فرار از تاریکی به ظلمت

Share Button

آنها که فقط به تنور انتقاد از رژیم سوخت رسانی میکنند و از این کار خود احساسی از غرورهم دارند باید بدانند، بدون پرداختن به وجه ایجابی یا اثباتی مسئله، متاسفانه هیزم کش تنور هرج و مرج بوده و هزینه ساز برای مردم میباشند. 

یکی از تفاوت های عمده  و ماهوی بین رژیمهای اقتدارگرای ایدئولوژیک و فرفه ای  با دیکتاتوری های مدرن و توسعه گرا در این اینست که دیکتاتوری های ایدئولوژیک و فرقه ای، با ایمانی (ایدئولوژیک) و فرقه ای (سِکتاریان) کردن همه نهادهای سیاسی، حقوقی و نظامی و انتظامی کشورِ تحت حاکمیت خود؛ تمامی مصالح، ابزارها و پیش زمینه های ساختن یک جامعه عرفی و مدرن را چنان تخریب و نابود میکنند که پس از آنها ساختن نهادهای حکومتی نه تنها باید از صفر شروع شود بلکه برای «گندزدایی» پس مانده های آنها از صحنه سیاسی و اجتماعی هم انرژی بسیاری صرف شود. 

نمونه افغانستانِ طالبان، سومالیِ زیاد باره، عراق صدام، لیبی قذافی و در آینده رژیم آخوندی ایران، رژیم مافیایی پوتین و رژیم فرقه ای بشار اسد در سوریه از این نمونه اند. 

وقتی ائتلاف ناتو به عراق و بعدها به لیبی، البته تحت موازین حاکم بر سازمان ملل با چراغ سبز شورای امنیت، حمله کرده و دیکتاتوریهای صدام و قذافی را سرنگون ساخت و در پس سقوط آنها در این دو کشور بلبشو و تروریسم حاکم شد، از اردوی نیروهای غرب ستیز فریاد برآورده شد که غرب تسمه از یوغ تروریسم برداشت و ظهور القاعده و داعش و تروریسم ناشی از سقوط این دو رژیمی هست که در هر حال سکولار و ثبات آفرین بودند!

در مورد سکولار بودن رژیم هایی مانند صدام و بشار اسد و از آنها بسی مهمتر اتحاد شوروی، آگاهانه و یا نا آگاهانه این نکته بسیار مهم نادیده  گرفته میشود که این رژیمها در پس سکولاریسم باسمه ای خود، فرقه گرایی مذهبی، تروریسم و هرج و مرج و دیگر انواع گرایشهای نابهنجار سیاسی/ایدئولوژیک را پنهان کرده بودند. این رژیمها با کنترل آهنین همه جانبه خود بر فضای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی عملاً تروریسم و دیو آنارشیم را فقط حبس کرده بودند، نه اینکه زمینه های بروز و خروج آنرا از بین برده باشند.

اینگونه رژیمها با سرکوب خشن همه جریانهای سیاسی، مدنی و فرهنگی مخالف خود، در حقیقت آن نیروهایی را که بطور طبیعی بی اعتبار و خنثی کننده گرایشها و گفتمانهای خشونت گرا و آنارشیستی هستند را از بین میبرند تا با نشان دادن تهدید بالقوه آنها به جامعه هم سرکوبگری وسیع خود را توجیه کنند و هم نظام «بن بست فرجام» خود را تحکیم کنند.

امروزه به طور مثال کم نیستند افرادی که مزورانه و یا از روی ساده لوحی نسبت به  عواقب خطرناک ازهم پاشیده شدن همین رژیم آخوندی تماماً کپک زده و خشونت آفرین هشدار میدهند. خیلی از این هشداردهندگان با همین بهانه ها، برای تنور اصلاح طلبی و گفتمان اصلاح این رژیم اصلاح ناپذیر، سوخت رسانی میکنند در حالی که سیر تکاملی کاملاً آشکار آنرا به سوی فروپاشی و فروپاشندن مملکت، و سوزاندن تمام سرمایه های اجتماعی؛ اخلاقی، عاطفه ملی و اجتماعی آنرا نادیده میگیرند. این گونه افراد سعی دارند خطر سقوط این رژیم را بسیار بزرگ ولی خطرات ویرانگر ناشی از ادامه فرمانروایی آن را بسیار کوچک نشان دهند.

بیشتر این اصلاح طلبان میدانند که بر بالین یک محتضر قطعاً رفتنی نشسته اند ولی با این حال به جای نعش کش و مرده شور دنبال دکتر میگردند. اینها خود اعتقادی به نجات این محتضر ندارند بلکه تلاش می کنند تا فرایند احنضار این مُشرف به موت را آنقدر کش دهند تا شانسی برای جایگزینی آن برای بیابند. زیرا میدانند با کَفن و دفن این جنازه متعفن، شانس تاریخی آنها هم به گورستان تاریخ سپرده خواهد شد.

اگر این رندان سیاسی هدفمندانه میخواهند این رژیم را زنده نگاه دارند، برخی مخالفین صادق این رژیم هم، با ندانم کاری خود  راه به این سوی میبرند و در این جهت تلاش می کنند. 

من یکی از نمونه وار ترین و شریفترین نمونه های این گونه منتقدان را ذکر میکنم. 

