حقیقت گریزی و اصرار بر اشتباه تا مرز خیانت ملی

Share Button

گفتمان اسلام سیاسی با چنان تهاجمی وارد منطقه شد که بسیاری از نیروهای سکولار مخالف آن هم مجبور شدند خود را با آن چنان تطبیق دهند که در برابر هیولای برخاسته دینی قرار نگیرند. بخش عمده ای از مدعیان سکولاریسم هم نه تنها تلاشی برای ایستادگی در برابر این موج ویرانگر به کار نبردند بلکه از همان اول به انگیزه توهمات سیاسی خود بر آن دامن زدند.

باورهای مذهبی مردم مانند یخچالهای طبیعی میباشند که در کمرکش برخی ارتفاعات به طور طبیعی طی قرون متمادی ایجاد شده اند. نمونه این یخچالها در ارتفاعات سلسله جبال آلپ، مُشرف به سوئیس، اطریش، ایتالیا و آلمان  بسیارند. هرسال در اثر گرمای تابستان مقداری از آنها ذوب گشته، به رودخانه ها و دشتها جاری میشوند و در اثر نزولات آسمانی در زمستانها، میزان ذوب شده جبران میشود. 

در این فرایند، این یخچالها به نوعی دائماْ بازیابی شده و تجدید میشوند. حرارت متصاعد شونده زمین از زیر آنها را آب میکند و بارش و برف و باران در زمستان لایه های جدیدی از بالا بر لایه های دههاهزاران ساله انباشت شده زیرین آنها میگذارد. 

برای یک لحظه تصور کنیم که هوا برای مدتی طولانی در این منطقه به گرمایی بالای ۴۰ درجه برسد و همزمان بارندگی شدید نوع استوایی هم در این ارتفاعات ببارد. نتیجه چه خواهد شد؟ در چنین وضعیتی سیلابی راه خواهد افتاد که بخشهای بزرگی از جنوب اروپا را خواهد برد. 

انقلاب اسلامی ذوب شدن ناگهانی یخچالی هزاران ساله بود که دراثر گرمایش زیادی فضای اجتماعی، در بستر رقابت آمیز جهان دو قطبی و در یک منطقه حساس جهان به لحاظ جغرافیای سیاسی/اقتصادی(ژوئوپولیتیک/اکونومیک) با یک موج گرمای نیرومند ذوب شد و عرصه سیاسی نه تنها ایران ما بلکه منطقه و فراتر از آن، شمال و بخشهایی از آفریقا را نیز دستخوش طغیان ویرانگر خود ساخت.

با انقلاب اسلامی هیولای منجمد شده اسلام گرایی که میراث و حاصل انباشت هزاران سال ساخت و پرداخت دنیای وهمی انسانها، از دوران انسانهای اولیه تا دوران قبیله ای و پس از آن  بود به میدان عمل سیاسی گله های میلیونی آدمیان(ایران زمین) ورود کرد. هیچ تهمتن خردورزی قادر به ایستادگی در برابر این موج ویران گر نبود. کما اینکه هیچ سد انسان ساخته ای قادر به ایستادگی در برابر ذوب احتمالی آن یخچالهای طبیعی آلپ یا یخهای قطبی نخواهد بود.

با انقلاب اسلامی در ایران، کلمه «الله اکبر» بر پرچم ممالکی مانند عراق که تا ۲۵ ـ ۳۰ سال پیش حکومتی سکولار داشتند نقش بست و پرچم ملی ما نیز«الله» نشان شد. 

با این انقلاب ۵۷ در ایران، صفت اسلامی بر نام تعدادی از جمهوریها در منطقه، مانند افغانستان و بعد عراق که تا پیش از کودتای چپ های روسوفیل(افغانستان)، حکومتی سکولار داشت، افزوده گشت. 

