اوضاع کشور و چشم انداز آینده

Share Button

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و  در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند.

اگر مادینه ای حامله است و وقت زایمان آن رسیده ولی شرایط فیزیکی اش نه برای زایمان طبیعی فراهم است و نه دکتری بر بالین اوهست تا با سزارین، هم بچه و هم مادر را نجات دهد و نه حتی قصابی تا شکم آن مادر را پاره کند و حداقل با قربانی کردن مادر بچه را نجات دهد، مرگ بچه و مادر در چنین شرایطی حتمی است. (مادینه به معنای عام کلمه) وامروز مملکت ما دقیقاً در چنین شرایطی است.

اگر این  بحران عمیقیی که دامن  مملکت ما را فرا گرفته است در مصر، ترکیه، پاکستان پیش آمده بود؛ مدتها قبل رژیم های این ممالک ساقط شده بودند.

 از این مقدمه دو پرسش به ذهن هر ایرانی باید متبادر شود: 

1 ـ چرا علیرغم ورشکستگی تمام عیار سیاسی، ایدئولوژیکی، اخلاقی رژیم و بر باد رفتن مشروعیت مردمی آن و علی رغم اینکه مملکت را به ورطه فروپاشی اقتصادی و اجتماعی کشانده، تا کنون نه تنها چنین اتفاقی  برای این رژیم آخوندی نیفتاده است بلکه در افق پیش روی هم انتظار آن، به دلایلی که در ادامه خواهم آورد، بیهوده است.

پرسش دوم این است که بالاخره خروجی این بن بست چه خواهد بود؟ آیا هم مادر و هم نوزاد هردو پس از جان کندن طولانی، خواهند مُرد؟

آنچه مسلم می باشد این است که وضع کنونی به هیچ وجه نمی تواند ادامه یابد. نه بحران دیپلماتیک  با آمریکا، نه تحریمهای آمریکا و نه بحران اقتصادی کنونی و نه مداخلات سیاسی/نظامی رژیم در منطقه و نه چپاولهای کنونی و نه ..، نمی توانند ادامه یابند!  

دینامیسم تغییرات قابل پیش بینی سیاسی در میهن ما به شکل گیری دو بستر سیاسی (بدیل رژیم) در ساختار عمومی کشور انجامیده است که مسیر و فرجام تحولات سیاسی آینده را در میهن ما رقم خواهند زد. جریانها و بستر های جانبی و خُرد در نهایت به یکی از این دو متصل خواهند شد.

الف: بستر اول؛ وفاداران به انقلاب و اهداف آن: جریانی که از دل انقلاب برآمده و همچنان خود را میراث دار به حق آن دانسته و به فرجام رساندن آن را همچنان رسالت تاریخی خود میدانند. این جریان که موسوم به اصلاحات شده است شامل طیف های بسیار وسیعی از اسلام گرایان (نرم شده در کوران اشتباهات ۴۰ ساله) می گردد.

برخی عناصر یا جریانهای متشکله این جریان  با اینکه از اسلام سیاسی کاملاً بریده اند، با این وجود، همچنان روی برحقی اهداف انقلاب ایستاده اند، نه صرفاً به خاطر حقانیت آن، که روی آن دیگر حتی  تن به بحثی نمی دهند، بلکه به صورتِ رُخدادی تاریخی شده که برگشت ناپذیر می باشد به آن می نگرند که دیگر جای بحث ندارد. در پس این نگاه تاریخی به مسئله ای که با قدرت تمام سیاسی است، همه گونه انگیزه وجود دارد. ترس از پاسخگویی تا فرصت طلبی سیاسی. این جریانها نه تنها از نشانده شدن به کرسی اتهام می ترسند بلکه همچنان در فکر سهیم شدن در قدرت سیاسی هم هستند که فقط با مشروعیت  قائل شدن برای انقلاب، موجه است و نه طرد و نفی انتقادی آن.

