نقدی بر بیانیه آقای موسوی در محکومیت سرکوب اعتراضات اخیر

Share Button

وظیفه ما، پایمان به لب گور رسیدگان نسل انقلاب است تا نگذاریم به خاطر تبرئه خودمان و کارکردِ سیاسی ویرانی آفرینیمان برای مملکت، حقایق تاریخی به محاق تاریخ رود و افشای آنها پس از صدها سال به عهده تاریخ نویسان محول شود. 

آقای موسوی، آنچنانکه وظیفه وجدانی و میهنی اش بود،  بیانیه ای در محکومیت سرکوب اعتراضات اخیر و کشتن صدها اعتراض کننده بیدفاع، توسط نیروهای حرفه ای سرکوبگر رژیم صادر کردند که در جای خود جای ستایش دارد. ولی در این بیانیه، کشتار اخیر رژیم را با حادثه معروف میدان ژاله در ۱۷ شهریور ۵۷ که به جمعه سیاه یا کشتار ژاله معروف شده است مقایسه کرده اند که قیاسی از مع الفارق گذشته، تائید آگاهانه یک تحریف و دروغ سیاسی است که هنوز تاریخی نشده است. من فقط به دو جنبه آن در اینجا اشاره میکنم. 

حکومت نظامی زمانی فرمان سرکوب آن تظاهرات را داد که آن رژیم و همراه آن مملکت ما در حال سقوط بود. و حد اقل ما امروز پس تجربه ۴۱ ساله می دانیم که مسئله هم، فقط سقوط رژیم شاه نبود بلکه سقوط مملکت بود که سقوط هم کرد. در حالی که رژیم خامنه ای در کشتار هفته های اخیر، با اعتراضی براندازنده روبرو نبود بلکه با اعتراض روی یک مسئله اقتصادی روبرو بود، یعنی گران شدن بنزین. و اگر رژیم فرمان لغو افزایش قیمت را میداد بیشک بخش عمده آن اعتراضات می خوابید و بقیه آنهم با چند بگیر و ببند «جمع» میشد.

برای اینکه به خواننده این یادداشت امکان این را بدهم تا مطلب زیر را درست ارزیابی کند، سوابق سیاسی و مبارزاتی خود را مینویسم تا تصویری که ۱۷ شهریور و کشتار ژاله به دست میدهم قابل ارزیابی مقرون به واقعیت باشد. شرح مختصر این سوابق ابداً جنبه خود تعریف کردن ندارد چون دیگر نه تنها به آن سوابق با افتخار نمی نِگرم بلکه احساس پشیمانی نسبت به آنها در خود دارم.

در اردیبهشت ۵۳  توسط ساواک به خاطر فعالیت علیه رژیم و طرفداری از حزب توده دستگیر شدم،  2.5 ماه زیر شکنجه مداوم بودم، تقریباً همه انواع شکنجه را در این ۲٫۵ ماه تجربه کردم. در دادگاه نظامی به  4 سال زندان محکوم شدم که آنرا تمام کرده و در ۵۷ آزاد شدم. در همین چهار سال هم، بارها، هم تنبیهی و هم به خاطر اعتراف گیری بیشتر از زندان قصر به کمیته(ساواک) فراخوانده شده و شکنجه شدم یا توسط زندانبانان در زندان قصر به سلول مجرد انداخته شدم که تفاوتش با زندان عادی مانند فضای آزاد با یک دخمه بود.

پس از آزادی در ۵۷، منفرداً شروع به فعالیت کردم. از نخستین روزهای اعتراضات علیه رژیم شاه در آنها شرکت فعال داشتم. اولین سازمانگر حمله به پادگان جمشیدیه(دژبان) بودم و اولین کسی که جمعیت را به سوی اسلحه خانه هدایت کرد من بودم. از آنجا به پادگان باغشاه (اسم دقیق آن یادم نیست ولی مال هوانیروز بود) رفتم و در حمله به آنجا هم شرکت کردم.

در تمام راهپیمایی های ایام بهمن و قبل از آن شرکت داشتم. از کارم استعفاء دادم تا تمام وقت در خدمت مبارزه باشم. در تظاهرات روز ۱۶ شهریور تا میدان آزادی که با صدور قطعنامه پایان یافت حضور تمام وقت داشتم.

