اصلاح طلب» حزبی می خواست با بکار گیری آن، هم خود را نجات دهد و هم نظام سوسیالیستی و هم مملکت را. ولی آن بخش از بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی که چند دهه خورده بود و چریده  بود، هدف و برنامه دیگری داشت.

این بخش دریافته بود که نظام حقوقی و سیاسی سوسیالیستی فرصت چپاول رسمی تمام ثروت ملی، که تماماْ در مالکیت دولت بود را از او میگیرد. این فاسد ترین و مافیایی ترین بخش بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی به امتیازاتی که تحت نظام سوسیالیستی داشت دیگر نه قانع بود و نه ادامه حیات سیستمی که در باتلاق رکود و وارفتگی مزمن افتاده بود را، دیگر ممکن می دید.

هم اصلاح طلبان حزبی و هم مخالفین (اصولگرای) آنان، ادامه وضع گذشته را غیر ممکن می دیدند. فقط کودتای بخشی از خام اندیشان حزبی، در اوت ۱۹۹۱ که به فکر احیای کمونیسم استالینستی بودند لازم بود تا بهانه و فرصت لازم را به بخش مافیایی حزبی و دولتی بدهد تا هم کلک باند کودتاچی و هم کلک باند گورباچف را بکند.

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

دقیقاْ نمی توان گفت که بوریس یلتسینِ الکلی و لومپن منش، خود از سناریو سازان این حوادث بود یا سناریو سازان خود را در پشت سر او پنهان کردند؟ ولی هرچه بود، او علاوه بر ریاست جمهوری روسیه، دبیر کل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، بزرگترین جمهوری«اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» نیز بود که بزرگترین پست، پس از رهبری حزب کمونیست شوروی بود.

او با حفظ این سمت، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی و دفتر سیاسی آن نیز بود  و تقریبا، نفر دوم یا سوم در سلسله مراتب قدرت حزبی و دولتی بعد از گورباچف بود.

داشتن چنین سمت حزبی و سیاسی، مستلزم داشتن حداقل ۵۰ تا ۶۰سال سابقه حزبی؛ از کُمسومول (سازمان جوانان) تا مرحله کادری در حزب بود.

چگونه چنین فردی با چنین سمتهایی، ظرف یک روز و شاید چند ساعت میتواند تمام ایدئولوژی ۵۰ ساله خود را کنار گذارده و حزب کمونیستی را که خود، دبیرکُل آن بود را با یک فرمان منحل کند؟! او در جریان ماجرای دراماتیک کودتا و به توپ بستن مجلسِ، بلافاصله جمهوری فدراتیو روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی جدا کرد و با این کار فاتحه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را خواند و گورباچف را با وضعی خفت آور از دفترش بیرون کرد چون دیگر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود نداشت.  

لنین در جایی به جناح اپورتونیست حزب که به ناگاه استراتژی خود را تغییر داده بود با تمسخر ایراد می گیرد: ـ تصور اینکه یک جریانی ظرف ۲۴ ساعت تاکتیک های خود را تغییر دهد چندان غیر عادی نیست. ولی اگر یک جریان حتی ظرف چند ماه استراتژی خود را تغییر دهد، عجیب می نماید؟

بوریس یلتسین ظرف چند ماه نه فقط استراتژی خود، بلکه ایدئولوژی خود را ظرف یک روز تغییر داد، که  البته تغییر آن برای هرکس مستلزم یک پروسه زمانی بسیار طولانی است و معمولاْ با آشفتگی های فکری و تنشهای روحی همراه می باشد. او این چرخش ایدئولوژیک را زمانی انجام داد که هنوز رهبر حزب کمونیست و رئیس جمهور فدراتیو روسیه و عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود. یک سوال بسیار ساده در اینجا اینست که چه تعداد از رهبران حزب مانند یلتسین بودند؟! و چه تعداد از کادرهای«ک گ ب» مانند پوتین؟

وقتی بوریس یلتسین با  پرچم بدون آرم داس و چکش جمهوری روسیه، در مقابل پارلمان شووری(دوما) از بدنه تانکی که به فرمان او دوما را به توپ بسته بود بالا رفت، و آن پرچم را با چند شعار و یک خِطابه کوتاه در هوا تکان داد، جسارت غیر عادی او در حقیقت بازتاب آن اراده آهنینی بود که در ساختار دولت پنهان و مافیایی حکومت شوروی با مرکزیت KGB برای اوراق کردن نظام از مدتها پیش شکل گرفته بود. سیستمی که  از نظر مافیای «ک گ ب»، حزبی و دولتی، دیگر تاریخ مصرفش به پایان رسیده بود.

این هیولای از تخم بیرون آمده عزم آن داشت تا یک باره پوسته حقوقی و ایدئولوژیک دست و پا گیر نظام کمونیستی را که سد راه غارت عریان و تصاحب تمام ثروت(سوسیالیستی) مملکت بود را بدور اندازد و خود رسماْ به عنوان نیروی قهرمانی که آن نظام ناکارآمد و فاسد گذشته را ساقط کرده،  خود قدرت را بدست گیرد.