دو جریان عمده چپ سابق: توده ای/ اکثریتی که میتوان آنها را به طور کامل آرمان زدایی شده تلقی کرد نیز عقبه های پایدار اصلاح طلبی می باشند. اهمیت حضور این دوجریان در جبهه اصلاحات به میزان  وزن سیاسی آنها که ناچیز است ارتباطی ندارد بلکه به عنوان عنصر ترکیبی  یا کاتالیزاتور در جامعیت  دادن به گفتمان اصلاحات و ارتقاء دادن آن تا حد یک گفتمان ملی واجد اهمیت است کما اینکه حضور خُرده جریانهای سکولار لیبرالیستی از نوع جبهه ملی، حزب ایران و یا پان ایرانیست؛ هرچند با وزن ناچیز، برای جامعیت و مشروعیت ملی بخشیدن به این گفتمان اکیداً لازم اند.  

این دو جریان چپ مورد اشاره، اگر قبل از انقلاب عنصری از میهن پرستی و ملی گرایی را در گفتمان یا باورهای  مغشوش خود داشتند، امروزه دیگر فقط ابزار سیاسی مسکو و (FSB ) * می باشند که با رژیم و دستگاه های اطلاعاتی آن همان تعاملاتی را دارند که مسکو با تهران دارد. این دو جریان تا به آخر در کنار اصلاح طلبان خواهند ایستاد ولو اینکه  خود سران اصلاح طلب روزی از این راه برگردند.

 ب: جریان های برانداز و خواهان تغییر رژیم. 

در مرکز این جریان، شاهزاده رضا پهلوی و طیف  وسیع طرفداران وی قرار دارند. این جریان در درون خود از دو طیف طرفداران رژیم مشروطه پادشاهی و جمهوری خواه تشکیل می گردد. 

کاستی بزرگ گفتمانی این جریان، در طیف مشروطه خواه آن اینست که مشروعیت خود را به طور عمده بر پایه اشتباهات فاجعه آفرین رژیم و فرجام  تلخ انقلاب اسلامی نهاده اند. این طیف تاکنون نتوانسته است از اشتباهات جمهوری اسلامی به عنوان توجیه وجود خود فراتر رفته و ایده «شاه آرمانی» را به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی که تبلور ناسیونالیسم ایرانی است تئوریزه کرده و در تطابق و تناسب با آن، با سابقه تاریخی و بافتمان اجتماعی، قومی و موقعیت ژئوپولیتیک میهنمان ایران ایده پردازی کند.

بخش جمهوری خواه طیف هواداران شاهزاده پهلوی نیزغافل از این است که شالوده های یک نظام سیاسی جمهوری خواهی در میهن ما وجود ندارد. در میهن ما کیان جمهوری خواهی به راحتی با چند بحران آفرینی بر طبق الگوهای کلاسیک، میتواند از سوی نظامیان و سپاه که در اقتصاد و جامعه ریشه کرده  و دولت پنهان تشکیل داده اند مصادره شود. و میهن ما صاحب یک جمهوری ضیاء الحقی یا حافظ اسدی و بشار اسدی شود.

طی ۴۰ سال نا جمهوری این رژیم؛ نظامی ولایی(ولایت آرمانی) نتوانسته است به عنوان نماد ایدئولوژی ملی ما که «برابرنهاد» یا بدیل شاه آرمانی باشد در ذهنیت و عواطف اجتماعی مردم میهن ما نهادینه شود و به هویت سیاسی/تاریخی ما مبدل گردد. مردم  میهن ما از تجربه جمهوریتی هم فقط صندوقهای ساختگی رای با نتایج از پیش مقدر شده را تجربه کرده اند که نه تنها اعتباری به این نا جمهوری نداده بلکه باعث بی اعتباری فرایند های انتخاباتی هم گردیده است.

جمهوری خواهی بخشی از طرفدار شاهزاده پهلوی بیش از آنکه بر طرحی عملی و گفتمانی منسجم و اجرا شدنی متکی باشد که بتواند از کوره آزمون« دولت ملت سازی» سرافراز بیرون آید، ناشی از احتیاط سیاسی پیروان جمهوری خواهی است که از انگ خوردن می هراسند. این احتیاط ناشی از این است که آنها فکر میکنند از نظام پادشاهی طرفداری نمودن،  معادل توجیه دیکتاتوری شاه و بگیر و ببند های ساواک است. آنها تکلیف خود را با دیکتاتوری شاه تعین نکرده اند و همچنان فکر میکنند دفاع از آن دیکتاتوری خجالت آوراست. آنها نمی توانند یا نمی خواهند درک کنند همه دموکراسی های پیشرفته امروزی دنیا به استثنای؛ ایالات متحده، استرالیا، کانادا و زولاند نو، که تحت شرایط ویژه ای تشکیل شده اند، از درون نظامهای استبدادی و دیکتاتوری برخاسته اند.

