سرگشتگی «روشنفکری» در دهلیز تاریخ

Share Button

امروز احیای احساسات ناسونالیستی برای مبارزه با رژیم ضد ایرانی حاکم، برای ما به یک ضرورت ملی تبدیل شده است. هر گفته، نوشته و اثر هنری که احساسات ملی را در عروق جامعه به جریان اندازد، بر حق است و این بر حقی نیازی به مستندات محکم تاریخی هم ندارد زیرا بیان هنری با بیان تحقیقی و تاریخی بسیار متفاوت است. 

دوستی مطلب ارسال شده از دوستش را برایم فرستاد و از من خواست تا چند سطر راجع به موضوع بنویسم. قبل از اینکه شروع کنم، مطالعه مطلب را که در زیر کپی کرده ام بخوانید!

ﻳﻚ ﻫﻤﻮﻃﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ :

 ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ. ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ!  ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮد.

ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ یا فدایی یا میگفتند حیف که مصدق در تبعید است. … من به دانشگاه رفتم، با گرفتن کارت دانشجویی روشنفکر شدم! همه دور هم بودیم، از هر نوع حشمی در میان ما بود.؛ مصدقی، و توده ای و چریک و مجاهد و فدایی.

دخترای دانشگاه ما عاشق خسرو گلسرخی شده بودند، پسرهای دانشگاه ما عاشق شریعتی! خر تو خری بود در میان ما روشنفکرها!

کسی کتاب درسی نمی خواند. یکی کتاب مارکس میخواند، یکی عقاید برتر استالین!! یکی کتاب جلال آل احمد ، جند تا هم کتاب «مائو چگونه به قدرت رسید» و خیلی ها هم اخلاق در اسلام و چگونه دید گاه شما زینب وار شود.

خوب یادم است یک روز ئکتر ابراهیم بنی احمد، استاد جامعه شناسی ما در سر کلاس پرسید: «چند نفر از شما ایرانی هستید؟» همه گفتیم آقا ما. پرسید:« چند نفر از شما شاهنامه  میخوانید؟» کسی دستش را بلند نکرد. پرسید:« گلستان سعدی چند صفحه است و در چه باب هایی نوشته شده؟» کسی نمی دانست. پرسید : « نام کوچک جامی چیست؟» کسی نمیدانست. هرچه از ایران پرسید کسی نمیدانست. پرسید:« رضا شاه در چه سالی و در کجا به دنیا آمد؟» پرسید نام اصلی امیر کبیر چه بود؟» 

 در آخر گفت:« خاک بر سر ملتی که شما  روشنفکرانش باشید.»

کسی از شما تاریخ خود را نمی داند اما اگر بپرسیم اسامی آن ۵۳ نفر عضو حزب توده در کتاب بزرگ علویرا نام ببرید، همه شما نام کوچک، نام فامیل ، شماره شناسنامه و تاریخ تولدشان را حفظ هستید! 

شما با پول این ملتروشنفکر!! شده ائید؟ کسی که به ملت، تاریخ و هویت خود خیانت کند به خود رحم نخواهد کرد! بدبخت آن مملکتی که شما ها روشنفکرانش! باشید.

و البته ان ملت اتفاقاً بدبخت هم شد و دکتر بنی احمد استاد ما صحیح گفته بود. دشت مان، گرگ اگر داشت نمی نالیدیم؛ نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورد.

*******************************

سعی میکنم حتی الامکان خلاصه پاسخ بدهم هرچند(هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست.)

به نظر دوستی که مطلب فوق را فرستاده بود، طراح مطلب مزبور نمیتوانسته یک استاد جامعه شناسی بوده باشد زیرا ادبیات آن غیر آکادمیکی به نظر میرسند. 

1 ـ  نمی دانم خواننده این یادداشت، نمایشنامه (شهر قصه) را شنیده یا دیده است؟ اگر شنیده، شنیدن دو باره آنرا و اگر ندیده، شنیدن آنرا حتماً توصیه میکنم. بازیگران این قصه حیوانات گوناگون هستند: خر ، فیل ، روباه و سوسک. 

بسیار بی معنی است اگر شونده این نمایشنامه به جای گوش دادن دقیق به محاورات و دقت در حرکات نمایشی این بازیگران، بگوید: آخه مردم عاقل مگر حیوانات هم بلدند حرف بزنند؟ در این نمایش، پیام سناریو نویس و نمایشگر مطرح است و نه اینکه مثلا خر یا روباه حرف میزنند یا نه؟ کلیله دمنه هم از زبان حیوانات حرف میزند ولی موضوعات زمانه را از زبان حیوانات بیان میکند. 