در توضیح تظاهرات و راهپیمایی های آن روزها باید این توضیح را بدهم که آن تظاهرات ها دو نوع بودند. یکی راهپیمایی هایی بودند که رژیم آنها را تحمل میکرد و روحانیون معروف مانند طالقانی، مفتح، اردبیلی، مطهری و همطراز با  آنها رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی، آنها را راه می انداختند که بدون مزاحمت برگزار می شدند. دیگری اعتراضاتی بود که به صورت جنگ و گریز خیابانی با نیروهای حکومت نظامی در خیابانها و کوچه پس کوچه ها جریان داشت(تهران) [من از شهرهای دیگر خبر ندارم]، که بدون استثنا همه کشته شدگان و زخمی های انقلاب از این اعتراضات و تظاهرات نوع دوم، تظاهرات شبه چریکی بود. 

در آن راهپیمایی های نوع اول، من ندیدم و نشنیدم خونی از دماغ کسی ریخته شود. و در تظاهرات نوع دوم هم حتی یکبار  برای نمونه یک آخوند یا یک طلبه ندیدم. 

در این این اعتراضات شبه چریکی کسی با عقیده و سلیقه سیاسی کسی کار نداشت و بُردباری کامل سیاسی و عقیدتی بر این تظاهرات حاکم بود  و در آنها هیچ پلاکارد یا شعار فرقه ایی و مذهبی هم بالا برده نمیشد. در این تظاهرات (شبه چریکی) اکثریت با جوانان بدون وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک بود و در رهبری نانوشته آنها، مجاهدین خلق، فدائیان خلق( اکثریت و اقلیت،) سامان های پیکار، ما توده ای ها و دیگر جریانهای کوچک چپ بودند. 

در روز ۱۶ شهریور، روز قبل از ماجرای میدان ژاله، یک راهپیمایی میلیونی، آنچنانکه گفته میشود،(که میلیونی هم نبود)، بنا به دعوت روحانیون پیش گفته و سران جبهه ملی و نهضت آزادی و حزب ایران راه افتاد که مسیر آن از حسینه ارشاد تا میدان شهیاد(آزادی امروز) بود.

چون منزل ما در انتهای بلوار بود منهم از میدان ۲۴ اسفند(میدان انقلاب فعلی) بدان راهپیمایی پیوستم. از همان بدو حرکت اداره کنندگان این راهپیمایی اجازه شرکت جریانهای غیر اسلامی را با شعارها و پلاکاردهای غیر اسلامی نمی دادند هرچند، امام هنوز امام نشده بود و این اسلامگرایان هم هنوز به سریر قدرت نرسیده بودند. 

در این راهپیمائی ها شعار های صریح ضد شاه هم داده نمی شد. من در حوالی دانشگاه آریامهر آن روز، شریف امروز، در وسط جمعیت با صدای بلند شعار دادم: «مرگ بر این سلطنت پهلوی»، یکی از همین جماعت، از آن سو فریاد زد «این شخص ساواکی است من او را میشناسم». این خاطره را برای نشان دادن جَو سیاسی حاکم بر تظاهرات ذکر میکنم. من چاره ای جز فرار نداشتم چون اثبات اینکه من ساواکی نیستم برای آن جمعیت در آن شرایط امکان نداشت. این را به این جهت یادآوری میکنم که انحصار طلبی طرفداران خمینی و دیگر اسلامگرایان را نشان دهم. 

خود را به عقب راهپیمایی رساندم و ساکت با آن حرکت کردم. باز با همان جمعیت به نزدیکیهای دانشگاه آریامهر رسیدم. در این موقع تعدادی راهپیمایی کننده شروع کردند به عقب و جلوی جمعیت رفتن و داد می زدند:« مردم قرار ما فردا صبح در میدان ژاله!». قدر مسلم آنها اسلامیست و خمینسیت نبودند زیرا برگزار کنندگان آن راهپیمایی بزرگ، روی وانتها و اُتوموبیل ها بلندگوهای بزرگ نصب کرده بودند و بر فضای سیاسی راهپیمایی  کاملاً مسلط بودند و شعارها را هم آنها تعین می کردند. 

نیم ساعتی نگذشت، که بلندگوی روی ماشینها با صدای بلند و مکرر در مکرر صدا زدند: « آی مردم! تظاهرات فردا از ما نیست در آن شرکت نکنید!» آنها به این هم اکتفاء نکردند و تعدادی زیادی بلندگوی دستی سیار را هم راه انداختند تا به مردم اطلاع بدهند که تظاهرات روز بعد از آنها نیست. 

