شیخ و شاه در آئینه دوستان و دشمنان

Share Button

وقتی شاهی که دیکتاتوری اش سنگر دفاع از جامعه عرفی در برابر آخوندیسم، طَیبیسم و توده ایسم روسی و لومپنیسم سیاسی بود، «محمد دماغ» نامیده می شود، بی اعتبار شدن ناگهانی اقتدار او در عرض چند روز یا چند هفته ی انقلاب و در هم شکستن آن سنگر هم چندان تعجبی ندارد. زیرا که چنین جامعه و جماعتی، با شُل شدن تسمه های دیکتاتوری و برداشته شدن سنگر دفاعی جامعه عرفی و سکولار و میدان داری روضه خوانهای مذهبی و چپ و راست در هتاکی عَلنی و اقتدار سوز، آمادگی داشت تا تمام لای و لجن آن فرهنگ پنهان و ذخیره شده فرهنگی را به تجهیزات جنگی میدانی برای شاه ستیزی خود تبدیل کند

پدرم مغازه دار بود و اوقات آزاد من(۱۰ ـ ۱۲ ساله) آنجا می گذشت که بسیار شنیده های راست و دروغ، درست و نادرست، درباره موضوعات مختلف را، در آنجا از بزرگترها می شنیدم. شنیده هایی که نخستین سازه های شعور، شعور کاذب و فانتزیهای کودکانه مرا پی ریزی میکردند. 

بخشی از این شنیده ها راجع به شاه بود، بخشی راجع به آخوند های معتبر و برخی هم راجع به گردن کلفت های معروف مثل َطیب حاج رضایی و دیگر بزن بهادر های معروف.

از آخری شروع کنم: طَیب در شهر ما به یک صفت تقریباً مثبت برای آدم های پر زور تبدیل شده بود. اگر کسی میخواست به کسی از زاویه بزن بهادری و قلچماقی اشاره کنند او را طیب خطاب میکردند. نحوه این خطاب هم همواره باری مثبت داشت و تحسین آمیز بود. حتی برخی مواقع به بچه های که دوست داشتند پُر زور باشند میگفتند طیب. 

دیگر کسی اهمیت نمی داد که «طَیب» یک لات مذهبی زورخانه رو، عضو فدائیان اسلام و مؤتلفه اسلامی و بدتر از همه بچه باز حرفه ای بود. 

بچه های مورد سوء استفاده جنسی او اغلب بدون کمترین پنهانکاری در اطراف بنگاه دو دهنه تَره بار او در میدان امین السطان (خیابان ری آنروز) پرسه می زدند. همه حاجی آقاهای میدانی تره باری و کارگران میدان هم این را می دانستند و عجیب که کسی به این امر به عنوان یک امر غیر طبیعی نگاه نمی کرد. 

طیب و یکی دیگر از گردن کلفتهای میدان شوش، بنام اسماعیل… از رهبران «قیام حماسی» ۱۵ خرداد بودند که از فرازهای تاریخی مورد افتخار اسلامیستها و بلند پایگان جمهوری اسلامی است. منتها، آش شور لومپن وارگی طَیب و کثافت کاری جنسی و عربده کشی های مستانه غروبگاهی او مانع از این شد و میشود که خمینی و خمینیست ها نام این قهرمانان اعدام شده آن «قیام»  شکوهمند را به عنوان قهرمانان و شهدای خود ببرند.

این توضیح را بدهم که اطلاعات من در این زمینه به این خاطر است که یکی از اقوام پدریم حسابدار یک حاجی میدانی همجوار بنگاه (حاج طیب بود). منبع دیگر اطلاعات من شاگرد مغازه پدرم «سید..» بود که روضه خوان زاده و زورخانه رو بود و خانوادگی هم متولی گری بزرگترین تکیه ملایر(تکیه حضرت ابوالفضل العباس) و هیئت عزاداری مرتبط به آن را داشتند. برادر سید روضه خوان بود و مانند خودش خوش بَروبالا. 

سید تنها از بزن بهادری و قلچماقی طَیب و دیگر چاقوکشهای معروف، آنهم با لحنی ستایش انگیز حرف نمیزد. او همچنین برای من تعریف میکرد که کفشهای آیت الله ها از غیب جفت میشوند و این از برکت علم و زهد آنانست. او به طور مشخص از کرامات، زهد و عِلمِ آیت الله کاشانی و بروجردی حرف میزد که کفششان از غیب جفت میشود و آنها «اسم اعظم» هم میدانند که به کمک آن از اسرار غیبی مطلع میشوند. 

نحوه شیرین و جذاب بیانات سید چنان بود که اولاً کمترین تردید در من نسبت به صحت حرفهای او ایجاد نمی کردند که هیچ، بلکه حس تحسین و اعجاب سید، با شنیدن آنها به من هم سرایت می کرد. البته مسئله دانستن اسم اعظم در آن زمان عادی بود و من از مادربزرگم هم می شنیدم. 

ولی اطلاعات گیری من از سید به اینجا ختم نمیشد. او همچنین تعریف میکرد که برای «محمد دماغ»  یعنی شاه هر روزه از هلند، با هواپیما دل و جگر مرغ هلندی وارد میشود تا او کباب کرده بخورد. و خانواده دربار هم همگی در  حوض یا استخر شیر استحمام می کنند تا پوستشان لطیف شود. 

وقتی او از کباب دل و جگر مرغ هلندی حرف میزد، دهن من آب می اُفتاد. چون خانواده ۱۰ نفره ما شاید سالی دو سه بار مرغ میخوردیم و استخوانش را هم تا ذره آخرش لیس میزدیم. در آن زمان هنوز مرغ ماشینی به بازار نیامده بود و مردم هنوز از برکت طاغوت هر روزه مرغ خور نشده بودند. 