فرض بگیریم نویسنده ای ناشناخته در ذیل یک مطلب تحلیلی که فکر میکند انتشار آن مهم است بنویسد: نگارش دکتر … . تا جماعت دکترزده میهن ما، با توجه و دقت بیشتری آنرا بخوانند و به اعتبار عنوان«دکتری» نویسنده مطلب آنرا بیشتر بازنشر کنند. در اینجا آنچه گفته شده است مهم است و نه، که؟ با چه درجه آکادمیکی گفته است؟

۲ ـ اگر هدف مطالعاتی ما شناسایی گفتمانهای سیاسی پیش از انقلاب و نقش دانشگاهیان و تحصیلکردگان* در تبدیل آن گفتمانهای* سیاسی/ایدئولوژیک به گفتمانهای ضد ملی و ایران/بیگانگی است، صرفنظر از برخی کاستی های کلامی مطلب ارسالی، من فکر میکنم مطلب تنظیم شده، بازنمایی واقعی چند دهه ظهور و سقوطِ گفتمانهای مورد اشاره است. (همین جا توضیح دهم که از این روی به جای واژه  روشنفکران، تحصیلکردکان را به کار میبرم که عنوان روشنفکری در بین اقشار درس خوانده ما کاملاً بد فهمیده شده است. هسته اصلی در مفهوم روشنفکر، تفکر نقادانه و شکاکیت منطقی به همه چیز است. آن کس که تفکر نقاد و تشکیک منطقی ندارد اگر بالاترین رتبه های آکادمیک را هم داشته باشد، اینتلکتوال نیست بلکه درس خوانده است. نکته دوم این که؛ گفتمان را نباید به گفتگو ترجمه کرد. گفتمان یعنی دیسکورس، یعنی مَبحَث، مکتب، َمشرِب مانند گفتمان اصلاح طلبی یا بنیاد گرایی دینی، گفتمان چپ و راست، گفتمان تجدد یا سنت گرایی.

۳ ـ ولی اگر از نگاه جامعه شناسی سیاسی و تاریخی به مطلب غفلت کرده و خود را  فقط به موارد اشاره شده در آن محدود کنیم ناچاراً در محکمه ای فردی به محکومیت جماعات سیاسی آنروزگار (بخوان روشنفکران) افتاده و به آنها که با نفهمی خود، گله ملت را به دندان های تیز و آرواره  های بیرحم سگ گله سپردند  بد و بیراه خواهیم گفت.

۴ ـ چند دهه پس از جنگ جهان دوم تا مقطع انقلاب اسلامی ما، همه جهان سوم، و نه فقط ایران ما، در رود پُر خروشی افتاده بود که مُحّرکه آن دنیای صنعتی شده با رشد شتابانش بود. در این رودخانه توسعه تاریخی، آن دنیای متحول صنعتی غرب با اجتماعات قبیله ای آفریقا، کلان فئوالهای چینی و اجتماعات ایلی/ طایفه ای خاور میانه در هم آمیخته بودند. 

در این فرایند جهانی شدن؛ فاصله جغرافیایی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی غرب صنعتی شده با جوامع عقب مانده کمتر و کمتر میشد. عرابه جوامع جهان سوم به لکومتیو سریع السیرغرب متصل شده بود. 

حاصل اتصال این جوامع از نظر توسعه یافتگی متفاوت به هم  در فرایندی واحد، بُروز و ظهور آن گفتمانهایی بود که نمونه آنها در میهن قبل از انقلاب ما در عرصه فرهنگی و سیاسی پیدا شد. 

پاسخ رژیم شاه به ضروت همگام و هم سرعت شدن با جهان پیش رفته غرب؛ انقلاب سفید و برنامه  تمدن بزرگ او بود و عقبه عرابه وار این فرایند، نیروهای پهلوی ستیزی بودند که ناسیونالیسم، انقلاب سفید و تمدن بزرگ  شاه را به دیده تحقیر مینگریستند و با آن مبارزه میکردند. 

افراد و گروههای مختلف به اعتبار پیش زمینه های اجتماعی، فرهنگی، روانشناختی فردی و تربیت خانوادگی خویش: ـ  یکی مرید مارکس شد، دیگری مرید شریعتی یا جلال آل احمد و یا مصدق طلبی نوستالژیک گردید و.. . 

علیرغم همه تفاوتهای زبانی و سیاسی این گروههای فکری و اعتقادی با هم داشتند همگی آنها در یک محور مشترک بودند و همپوشی گفتمانی داشتند یعنی ضدیت با غرب و نماد فرهنگی و سیاسی آن در میهنمان، رژیم شاه و برنامه های سیاسی اقتصادی و اجتماعی او.

۵ ـ شاه بنیاد شاهنامه را ایجاد کرده بود که کارش تحقیق روی شاهنامه و گستراندن این اثر منظوم میتولوژیک میهنمان ایران بود. ولی آنچه بر فضای سیاسی آن زمانه حاکم بود، نه رفتن به سوی هویت تاریخی و ملی که شرط اصلی دولت/ملت سازی مدرن و همراه شدن با قافله تمدن جهانی بود بلکه مبارزه با لکوموتیو اقتصادی و سیاسی غرب بود که این تمدن را به پیش میراند. 

در سایه چنین نگرشی بود که نه تنها مذهبیون شریعتی پرست ما بلکه چپ های وطنی ماهم برای پیوستن به جنبش فلسطین که در اصل بخشی از آن پان اسلامیستی و بخشی پان عربیستی ولی هردو بخش ضد ایرانی بودند سرو دست می شکستند. 