این روش در حقیقت چیزی جز لو دادن فراخوان دهندگان به تظاهرات روز بعد نبود که: «آی رژیم! و نیروهای حکومت نظامی! بدانید تظاهرات فردا مال مجاهدین، فدائیان و توده ای ها میباشد! در شرایط آنروز این ۳ جریان ایدئولوژیک از آن مصونیت امنیتی/سیاسی که «طرفداران مذهبی» خمینی از آن برخوردار بودن، برخوردار نبودند.  این چراغ سبز برگزار کنندگان آن راه پیمایی، یعنی اعلام اینکه کشتن و سرکوب خشن تظاهرات روز بعد، ۱۷ شهریور، با واکنش عمومی روبرو نخواهد شد زیرا تائیدیه خمینیست ها را پشت سر خود ندارد. و چنین بود که پایه سرکوب تظاهرات ۱۷ شهریور میدان ژاله نهاده شد. 

روز بعد، بدون اینکه عجله داشته باشم و بتوانم پیش بینی کنم در میدان ژاله چه خواهد گذشت به سوی آن، در خیابان شاهرضا به راه افتاده تا به سوی میدان فوزیه(امام حسین) رسیدم. 

وقتی به میدان فوزیه رسیدم، صدای شلیک تفنگها و مسلسل ها و دود گاز اشک آور یا لاستیک سوزی را از دور میدیدم. نیروی انتظامی و نظامی تمام راه های منتهی به ژاله را بسته بود و خوشبختانه من نتوانستم خودم را به معرکه برسانم ولی برادرم(مسعود) که شب قبلِ آن روز در آن حوالی بیتوته کرده بود، از ساعات اولیه اجتماع آن روز در میدان حاضر شده بود و همه صحنه ها را دیده بود. 

چون با برادرم قرار داشتیم در میدان ژاله همدیگر را ببینیم، عصر آن روز که او را دیدم، اول علت عدم حضورم در میدان ژاله را به او توضیح دادم و بعد ماجرا را از او پرسیدم. پرسیدم خیلی ها کشته شدند؟ گفت نه! او ۳ نفر کشته دیده بود و ۷ ـ ۸ نفر هم زخمی. او افزود که اگر آن زخمی ها بعداً جان سپرده اند او نمی داند. گفتم هیچ آخوندی هم آنجا بود! گفته نه! ولی مردم همان صبح زود به درخانه آخوندی(بنام نوری که پیش نماز مسجد محل بوده میروند) که در نزدیکیها ها زندگی میکرده رفتند و او را آوردند ولی با صدای اولین گلوله که هوایی هم بود، او عبایش را جمع کرد و پا به فرار گذارد. او افزود که بیشتر سرو صدای تیراندازی، مال تیر هوایی بود و دودها هم مال لاستیک سوزاندن. او توضیح داد که با صدای شلیک خود را به کانال کنار خیابان انداخته و توانسته بوده از آسیب در امان بماند.

برادرم تنها کسی نبود که می شناختم و در آن روز در میدان ژاله بوده  بود. از دوستی قدیمی که او را هم میشناختم و در همان نزدیک(فرح آباد) زندگی میکرد و مذهبی بود ولی طرفدار جریان خاصی نبود، در اجتماع آنروز حضور داشته بود، ماجرا را پرسیدم که او هم مشابه همان توضیحات برادرم را به من داد.

ولی اسلامگرایان خمینیست که با نشان دادن فاصله خود با برگزار کنندگان تظاهرات ژاله در راهپیمایی روز قبل، آن تظاهرات را به دم تیغ حکومت نظامی دادند، بعد از آن حادثه، لحظه ای از تلاش برای مصادره کردن آن اجتماع و شهدای آن میدان که در مورد آن اغراق گویی و دروغ پردازی همه مرزهای اخلاقی را زیر پای نهاده است لحظه ای درنگ نکردند. آنها خود را ورثه به حق آن کشته شدگان  و همه کشته شدگان انقلاب می دانند در حالی که در جریان راهپیمایی های اعتراضی دوران انقلاب در ماههای آذر تا بهمن، حتی برای نمونه یک آخوند یا طلبه هم زخمی نشد تا چه رسد به کشته شدن. 