گفتمان اسلام سیاسی با چنان تهاجمی وارد منطقه شد که بسیاری از نیروهای سکولار مخالف آن هم مجبور شدند خود را با آن چنان تطبیق دهند که در برابر هیولای برخاسته دینی قرار نگیرند. بخش عمده ای از مدعیان سکولاریسم هم نه تنها تلاشی برای ایستادگی در برابر این موج ویرانگر به کار نبردند بلکه از همان اول به انگیزه توهمات سیاسی خود بر آن دامن زدند. این موج تنها احساسات و توهمات دینی مردم را بر نه انگیخت بلکه همه آن رذایل اخلاقی هم که در همه جوامع به نوعی و به صورت پنهان و بالقوه وجود دارند که با زنجیر زندگی مدنی و قانون و قراردادهای اجتماعی مهار شده اند را آزاد کرد. برای خیل فرصت طلبان و نان به روز خوران فرصتی طلایی برای شوکت و مکنت سریع ایجاد کرد که نمونه های آن فقط در افسانه های هزار و یک شب وجود دارند.  

اسلامیستهای ایران از همان دوران مشروطیت تلاش بسیار کرده بودند تا وارد عرصه سیاسی و اجرایی مملکت شده و بر آن چیره شوند ولی حتی در دوران محمد علی شاه و احمد شاه هم در این هدف موفق نشدند تا چه رسد به دوران مدرنیزاسیون سلسله پهلوی. 

آنها فتنه ۱۵ خرداد را راه انداختند که عمده نیروی خیابانی آنها فواحش شهرنو، پا اندازها و باج خورهای* جمشید و دروازه قزوین و حواشی اجتماعی آن و چاله میدانی های شوش و مولوی بودند و نیروی بیابانی های آنهم خوانین شورشی و مرکز گریز جنوب.

رژیم شاه با قاطعیت این فتنه را درهم کوبید. خمینی را تبعید و طیب  حاج رضایی و اسماعیل رضایی از سران کهنه لومپن شورش را اعدام کرد. 

تفاوت فتنه ۱۵ خرداد با فتنه ۲۲ بهمن ۵۷ در سرکردگی و اهداف نیروی راهبُردی و رهبری کننده این دو نبود. خمینی همان خمینی بود و آخوندهای اطراف او هم همانها بودند که بوده بودند. بازاریها و چاله میدانی ها هم همانها بودند که در ۱۵ خرداد بودند. 

تفاوت انقلاب ۵۷ با فتنه ماورای ارتجاعی ۱۵ خرداد در پیوستن دنباله روانه جریانات ریز و درشت چپ و راست، از حزب توده گرفته تا جبهه ملی و دیگر ملی گرایان، بازرگان و نهضت آزادی، مجاهخدین خلق، حزب ایران و داریوش فروهر و دیگر نواسلامیست های طرفدار شریعتمداری به این موج جدید برخاسته در سال ۵۷ بود. 

معنای گزاره فوق این نبود که این نیروهای پیوسته به خمینی کَمَیتِ قابل ملاحظه ایی را تشکیل میدادند بلکه به این معناست که اینها آن عناصری یا کاتالیزاتوری بودند که همراهی شان با آیت الله خمینی به توده های میلیونی مُرَدد مردم این اطمینان را میداد که تحولی خوب و سعادت آفرین در گفتمان سرنگونی نظام پادشاهی و استقرار جمهوری اسلامی وجود دارد. 

قدری به زبان علمی تر، حمایت این جریانها به موج خمینی آفریده اسلامگرایی، نیروی جنبشی(Momentum) داد و نیروی مخوف پنهانی سنت گرایی و مرداب خرافه گرایی قرون (Inertial) آنرا آزاد کرد. 