از تمام تعریف یا توضیحات فوق، من سعی میکنم در اینجا به دو مورد «محمد دماغ» و «کفش جفت شدن و اسم اعظم داشتن علما» نگاهی روانشناختی/سیاسی بیاندازم.

فرض کنید حسن نامی قهرمان وزنه برداری یا بهترین فوتبالیست است. ولی نام او فقط حسن نیست بلکه یک صفت خوار کننده و تحقیر آمیز «چپول» هم به آن مُنضَم است. یعنی او «حسن چپول» نامیده میشود. از نظر روانشناختی، صفتِ چپولِ حسن بیچاره که مقدم بر بقیه خصوصیات و برجستگیهای شخصیتی او می آید، پیشاپیش، فرصت فکر کردن مخاطب را نسبت به  همه آن محاسن دیگرش را از او میگیرد و خط بطلان بر دیگر صفات و هنرهای او می کشد. این در حقیقت نوع القاء فکری و احساسی  است که ناخودآگاهِ مخاطب را نشانه می رَود و حسن را از اعتبار می اندازد. حسن چپول دیگر به آسمان هم برود، هرگز خوش آوازه نخواهد شد وای به حال اینکه فین فینی هم باشد.

«جفت شدن کفشهای عُلما از غیب و آگاهی آنان بر اسم اعظم» نیز چنان خاکریز فکری مهیبِ عبور ناپذیری در شنونده ی باورمند ایجاد میکند که امکان کمترین ذره تردید یا نگاه نقادانه را از آن مخاطب بی سواد، یا کم سواد و بد تر از آن بی شعور را از او میگیرد. 

فضای فرهنگی فوق را که من بر اساس تجربه شخصی در بالا توضیح دادم فضایی بود که شعور سیاسی بخش عمده مردم جامعه ما تا مقطع انقلاب در آن شکل می گرفت و پُخته می شد. 

وقتی شاهی که دیکتاتوری اش سنگر دفاع از جامعه عرفی و سکولار در برابر آخوندیسم، طَیبیسم و توده ایسم روسی و لومپنیسم سیاسی بود، «محمد دماغ» نامیده می شود، بی اعتبار شدن ناگهانی اقتدار او در عرض چند روز یا چند هفته ی انقلاب هم چندان تعجبی ندارد. زیرا که چنین جامعه و جماعتی، با شُل شدن تسمه های دیکتاتوری و برداشته شدن سنگر دفاعی جامعه عرفی و سکولار و میدان داری روضه خوانهای مذهبی و چپ و راست در هتاکی عَلنی و اقتدار سوز، آمادگی داشت تا تمام لای و لجن آن فرهنگ پنهان و ذخیره شده فرهنگی را به تجهیزات جنگی میدانی برای شاه ستیزی خود تبدیل کند و چنین بود که «حماسه انقلاب اسلامی شکوهمند ۲۲ بهمن» آفریده شد. مضافاً اینکه آن فرهنگ پنهان با روضه خوانی  روضه خوانان و مداحان مُکلا و کراواتی چپ و راستِ غرب و پهلوی ستیز همراه گردید. 

من بر اساس تجربه فوق، از قریب ۱۵ سال پیش سعی کردم عنوان به حق و مناسبِ «لومپن کراتیسم» یعنی حکومت لومپن ها را برای این رژیم بکار برم تا سهم خود در فرهنگی کردن آن را ادا کرده باشم همچنانکه دشمنان شاه به ناحق و اوباش منشانه بینی بزرگ او را به عنوان یک عیب، برای تخریب او، به کاراکتر سیاسی او تعمیم داده و آنرا فرهنگی کرده بودند. 

صفت گذاری «لومپن کراتیسم» کمترین اغراقی در توصیف هویت این رژیم نیست. بسیاری از برآمدگان از همین رژیم، به زبانی دیگر آن را لومپن واره نامیده اند. سعید حجاریان از جمله کسانی بود که از لومپن منشی حاکمیت و حاکمان نام برد. و میر حسین موسوی از حکومت رمال باشی ها. و اینها تنها کسانی نبودند که این رژیم را اوباش صفت، رمال و لومپن نامیدند. 

صفت گذاری «لومپن کراسی» برای این رژیم فراتر از هرچه یک وظیفه تاریخی اصحاب قلم و کلام است. 

لومپن وارگی رژیم، نه تنها باید برای نسلهای معاصر بلکه برای آیندگان و تا زمانی که درس تاریخ در مدارس تدریس می شود، روشن شود که در ادامه سلسله های حکومتی در ایران ما، حکومتی به قدرت رسید که لومپن آخوندها، لومپن بازاریها، لومپن میدانی ها، لومپن قلعه ای ها و فاحشه خانه دارها، لومپن زورخانه ای آن را تشکیل می دادند. 

جا اندازی این صفت حجم زیادی از افشاگری های امروز علیه رژیم را غیر ضروری کرده و راحت تر به ملت آگاهی میدهد. نوعی آگاهی، که فرهنگی است و بی نیاز از بحث و استدلال می باشد. چون بیشترین سیاست های ضد بشری و ضد ایرانی این رژیم در صفتِ لومپن کراتیسم آن ملحوظ می باشد و توضیح زیادتری لازم نیست.   

توجه! مطالب کوتاه خبری را در کانال تلگرامی سیمرغ ایران میتوانید ببینید. CimorghIran@

No Comments