در زیر من یک کلیپ سراسر دروغ در این زمینه از یک عکاس کیهان، از سایت پادگانی  مشرق نیوز را که ادعا میکند در آن تظاهرات بوده است را درج میکنم، حتماً و با دقت ببینید تا از روی ضد و نقیض گویی این عکاس خبرنگار به راحتی درک کنید که او اساسا در آن میدان نبوده و این کلیپ بعداً تنظیم و مونتاژ شده است! 

در این کلیپ جمعیتی عزادار نشان داده میشوند جنازه ای را می کشند تا به جایی برسانند. حالت آن جمعیت به هیچ روی نشان نمیدهد که آنها زیر باران گلوله یا  تهدید حتی گاز اشک آور هستند. تعدادی جنازه کفن پوش نشان داده میشود که معلوم نیست این جنازه ها زیر آن رگبارها چگونه سریعاً کفن شده بودند. عکاسی که مدعی حضور در میدان بوده ادعا میکند که سران راهپیمایی روز قبل، در قطعنامه صادره  خود در میدان «آزادی»مردم را دعوت به تظاهرات روز بعد در میدان ژاله کرده اند که این دروغی وقیحانه و بی اندازه بی شرمانه است و قظعاً متن قطعنامه راهپیمایی آنروز باید در اسناد دوران انقلاب باشد که برای آدم کنجکاو، قابل یافتن میباشد. 

دروغ های  طرفداران رژیم به اینها و اینجا تمام نمیشود. من فقط چند نمونه را که خودم در جریان آن بوده ام را ذیلاً ذکر میکنم. 

در روزهای انقلاب، طبق گزارشهای خبری آن روزها، مردم به خانه  یک افسر سابق ساواک به نام سرهنگ زیبایی ریختند و در خانه آن ساواکی «بازنشسته» اسباب و آلات شکنجه یافتند. و در کنار آن اسباب شکنجه دو گونی ناخن کشیده شده هم یافتند. این خبر به غایت مضحک را مانند بسیاری خبرهای مضحک دیگر آنروزها را، هیچ کدام از مخالفان آن روز رژیم شاه تا کنون تکذیب نکرده اند که نمودی از بی اخلاقی است.  برا ی انقلابیون ضد شاه، اساساً هر دروغی، هر اندازه شاخدار به شرط اینکه علیه شاه بود، تکذیب کردنی نبود و فقط تائید شدنی بود. همانطور که یافته شدن تار موی لای قرآن و دیدن عکس امام خمینی در ماه! حتی لحظه ای نباید تصور کرد که پذیرفتن صریح یا تلویحی این اراجیف فقط منحصر به اقشار بی سواد جامعه بود! نه! 

در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب، آقای متین دفتری که دستگاهی به نام دفاع از حقوق زندانیان سیاسی را هم عَلَم کرده بود، (وکیل دادگستری و از اقوام نزدیک دکتر مصدق، و دبیر جبهه دموکراتیک مردم) با فانوس به راهروهای آب زیرزمینی سلطنت آباد، همراه یک اکیپ فیلمبردار تلویزیونی رفت و توضیح میداد که این راهروها، سیاه چال های ساواک بوده است که در آنجا شکنجه می داده و آنها را می کُشته و دفن می کرده است.. بی شک آن آبراهها هنوز وجود دارند و باز شخص کنجکاو میتواند برود و ببیند و آن فیلم هم باید در اسناد انقلاب و آرشیو تلویزیون وجود داشته باشد.

من خود حداقل بین ۷ تا ده تا از ناخنهای پای خود را زیر شلاق(در اثر خون مردگی) از دست دادم و شاهد همین ناخن افتادن ها از بقیه شلاق خوردگان هم بودم. یک ناخن دست چپم هم در اثر فرو کردن سوزن به زیر آن به دفعات، توسط بازجویم آرش چرک کرد و افتاد. ولی برای نمونه حتی یک مورد ندیدم که کسی ادعا کند شکنجه گر ساواک(حسینی) یا بازجوها ناخن او را کشیده باشند. البته این به دلیل مهربانی بازجوها نبود بلکه کاری که شلاق و آویزان شدن میکرد ابداً ناخن کشیدن، که میتوانست فقط چند دقیقه درد آنی و بعد درد غیر شکنجه ای مستمر چند روزه داشته باشد، نداشت. با هر شلاق، آدم باید چشم بسته منتظر شلاق بعدی می بود که دامنه ارتعاش درد آن تا مغز سر آدم ادامه میافت. و در مواردی مانند موارد خودم، همزمان جریان برق قوی به آلت تناسلی،برگه گوشها و .. ، و پرس(منکنه گذاری) کردن دست چپ و دو پاها هم  بر شلاق زدن افزوده می شد. کجا ناخن کشیدن میتوانست تاثیر خُرد کننده بیشتری از اینها داشته باشد.