و بدین سان شبکه و اتحادیه گانگسترهای سیاسی، قدرتی را که تا آن هنگام بطور غیر رسمی در اختیار داشت، علناْ و رسمأ به دست گرفت و سکاندار مملکت شد! و در آغاز به چند کار نمایشی که برای اغفال دنیا و مردم روسیه نیاز بود دست زد؛ از جمله اعدام را ملغی کرد، سرمایه های حزبی و روزنامه بزرگ پراودا را مصادره و حزب کمونیست را(موقتاْ) منحل کرد و آزادیهای سیاسی و مدنی را به رسمیت شناخت و همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که در زیر پوست این رژیم (به ظاهر) جدید، همان نیروهای قدیم، با اختیاراتی بیشتر و رسمی تر، دریده تر به فرمانروایی رسیدند.

از خواننده می خواهم به تعدادی از عکسهای پوتین نگاه کند. او همیشه صلیب طلایی بزرگی بر گردن دارد. اگر توجه کنیم که عضویت در KGB ، آنهم به عنوان یک افسر ارشد، شرایطی به مراتب سخت تر از پذیرفته شدن در حزب را می طلبید، و اگر توجه کنیم که برای عضویت در حزب کمونیست، داشتن ایدئولوژی مارکسیستی و فلسفه ماتریالیستی حداقل برای رده های متوسط به بالا یک شرط اصلی بود، این شرط برای کادرهای KGB  از الزامی ترین شرایط بود.

چگونه به یکباره با سقوط حکومت شوروی، ایدئولوژی مارکسیستی و باورهای ماتریالیستی این سرگرد KGB  هم عوض شد؟ و به ناگاه جای خود را به کپک زده ترین اعتقادات مذهبی، یعنی ارتجاعی ترین شاخه مسیحیت، ارتدوکس روسیه داد؟

روزنامه نگار برجسته گاردین، لوک هاردینگ، که در دوره قدرت گیری پوتین، به مدت ۴ سال در روسیه فعالیت روزنامه نگاری داشته است، کتابی با عنوان«دولت مافیایی»* دارد. او در این کتاب نشان میدهد که رژیم پوتین، هم از رژیم کمونیستی گذشته پلیسی تر، و هم فاسد تر است. پلیسی تر به این صورت که KGB در رژیم سابق حداقل زیر نظر یک نهاد قانونی، جمعی و حزبی (دفتر سیاسی حزب) بود ولی در حکومت پوتین، همان دستگاه با نام جدید FSB، که بسیار بزرگتر شده، فقط تابع شخص پوتین است، لوک هاردینگ می نویسد که ۷۰٪ کادرهای دولتی روسیه کنونی تحت رهبری پوتین را، افسران و کارکنان سابق KGB تشکیل میدهند که تابع شخص پوتین هستند. و به نظر او حضور این درصد از کادرهای KGB در سازمانهای دولتی، در زمان حکومت کمونیستی شوروی کاملاْ بی سابقه بوده است.

لوک هاردینگ از کنترل پلیسی FSB بر همه شئونات زندگی مردم نیز میگوید در اشاره به چپاول ثروت ملی تحت عنوان «خصوصی سازی»، او نام بسیاری از کسانی که ناگهان میلیارد شده اند  میبرد، از جمله خود پوتین.

لوک هاردینگ ثروت پوتین را در سال نگارش کتاب (حدود ۱۲ سال پیش)، ۴۰ میلیارد دلار تخمین میزند که تماماْ تحت نامها و هویت های متفاوت در لیختن اشتاین، لوکزامبورگ و دیگر ممالک موسوم به «بهشت مالیاتی» به بانکها سپرده شده یا در بورس سهام به کار افتاده است.

پی نوشت: ـ وقتی شروع به نوشتن این سری یادداشت ها کردم، خودم هم نمی دانستم مطلب اینقدر کِش خواهد آمد آنچنانکه، هم خود مرا و هم احتمالاْ خواننده را خسته کند. ولی حالا که زحمت ادامه آن را بر خود هموار کرده ام از خواننده هم می خواهم حوصله کند و تمام بخش های آن را با دقت بخواند.

فقط؛ خیلی خلاصه، یک نتیجه گیری مقدماتی در اشاره به وضع میهن خودمان بر اساس این تحلیل  در اینجا بکنم و آنهم اینست که با رصد سیر تحولات در مملکت خودمان: ـ تغییر و تحول گفتمانی در ساختار قدرت و حاشیه آن در دو دهه اخیر، بنظر میرسد که سناریوی روسیه دقیقاْ در میهن ما در حال اتفاق افتادن است.اگر هوشیار نباشیم، جای این رژیم را مافیای سپاه و باندهای فاسد حکومتی و نوکیسگان سوپر میلیاردر شده می گیرند.

نباید تسلیم ساده اندیشی شد و گمان کرد که اعتقادات اسلامی سرداران سپاه و کادر های امنیتی و حتی آیات عظمای حکومتی در ایران، از سرگرد پوتین ها و بوریس یلتسین ها در روسیه بیشتر است!

روزی که این قوم بداند وقتش رسیده و این نظام دیگر نه یار شاطر بلکه بارِ خاطر است، با یک توطئه نظیر کودتا در کودتای۱۹۹۱ شوروی،  نظام را منحل می کند و به عنوان ناجیان مملکت و بر انداختگان رژیم فاسدِ دینی گذشته، مواضع خود را در ساختار قدرت بیشتر از گذشته هم تحکیم می کنند و همان ساختار پیشین را در پوسته سیاسی تازه ای به عنوان فصلی جدید به دنیا و مردم خودمان عرضه میکنند! البته رسیدن به این نتیجه گیری هدف اصلی این نوشتار نیست ولی فقط خواستم از فرصت بهره گرفته و این نتیجه گیری را نیز به نظر خوانندگان این سطور برسانم.

*


No Comments