اگر استبداد سلطنتی (انگلیس)، بوربون ها( فرانسه)، هاپسبورگها( اطریش) بیسمارک(آلمان) و.. نبود تا زمینه ساز تراکم و انباشت سرمایه و توسعه موزون سرمایه داری و صنعت گری باشد، رفاه  اقتصادی امروز آنها کجا وجود میداشت تا امکان ظهور دموکراسی های امروز را بدهد.

ژنرال پینوشه، در دوران ما به نماد سبعیت یک دیکتاتوری تبدیل گردیده است. ولی اگر دیکتاتوری او نبود، شیلی  به جای اقتصاد پیشرفته و دموکراسی امروز، در بهترین حالت حکومتی مانند دانیل اورتگا(ساندیستها) در نیکاراگوئه یا مادورو در ونزوئلا را داشت. 

تردید نیست که رژیم شاه دیکتاتور بود و برخی رویکردهای آن اشتباه، ولی اگر کسی دیکتاتوری او را در کلیتش محکوم کند، نه از سیاست چیزی می داند و نه از دولتمداری و حکومت گری چیزی. 

یک دیکتاتوری اشتباه میکند همانطور که یک جمهوری، ولی نمی توان این اشتباهات را به کلیت دیکتاتوری یا جمهوری تعمیم داد. مطلوب بودن یا عدم مطلوبیت این دو شکل نظام سیاسی را در متن واقعی اجتماعی، سیاسی باید درک کرد و نه اینکه با یک حکم کلی یکی را تقدیس و دیگری را تکفیر کنیم. به زبان ساده دموکراسی و جمهوریت باید با سطح توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یک جامعه تناسب داشته باشد. باید دید جمهوریت به یک جامعه چه می دهد که پادشاهی نمی دهد. جمهوریت از جامعه چه می گیرد که پادشاهی نمی گیرد. دموکراسی چه می دهد و چقدر با زیر ساختهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تناسب دارد. نباید از دموکراسی قدیس و از دیکتاتوری دیو ساخت و بر ضریح جمهوریت دخیل بست.

اگر شاه به جای سرکوب سیاسی، به نیروهای سیاسی آنروز آزادی فعالیت داده بود، ما نه در ۵۷، بلکه در همان دهه ۲۰  به رهبری کاشانی ها، نواب صفوی ها و همین خمینی ها جمهوری اسلامی داشتیم. آنهم بر زمینه یک ساختار اقتصادی ارباب و رعیتی و فرمانروایی ساترابی(والی) خوانین و ۹۰% جمعیت بی سواد و عدم وجود آن همه دانشگاه ، فقدان صدها هزار دانشگاه دیده و فرنگ رفته را و فقدان تجربه آزادی زنان و حق رای همگانی و … . 

آیا فرقه های موتلفه، فدائیان اسلام، فرقه رجوی، حزب توده، سازمان فدائیان خلق، سازمان پیکاربرای آزادی طبقه کارگر، راه کارگر، سازمان کمونیستی توفان و طوفان، حزب رنجبر، طرفدارن دکتر شریعتی، سازمان فرقان، نهضت آزادی (اسلامگرا)، جبهه ملی متکی به بازار و کسبه خُرده پا ، آرمان مستضعفین و مصدق طلبان پهلوی ستیز(ملی گرایان جهان سومی و نیمه اسلامیست) اگر همگی آزادی فعالیت سیاسی می یافتند؛ آنها برای استقرار دموکراسی تلاش می کردند یا برای استقرار دیکتاتوری نوع پول پوتی خود؟.

دستور کار و فعالیت کدام یک از این فرقه ها، گروهها و احزاب پیش شمرده شده، دموکراسی بود و اگر بود بر اساس چه ارزیابی از بافتمان اجتماعی و ساختار اقتصادی؟ در مملکتی که بیش از ۵۰ % جمعیت شهری آن هم روستایی اندیش بود تا چه رسد به جمعیت روستایی آن که  این روستائی اندیشی خود را با طرفداری خویش از انقلاب اسلامی و خمینی نشان دادند، از کدام دموکراسی تحت آن شرایط می توان سخن راند.