با آخوند هادی غفاری و پدرش که بعد از مرگ آیت الله شد، در سال اول زندان که دوران انتظار دادگاه هم بود زندانی بودم. با این دو نفر کسی رابطه چندانی نداشت، با هادی به خاطر  وراج و خُل بودنش و با پدرش به خاطر تحجر افراطی اش. روزی پسر او بمن گفت آقای تبریزیان:« اینقدر به باسن حاجی آقا در «آپولو» شلاق زده اند که نمی تواند طاقباز بخوابد. این ابله اینقدر با دیگر زندانیان شکنجه شده تماس و گفتگو نداشته بود تا بداند و بشوند که آپولو چیست؟ و اینکه آپولو مانند یک صندلی دندانپزشکی است که پاهای آدام، راست در گیره های آن گذاشته میشود که تکان نخورد و حسینی با کابل به کف پاها بکوبد  آرش و رسولی و .. ، هم همزمان با شلاق به آدم برق فشار قوی بدهند و در موارد بسیار معدودی مانند مورد من، سوزن زیر ناخن آدم بکنند. هادی غفاری پس از ۳ ماه بدون حتی یک تلنگر آزاد شد و دادگاهی نشد و پدرش بر حسب تصادف با من برای پرونده خوانی و تفهیم اتهام و تعین وکیل همراه میشد. بزرگترین ضربه ای که او خورد زمانی بود که طی یک مجازات جمعی سرهنگ زمانی رئیس زندان دستور داد ریش او را زدند. اتهام او اعلامیه و فتوا دادن علیه گوشت یخ زده  با ذبح غیر اسلامی بود. وکیل هردوی ما شخصی بنام سرهنگ حسینی بود. شبی که بعد از آن، یک تعطیل رسمی ۳ یا چهار روزه بود، من دُچار بدترین دندان درد زندگیم شدم. دَم درب هشتی زندان(درگاه) رفتم و بیش از دو ساعت پشت درب ناله کنان التماس کردم مرا به درمانگاه بفرستند و مامور میگفت همه جا تعطیل است و فقط یک بهیار در درمانگاه است. همراه من آخوند غفاری پدر هم بود. او هم دل درد گرفته بود و ناله میکرد. ناله های او هم برای اعزام شدن به درمانگاه نتیجه نداد و هردو برگشتیم و خوابیدیم. دندان من باد کرد و فردا دردش آرام شد ولی او بلافاصله پس سپری شدن تعطیلی به بیمارستان اعزام شد و من همان روز به دادگاه برای پرونده خوانی اعزام شدم. وکیلم سرهنگ حسینی از من پرسید پس غفاری چی شد؟ او هم باید می آمد. گفتم آپاندیسش عود کرد و به بیمارستان اعزام شد.

 من بعد از دادسرای نظامی به زندان قصر برگردانده شدم و خبری از غفاری نبود تا ۲ روز بعد خبر مرگ او در اثر ترکیدن آپاندیسش در زندان پیچید و در آن زمان هادی پسرش از زندان آزاد شده بود. چند هفته گذشت و یکباره ۲۰ ـ ۳۰ تا طلبه بازداشتی را به بند ما(بند ۴) آوردند. از آنها پرسیدم چه جرمی دارید؟ همگی گفتند در مراسم خاکسپاری «آیت الله» غفاری، به خاطر شکنجه کُش شدن او تظاهرات کرده و بازداشت شده اند. و چه حدیثها که این طلاب از شکنجه آن آخوند نمی گفتند. از جمله اینکه ساواک او را در دیگ روغن داغ کرده و شکنجه کُش کرده است. به نقل از هادی غفاری، ناگفته نگذارم که قبل از زندانی شدنش، آخوند غفاری در حال ساختن مسجدی بود که  نام آن را مسجد «شیخ فضل الله نوری» گذارده بود. نامی که حتی خمینیست های آن روزها هم جرات دفاع از او را نداشتند. 