بهترین مثال برای این اتفاق باز کردن درب جعبه شَرّ توسط پاندورا یا آزاد کردن دیو از کوزه، در داستان علاء الدین است. رسالت تاریخی این نیروهای به ظاهر مدرن، پوشاندن تمام چرک و کثافت صد انسانی و تمدن ستیز گفتمان دینی و اسلام سیاسی بود. چرک و کثافتی که اگر روشنفکنران پهلوی ستیز چشم متعارف توده عادی مردم را با موعظه های پهلوی سیترانه خود کور نکرده و بینایی عادی آنها را تیره نکرده بودند، این مردم به این سادگی در این تله ای که افتادند نمی افتادند کما اینکه ۱۵۰ سال پیش با موعظه های شیخ فضل الله نوری، بعدها با موعظه های فدائیان اسلام و بعد در ۱۵ خرداد با خطابه های خمینی به دام نیافتند.

گفتمان اسلام سیاسی خمینی و فدائیان اسلام فقط به همراهی روشنفکرانی نیاز داشت که به انگیزه نفرت کورِ (پهلوی ـ آمریکا  ـ اسرائیل) ستیزانه خود و ملی گرایی فئودال ـ ناسیونالیستی مصدق طلبانه از نوع گفتمان جبهه ملی و نهضت آزادی و اسلامیسم بزک شده شریعی، چنان آرایش شود تا به مرحله یک انقلاب ضد مدنی و ضد تاریخی فرا بروید. 

نتیجه گیری راهبُردی   

نکاتی که در بالا نوشتم با زبان دیگری از سوی بسیاری منقدین انقلاب اسلامی گفته شده است. نکته مهم نتیجه گیری راهبردی از این توضیحات است والی این نوشته مانند هزاران دیگر به بایگانی شعور سیاسی جامعه سپرده خواهد شد.

این نتیجه گیری راهبردی این است که خمینی و خمینیست ها این موج را آفریدند و موفق شدند. آنها به عنوان آفرینندگان این موج در آن سالهای شکل گیریش قادر بودند مسیر، مضمون و پیام آن گفتمان را تعین کنند. 

وقتی خمینی میگوید «مردم ولینعمت ما هستند!» ذره ای در معنای این گفته و باور خمینی به آن تردید نیست بلکه اگر اشکالی هست در اصل کلمه «مردم» در این رابطه است. «مردم» در این متن با جادوی افسانه های مذهبی از یکسو و تئوری پردازیهای روشنفکران چپ و ملی گرایی مصدقی، دیگر مردم به معنای اجتماعی و مدنی، یعنی افراد انسانی و مدنی نبودند. گله ای آدمیان هیپنوتیز یا آدمکهای کوک شده ای شده بودند که هرآنچه توسط خمینی و خمینست ها و روشنفکران پهلوی ستیز بدانها القاء شده بود نه تنها طوطی وار تکرار میکردند بلکه آن شنیده ها را راهنمی عمل خود میکردند. آنها دستور العمل روزانه زندگی خود را نیز یا از رساله امام یا روزنامه های: ـ میزان، امت، مجاهد، کار یا پیکار و.. میگرفتند که همگی پیروان گوش به فرمان خمینی بودند.(ما همه پیرو توائیم خمینی ـ گوش به فرمان توائیم خمینی). 

چرا باید جای تردید باشد که چنین توده القاء و کوک شده، مصلوب الاختیار گشته و در ولایت و امامت ذوب شده ای ولینعمت امام نباشد؟ مگر جز این است که این گله آدمیان شستشوی مغزی شده، خود تجسم و تعین متکثر وجود شخص واحد امام گشته بود. 

تمام مغزهای این توده ی با القائات امام کوک شده، مغز امام بود و زبان آن، چون یک همسرایی(کُٰر) تقلیدی از فرمایشات امام بود.

بر چنین زمینه ای خمینی قادر بود این «موج/گله» آدمیان را به هرسو میخواهد براند. خمینی و خمینست ها موج آفرین بودند و همگی ذوب گشته در یک جریان فکری و حرکنی . خمینی دنباله روی موجی که از خود آمده یا با یک محرکه اجتماعی، خود انگیخته برخاسته باشد نبود. او ناخدایی بود که حداقل به طور موقت در شطی که خود آفریده، هم بر جریان آن فرمان میراند و هم بر سفینه ای که میراند کنترل داشت.