جمال عبدالناصر پرچم مبارزه برای تبدیل خلیج فارس به خلیج عربی را برافراشته بود در حالی که مصدق طلبان، چپ ها و اسلام گرایان ما از او به عنوان تهمتن نبرد ضد انگلیسی، مرجعیت سیاسی و فرهنگی برای خود ساخته بودند.

در آن شرایط تعجب آور نبود که دانشجویانی که مجذوب گفتمان ضد آمپریالیستی و پهلوی ستیزی شده بودند، با دیده تحقیر به  ناسیونالیسم مورد تبلیغ رژیم شاه بنگرند و در مقابل هرآنچه او تبلیغ میکرد و از جمله همان شاهنامه سرایی و زنده کردن تمدن شاهنشاهی کهن ایرانی الگوی متضاد آنرا بیافرینند. در فرایند این رویکرد پهلوی ستیزانه بود که انواع و اقسام مکاتب ضد ایرانی شکل گرفت. سرود و پرجم ایران و تاریخ آن انگ کهنه پرستی و ارتجاعی خورد و گفتمان اسلام خمینی مدال انقلابی گری ضد امپریالیستی گرفت.

در اینجا بگویم با یکی از کادر های اصلی بنیاد شاهنامه که هم شاعری معروف بود و هم شاهنامه خوان و شاهنامه شناس مدتی زندان بودم. پارادوکسال، اتهام این شاهنامه شناس معروف، دفاع از سازمان چریکهای خلقی بود که قبله گاهشان کوبا، قاهره و تیرانا و پکن بود. او شاهنامه را نه به عنوان یکی از گنجینه های موروثی هویت فرهنگی/تاریخی ما بلکه در چارچوب جنگ طبقاتی(کمونیستی) تفسیر و تعبیر میکرد، همان کاری که بعدها شاهنامه خوان حزب توده جوانشیر کرد.

مطلب طولانی شد و آن دوست از من خواسته بود که خلاصه پاسخ دهم. 

امروز احیای احساسات ناسونالیستی برای مبارزه با رژیم ضد ایرانی حاکم، برای ما به یک ضرورت ملی تبدیل شده است. هر گفته، نوشته و اثر هنری که احساسات ملی را در عروق جامعه به جریان اندازد، بر حق است و این بر حقی نیازی به مستندات محکم تاریخی هم ندارد زیرا بیان هنری با بیان تحقیقی و تاریخی بسیار متفاوت است. 

آن بیان هنری یا اسطوره ای که به پیشرفت و آزادی ما کمک کند و در ما انرژی مبارزاتی بیافریند برای ما عین حقیقت است. زیرا حقیقت برای هنر و هنرمند مردمی یعنی برانگیختن آن احساساتی که باید تحریک شوند تا به تحقق هدف مبارزه ملی کمک کند. هنرمند، مورخ یا داور تاریخ نیست. 

فردوسی تصویری از ضحاک به عنوان دشمن مردم به دست میدهد که باید بدهد و از رستم نیز تصویری بدست میدهد که یک گُرد اسطوره ای مردمی باید داشته باشد.  

شاه اگر به موازات ترتیب دادن انجمن آکادمیک شاهنامه شناسی؛ روی ساختن و پرداختن نمایشنامه، فیلم، اپرا، باله، نقالی و دیگر اشکال تجسمی ساده و عوام فهم شده  شاهنامه سرمایه گذاری میکرد و این اشکال هنری را به نحوی درست با عِرق میهن پرستی در هم می آمیخت و وسیعاً در اختیار مردم می نهاد شاید بخشی از جوانان آنروز میهنمان گزینه های سیاسی و آرمانی دیگری را انتخاب میکردند. گزینه ای که آنها پس از ۴۱ سال فرمانروایی ضحاکیان بر سرزمین اجدادیمان انتخاب کرده اند و از رستم و فریدن الگوهای پیکار ملی و از پاسارگاد و کورش زیارتگاه ملی و از اهورا یزدان ایرانی میساختند: البته معما چو حل گشت آسان شود   

6ـ به نظر من شاهنامه یا دیگر آثار هنری ایرانی یا هر اثر دیگری که  هویت غیر آخوندی و غیر اسلامی ما را احیا و آنرا شکوفا کند باید مورد توجه و ترویج میهن پرستان ایرانی قرار گیرد. نباید فراموش کرد که شاهنشاهی پهلوی، پس از بیش از ۱۳ قرن حکومت مستقیم و غیر مستقیم اسلام و خلفای اسلامی بر میهن ما، تنها رژیمی بوده است که تقریباً خالص و خَلص ایرانی بوده و سیاستی عرفی داشته است. و از آن مهمتر رضا شاه پس از ناپلئون بوناپارت تنها شاهی در جهان بوده است که از درون طبقه متوسط شهری برخاسته و به سلطنت رسیده است و نه از درون طوایف ایلیاتی. 

ناسیونالیسم ایرانی بدون پاس داشت پهلوی گرایی یعنی قطع ناف هویت تاریخی و ملی ما.  

No Comments