و اما بقیه ماجرا از زبان مادرم: 

مادرم در بین خانواده زندانیان سیاسی فعال بود و علاوه بر تبلیغات سیاسی، برای خانواده های محتاج هم پول جمع میکرد، یکبار هم به همین خاطر بازداشت شد که طولی نکشید و همان روز بعد از تعهد گیری آزاد شده بود. روزی محض خنده برایم تعریف کرد که این او بوده است که آیت الله غفاری را شکنجه کُش کرده است!؟ با تعجب پرسیدم چطور؟ گفت وقتی دخترش به ملاقات آمده بود و به او میگویند پدرش همان روز فوت کرده است، و او با گریه خبر مرگ پدرش را به  مادرم من(که او را خانم تبریزیان می نامیده) می دهد و می گوید حاجی آقا فوت کرده است. مادرم میگفت به او گفتم: « دختر جان! این حرف را دیگر پیش کسی به اینصورت تکرار نکن! هیچ کس در این زندان فوت نمی کند! همه زیر شکنجه کشته میشوند و تو هم همین را بگو! و او با تعجب به مادرم نگاه میکند ولی میپذیرد. مادرم و او به دیگر خانواده ها اطلاع میدهند که آیت الله غفاری زیر شکنجه کشته شده است! (نمیدانم مادر من او را آیت الله کرده بوده یا کسِ دیگری). 

تا آن روزی که ما انقلاب آفرینان یقین داشتیم که رژیم شاه خائن، دیکتاتور، نوکر آمریکا، دزد و.. است شاید از نظر جنگ روانی علیه رژیم او، پخش این دروغها، یا سکوت تائید آمیز اتهامات مشابه آنها، چندان اشتباه نبود. ولی امروز، وقتی چشممان به روی حقیقت باز شده است و بسیار از ما دریافته ایم که آن دیکتاتوری، دیکتاتوری علیه ارتجاع و واپسگرایی بود و نه دیکتاتوری برای واپس گرایی و نهادینه کردن آن! آن دیکتاتور برای توسعه سریع  و ترقی مملکت دیکتاتوری میکرد و این دیکتاتوری آخوندی برای عقب کشاندن مملکت و در خدمت یک فرقه مذهبی که همان مذهب هم برایش یک ابزار سیاسی است، وظیفه داریم به مردم و نسلهای فعلی بگوییم که ما دروغ گفتیم!. وظیفه ماست تا آن دروغها را افشاء کنیم قبل از اینکه این جهان را ترک کنیم!. 

روزی دوستی به من توصیه کرد که خاطرات سیاسی و مخصوصاً دوران زندانم را بنویسم. به او گفتم من از اینکه با رژیم شاه مبارزه کرده ام دیگر افتخار نمیکنم، از آن مبارزه شرم دارم! به سهم خود تیشه به ریشه مملکت زدم. چه انگیزه ای می توانم داشته باشم تا خاطرات سیاسی سیاه خود را بنویسم! تحمل آن شکنجه ها دیگر جزء افتخارات من نیست، هر چند ساواک را هم به خاطر آنها هرگز تبرئه نمیکنم! 

شاه علیه اعتراضات مردم تانک و سربازان عادی را به میدان آورد که آنها هم سرآخر به خمینیستها و انقلاب پیوستند. اگر هیچ سندی برای تبرئه شاه وجود نداشته باشد همین اعزام نیروی موتوریز، زرهی و تانک به خیابانها که فقط مرعوب کننده بود و نه سرکوب کننده، کافیست

شاه نیرویی مانند بسیج و سپاه و انصار حزب الله نداشت تا مردم را از خیابانها جارو کنند، زیر ماشین له کنند یا از روی پلها به زیر پرتاب کنند! تا آنها را در خیابانها ترور کنند! 

شاه نیروی سرکوب مردمی نداشت! ساواک نه برای چنین وظیفه ای، بلکه فقط برای تعقیب و خنثی کردن گروههای زیر زمینی با ایدئولوژی های برانداز آموزش دیده بود نه برای سرکوب جمعیت های بزرگ خیابانی. در این زمینه زیاد میتوان گفت ولی جای آن اینجا نیست.

سخن کوتاه:

از همان روزهای شکل گیری جنبش موسوم به جنبش سبز با حمایت از آقای کروبی و موسوی با این جریان بودم. اول سایت «سبز در سوئد» را با این هدف درست کردم و پس از هکِ همیشگی آن، با پرداخت از محل مستمری ناچیز بازنشستگی ام سایت «ایران سبز» را درست کردم. روزی یکی از گردانندگان سایت منحله «جَرَس»  برایم اِ میلی فرستاد که در آن نوشته بود از کی تا به حال سلطنت طلبان هم سبز شده اند؟ پاسخ دادم از آن هنگامی که سایت شما هنوز درست نشده بود!