این شرایط پیش گفته فقط مختص ایران نبود و شامل تمام ممالک موسوم به جهان سوم میشد. ممالکی مانند کره جنوبی، برزیل، سنگاپور، مالزی، اندونزی، تایلند، شیلی، ترکیه و حتی اسپانیا در دوران دیکتاتوریهای خود دینامیکال برای توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی بستر سازی کرده و فاز دیکتاتوری را پشت سر نهادند  در حالی که ملت ایران با گرز اسلامگرایی و چماق کمونیسم روسی و چینی و آلبانیایی برسر توسعه گرایی شاه کوبید و به دنبال مشتی شیخ شیاد افتاد که سبب «سِقطِ جنین» توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی شد. نیروهای انقلاب در ایران دوران شاه، پرورندگان  گفتمان دموکراسی نبودند بلکه دژخیم و قاتل آن بودند و پارادوکسال، تنها نیرویی که در دامن و زهدان خود آفریننده دموکراسی بود همان رژیم دیکتاتوری شاه بود.

از این روست که ضدیت با رژیم پادشاهی با استناد به دیکتاتور بودن شاه، کاملاً بی ربط و عاری از برهان منطقی می باشد. و درست به دلایل پیش گفته، آن کسی که در عین ادعای طرفداری از شاهزاده پهلوی، از شاهزاده نامیدن او اِباء دارد و ترجیح می دهد او را آقای پهلوی بنامد چون فکر میکند کاربُرد عنوان شاهزادگی کهنه پرستانه یا چاپلوسانه است  یا از استفاده از پرچم شیر و خورشید که شاخص ترین نماد ملیت و هویت ملی ما می باشد طفره میرود، در جهت ساخت و پرداخت یک گفتمان ملی و یک رهبری واجد کاریسما و مردمی که هم متحد کننده و هم انگیزش آفرین باشد نیست.

به  طور خلاصه لازم است گفته شود که نه پرچم شیر و خورشید، نشان خاندان پهلوی است و نه حتی عنوان شاهزادگی طلق اختصاصی شاهزاده رضا پهلوی. حتی او خود اگر خویش را یک مبارز ملی میداند حق ندارد از این عنوان خود صرف نظر کند همچنانکه کسی که امیر ارتش شد نمی تواند در مراسم رسمی از دیگران بخواهد تا او را آقا یا مَشتی خطاب کنند و همچنانکه یک آیت الله هم، نباید اجازه دهد حاجی آقا یا آقا خطاب شود. 

آنکس که شاه آرمانی را بخشی از گفتمان تاریخی هویت آفرین ما می داند، می پذیرد که ایران ما، اگر در طول تاریخ تا امروز پایدار مانده است، به برکت فرمانروایی همین شاهان بوده است که در بین آنها و کارنامه تاریخی شان خوب و بد هم بوده است و البته همگی هم مستبد بوده اند.

اگر کمپانیهای دایملر بنز یا جنرال موتورز و جنرال الکتریک به عنوان سه کمپانی بزرگ دنیا بیش از یکصد سال باقی مانده  و پیش رفته اند و از صفحه بورسهای بزرگ دنیا و عرصه اقتصادی و صنعتی جهان محو نشده اند، گویای این است که در مجموع حاصل کار مدیریت این  ۳ گروه صنعتی و برآیند کار آنها مثبت و سازنده بوده است. اگر حاصل کار فرمانروایی شاهان ایران طی بیش از ۲۵۰۰ سال را از مملکت بگیریم از گنجینه فرهنگی و مادی و تمامیت ارضی/سیاسی آن چه چیزی باقی می ماند. کافیست فقط روی کارها و خدمات رضا شاه و محمد رضا شاه خط بکشیم و اثرات مادی آنها را از کشور پاک کنیم تا یک سرزمینی در قد و قامت سومالی و افغانستان و حتی بدتر از آنها داشته باشیم.

 دیکتاتوری محمد رضا شاهی علیرغم خطاهای بسیارش توجیه سیاسی و تاریخی خود را دارد. آنرا چشم بسته و به حکم احساسات نمی توان یکسره تخطئه کرد. 