تفاوت سید علی خامنه ای سال ۱۳۸۸ شمسی قمری با خمینی و خمینیستهای صدر انقلاب، در این است که خامنه ای ناخدایی میباشد که کشتی اش دستخوش امواجی گشته است که ۴۱ سال پیش برخاست و نیروی دینامیک آن از نیروی موتوری و مکانیسم ترموزی آن که در اختیار اوست هزاران بار قویتر است. .خامنه ای ناچار از همراه شدن و متابعت از جریان نیرومند آن موج است که حالا دیگر بزکهای سیاسی و گفتمانی خود را از دست داده و مجبور است با زبان مدنیت ستیز خود با این گله به هوش آمده و سر به شورش برداشته سخن بگوید. 

سید علی خامنه ای و رژیم او اگر هم بخواهند، قادر به سرپیچی از این موجی که آنها را می راند و هم نابودی ایران را هدف گرفته است و هم کُل کشتی حکومتی را نیستند. این است آن نکته راهبردی که از این توضیحات میتوان و باید استنتاج کرد. 

نه جنبش به اصطلاح اصلاح طلبی، نه جنبش سبز یا میر حسین موسوی و شیخ تقی کروبی، اگر به فرض محال هم بر سریر قدرت برسند نه میتوانند مسیر این موج ویرانگر را تغییر دهند. نه تنها آنها بلکه اگر همه اوپوزیسیون چپ و راست، سلطنت طلب و جمهوری طلب هم بر راس «این رژیم» قرار گیرند توسط بورکراسی تا مغز استخوان فاسد این رژیم و در لابلای چرخ دنده های مهیب فساد آفرین آن خُرد میشوند. 

این موج مهیب ویرانگر را فقط و فقط «یک ضد موج تاریخی» که با گفتمان غرور و غیرت آفرین ناسیونالیستی مسلح و مجهز و تهیج شده و برای هزینه دادن آماده باشد میتواند از حرکت باز دارد و هیولای اسلام سیاسی و آخوندیسم را به درون شبستان خودش براند. 

این گفتمان ناسیونالیسم ایرانی در بلبشوی رهبری طلبی هزارانی کنونی ساخته نمیشود. این ناسیونالیسم به نمادی نیاز دارد که در دل و ذهنیت تاریخی مردم ما ریشه داشته باشد و بیدار کردن آن ذهنیت و فرهنگ سیاسی، از ایجاد یک ذهنیت جدید ملی هزاران بار آسانتر است. 

جنبش آزادیخواهانه میهن ما چنین نمادی را جز در شخص شاهزاده رضا پهلوی نمیتواند بیابد چه ما از او خوشمان بیاید چه بدمان. او تنها کسی است که ظرفیت و امکان بالقوه ان را دارد که به فریدون این زمانه تیره ما علیه زهاک زمانه تبدیل شود. آنها که سعی میکنند برای جنبش ضد خمنیستی و ضد ولایی مردم ایران از خود رهبر و جریان  سازی کنند چه بدانند چه ندانند بر آن اشتباهی اصرار دارد که با پیروی آنان از خمینی آغاز شد و امروزه ادامه آن دیگر رنگ خیانت ملی به خود میگیرد.

پاینده ایران

*

باج خور با باج گیر فرق میکند اولی از محل سرویس دادن به یک فاحشه زندگی میکند و به حساب یک روسپی زندگی انگلی خود را میگذراند ولی باجگیر از راه گردن کلفتی زندگی میکند. 

تا آنجا که به این گزاره یا ادعا مربوط میشود، نویسنده این سطور خود از نزدیک شاهد شکل گیری جریان و نیروهای شورش ۱۵ خرداد بوده است. قریب ۲۰ سال پیش داستانگونه ای در این زمینه با عنوان (عاشوری ۱۵ خرداد) نوشتم که بعدها حذف یا محو شد و در آن حال و هوا هم نیستم که آنرا بازنویسی کنم.  

No Comments