دیروز کلیپی صوتی، بسیار دردمندانه از آقای محمد نوریزاد در شبکه های مجازی انتشار یافت که او پس از برشماری فجایع گذشت ناپذیر این رژیم، تصمیم خود دایر بر خودکُشی اعتراضی را مطرح می کند. این تصمیم به خودکُشی اعتراضی را میتوان اوج غلیان احساس مسئولیت ملی و مدنی یک فرد و فوران خشم به حق او تلقی کرد که مرا به یاد خودسوزیِ اعتراضی راهبان ویتنامی به آمریکا در جریان جنگ هند و چین می اندازد. 

ولی در اینجا یک تفاوت بسیار مهم نهفته است که درک آن بسیار مهم و راهبُردی میباشد. این تفاوت نه در مقایسه میزان اراده نوریزاد در تصمیم به خودکشی اعتراضی و انگیزه های شرافتمدانه او برای این کار با آن راهبان بلکه دراین است که اگر آن راهبان بودایی ویتنام به عنوان اعتراض به بمباران آمریکا و خشونت دیکتاتوری نظامی ویتنام جنوبی جان خود را به آتش می سپردند، میدانستند که این خودسوزیها که وجدان بشریت را تکان میداد، هم برای جبهه آزادیبخش ویتنام جنوبی و هم برای  دولت ویتنام شمالی و هم حزب زحمتکشان آن کشور  که رهبری هر سه با هوشی مین بود سرمایه افزایی سیاسی و ملی میکند تا آنها از حمایت ملی و بین المللی بیشتری برخودار شوند و بر اتوریته مردمی شان افزوده گردد تا سریعتر به فاجعه جنگ فیصله ای شرافتمندانه دهند و هم، در فردای سقوط رژیم نظامی سایگون خلاء قدرت و از هم پاشیدگی رخ ندهد که مردم از کرده خود و هزینه هایی که داده اند پشیمان شوند.

اگر قرار است برای الترناتیو اثباتی و آنچه باید بشود و آن شود که نجات مملکت ایجاب میکند، تلاش من و امثال من(قلم زن) فضای مجازی که نهایتاً انرژی قلمی و فکری خود را صرف میکنیم ابداً کافی نیست، بلکه آنها که مانند نوریزاد و نوریزادها هزینه میدهند باید ضمن افشای رژیم، پیام آلترناتیو سازی نیز به مردم بدهند. 

ما باید برای این سیل رژیم براندازی که راه می اندازیم، کانال کشی کنیم تا هم  درفردای سقوط این رژیم منحوس، جامعه بی سرپرست و بی مدیر و بی سرو سامان نشود؛ هم از قطره ـ قطره این جریانی که راه  می اندازیم، از خونهایی که در این راه ریخته میشود، از زندانهایی که به مبارزان تحمیل میشوند و.. ، استفاده بریم تا شط واحد نیرومندی از جنبش مردم بسازیم نه اینکه قنات بزنیم و چشمه سازی کنیم و چاه آرتزین بزنیم تا نتیجه همه آنها در جویبارهای پراکنده، بی اثر و تاثیر در شنزارسیاسی فرو رود و در پایان ما باشیم و لیست بلندی که قهرمانانی که قهرمانانه هزینه دادند بدون اینکه چیزی ساخته باشند. 

چنین فریادی آنگاه رساتر خواهد بود که از حنجره آنانی برآید که دود و صدای جلز و ولز جانسوزی آنان به مشام و گوش همه جامعه میرسد و جان دادن، شکنجه یا زندان شدن آنها پشتوانه پیام آنهاست. 

کسانی مانند نوریزاد و دیگر بزرگانی که آن بیانیه ۱۴ نفره را امضاء کردند و با شرح دلایل اعتراض خود به رژیم بر شبستان قدرت نور افکندند باید راه آینده را نیز نورافکنی کنند و به سهم خود به یافتن پاسخ چه باید کرد؟ از طرف جامعه سیاسی هم  نور افکنی کنند؟ 

مردم ایران باید بدانند چگونه و در پشت سر چه جریان یا جریاتی باید جمع و متحد شوند، باید بدانند در پیکارشان برای آزادی نمیتوانند زیر صدها پرچم رنگا رنگ سیاسی و صدها ژنرال سیاسی ستادی بی لشگر و پیاده نظام متحد شوند، مردم باید در زیر یک پرچم و آن پرچمی که در ذهنیت تاریخی جامعه بیشرین تاثیر متحد کننده را دارد گرد آیند و این پرچم، به نظر نگارنده این سطور جز پرچم شیر و خورشید نشان «پیش مشروطیت» مان نیست. 

تا آنجا که به اُرگان راهبُردی و رهبری جنبش ملی نیز مربوط میشود هرکس که رژیم را می کوبد و با آن مبارزه میکند باید صراحتاً بگوید کجا ایستاده است و دنبال چیست؟ یا کیست؟ تا فضای مه آلود و تیره کنونی شفاف شود. واقلاً بجای صدها و هزاران مدعی «خود رهبرخوانده،» جنبش ما به جند جریان نیرومند محدود شود تا آنها بتوانند به راحتی در ائتلافی سیاسی جبهه ای واحد علیه رژیم تشکیل دهند.

ضد رژیم بودن دیگر تنها کافی نیست زیرا هیچ جنبشی بدون رهبری نه شکل میگیرد و نه موفق میشود.

آنها که فقط به تنور انتقاد از رژیم سوخت رسانی میکنند و از این کار خود احساسی از غرورهم دارند باید بدانند، بدون پرداختن به وجه ایجابی یا اثباتی مسئله، متاسفانه هیزم کش تنور هرج و مرج بوده و هزینه ساز برای مردم میباشند. 

جامعه ما در حال جوشیدن است. از تاریکی به ظلمت نباید رانده شد!         

No Comments