نتیجه گیری:

اگر بین این دو جریان سیاسی فوق الذکر، طرفداران شاهزاده رضا پهلوی و اصلاح طلبان حداقل در حد همپوشی های مطالباتی، سیاسی و تاکتیکی که بین آنها وجود دارد، همکاری و همسویی عملیاتی انجام می گرفت، مملکت ما این شانس را می یافت تا در زایمان تاریخی خود از بین نرود. 

ولی شوربختانه بین این دو گفتمان که بیشترین بخش اجتماعی مخالف یا منتقد رژیم را، بالفعل یا بالقوه در پشت سر خود دارند کمترین تعاملی نیست و اصلاح طلبان، حتی رادیکالهای آنان، به طور قطع تعامل با بخشی از نیروهای حاکمه را راهبُرد نهایی خود می دانند.

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند. 

مسئله ای که در برابر طیف میلیونی طرفداران شاهزاده رضا پهلوی قرار دارد، صرفاً سامان دادن اقتصادی مملکت نمی باشد که همین هم از عهده اصلاح طلبان ساخته نیست، بلکه علاوه بر آن نجات هویت ایرانی ملت و نجات سرزمین مادریمان از چنگال آخوندیسم و اسلامی آخوندی و فرهنگ مبتذل ایران ستیز آن است.

دینامیسم تحولات پیش روی که نطفه آن در زُهدان همین نظام دیگر بسته شده است، به ما میگوید اگر سیر حوادث به سود اصلاح طلبان پیش رود، نتیجه اش تبعیت آنان از حاکمیت است به شرط شریک شدنشان در ساختار قدرت. اصلاح طلبان هیچ راهبُردی برای متوسل شدن به قدرت میدانی مردم برای تغییر اوضاع ندارند و تنها امید آنها صندوقهای آراء میباشد چون در صورت توسل آنان به قدرت میدانی مردم، هواداران سکولار و ضد رژیم میدان دار مبارزه خواهند شد و همین ترس کافیست که آنها به عنوان تنها گزینه، فکر معامله با بخشی هایی از حاکمیت باشند و نه تغییر حکومت با اتکاء به مردم.  

و تا آنجا که به طرفداران شاهزاده رضا پهلوی مربوط میشود، با کمال تاسف باید گفت که بیشتر فعالین این طیف که در فضای مجازی حضور دارند، بیش از حد لازم انرژی  صرف تحریک مردم (آژیتاسیون) و افشای افشاءشده ها میکنند تا پی ریزی بنیادی یک گفتمان تحول، که هم پاسخگوی مصیبت های روزمره جامعه باشد و م بسیار ضرور تر، پاسخ دادن به نیاز رهیافتی (چه باید کرد؟) جنبش ملی..

طرح ریزی چنان گفتمانی لازم است که هم مصیبت های روزانه را متناسباً افشاء و تحلیل کند، وهم از پس چالشهای گفتمانی(دیسکورسیو) برآید.

اتهام پراکنی صرف به اصلاح طلبان نه شایسته است و نه ابداً کارساز، باید با افشای ماهیت سازشکار اصلاح طلبی که نه حاکی از رفتار موقتی و تاکتیکی بلکه عمده ویژه گی  طبیعی این جریان است مانع امید بستن مردم به اینها شد. اینها در فکر تغییر جمهوری اسلامی نیستند بلکه در فکر اصلاح آن از طریق معامله با آن می باشند که در عمل جواب نیاز تاریخی ملت ایران را نمی دهد.

بدون مبارزه ایدئولوژیک (و نه صرفاً سیاسی) و افشای اختگی سیاسی این جریان، خطر این وجود دارد، که تقسیم سیاسی جامعه که به تقسیم نیرو منجر شده و انرژی میدانی جنبش مردم را همچنان تحلیل میبرد ادامه یافته و سرانجام؛ گرگهای سپاه و مافیای سیاسی حاکم برنده این شکاف سیاسی در بدنه جنبش مردم شوند. 

خطر این هست که اصلاح طلبان ارزانتر از آنچه هستند خود را به رژیم بفروشند و تحول طلبان بیش از آنچه باید، هزینه بدهند. 

تنها مبارزه ایدئولوژیک با مدعیان سیاسی، برای شکل دادن به گفتمان تحول ملی کافی نیست بلکه باید در اثبات آنچه باور داریم نیز نظریه پردازی تئوریک کنیم!           

*   

 خلف KGB

No Comments