تا امروز صدها مقاله و کامنت کوتاه و بلند در هواداری از رهبران جنبش سبز نوشته ام و علیرغم اینکه نه مذهبی هستم و نه معتقد به این رژیم آخوندی و خمینی، همچنان روی طرفداریم از میرحسین، کروبی و خانم رهنورد ایستاده ام. وقتی بیانیه اخیر آقای موسوی را خواندم از چند لحاظ غمگین شدم: اول اینکه چگونه ممکن است کسی که ۸ سال نخست وزیر این رژیم بوده است ندادند که واقعه میدان ژاله و کشتار ۱۷ شهریور تا ۹۰% افسانه است؟ چگونه او نمی داند که آن تعداد کشته شده در آن ماجرا، تاییدی بر این رژیم نیست، بلکه خیانت طرفداران آقای خمینی و اسلامیستهای آن روز نسبت به دگر اندیشانی را نشان میدهد که آنها هم مخالف شاه بودند. چون این آنها بودند به حکومت نظامی علامت دادند؛ میتواند آن اجتماع را سرکوب کرده به خون بکشد بدون اینکه با واکنش سران جنبش اسلامی و جبهه ملی و نهضت آزادی روبرو شود؟ 

چگونه آقای موسوی نمی داند که حداکثر کشته شدگان میدان ژاله به گزارش آقای عمادالدین باقی ۸۸ نفر بوده است! و این تعداد تلفات برای رژیمی که در آخرین سنگرهای دفاع از مملکت در مقابل یک شورش ضد ایرانی قرار گرفته داشته است تعدادی نیست، هرچند از منظر صِرف حقوق بشری قابل اغماض هم نیست. 

کشته های ۱۷ شهریور میدان ژاله را حتی نمی توان فقط  با چند ساعت کشتار ۶۷ زندانیان سیاسی به فرمان امام خمینی  و در دوران نخست وزیری خود آقای موسوی مقایسه کرد! و شرایط سیاسی و تاریخی این دو حادثه هم یکی نیستند تا با هم مقایسه شوند. این مقایسه آقای موسوی یک امتیاز بزرگ اخلاقی به رژیم فعلی است که از آن نمی توان گذشت!

من میر حسین را شخصی، با شهامت مدنی، میهن پرست میدانم، انتظار این است که به سهم خود ناروایی بسیاری اتهامات  به رژیم شاه و خاندان پهلوی را که او بیشتر از ما حاشیه نشینان از آنها آگاه است را افشا کند و نه اینکه بر آنها مهر تایید بزند. میگویند که شاه و خاندان او ایران را چاپیدند و بُردند! این کوتاهی از نخست وزیر ۸ ساله مملکت پذیرفتنی نیست که چرا برای این ثروت دزدیده شده، ادعانامه ای از سوی رژیم اسلامی و نخست وزیر آن هرگز صادر نشد و مکانیسم آن چاپیدن هرگز به نقد و بررسی  علنی گذارده نشد؟! 

شاه یک گناه بزرگ داشت! او میهن پرستی بزرگ بود ولی میهنی را که می پرستید نشناخته بود!

وظیفه ما، پایمان به لب گور رسیدگان نسل انقلاب است تا نگذاریم به خاطر تبرئه خودمان، به خاطر رو سفید ماندن تاریخی مان کارکردِ سیاسی ویرانی آفرینانمان برای مملکت، حقایق تاریخی به محاق غفلت تاریخ رود و افشای آنها پس از صدها سال به عهده تاریخ نویسان محول شود. 

کمتر کسی از نسل ما هست که ماجرای آن دو گونی ناخن پیدا شده در خانه سرهنگ زیبایی را نشنیده باشد؟ این دروغ بزرگ و خنده دار احتیاج به تحلیل جامعه شناختی و سیاسی دارد زیر همه سیاسیون مخالف شاه در آن زمان در مقابل این گونه دروغها تا امروز سکوت کردند؟ چرا؟ و بازهم چرا؟ انگیزه این سکوتها چیست؟!

حبیب تبریزیان 

  توجه!

میتوانید اخبار و گزارشهای کوتاه را در کانال تلگرامی «سیمرغ ایران» بخوانید!

CimorghIran@


No Comments