آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی.

Share Button

آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی.
نخست باید منظورخود را از ایدئولوژی توضیح دهم چون فکر میکنم اجماع مفهوم شناسانه روی این مفهوم وجود ندارد.
فرض کنیم در یک محل چند فروشگاه وجود دارد. صاحبان آنها بترتیب؛ یکی ارمنی، یکی ترک ، یکی بهایی، یکی حزب الهی ، یکی بی دین ، یکی دارای مالکیت کئوپراتیوی و یکی دولتی است و الی آخر. یک آدم متعارف و عاقل وقتی میخواهد خرید کند از آن فروشگاهی که ارزانتر و بهتر میدهد خرید خود را انجام میدهد و کاری به مرام و مذهب و ملیت صاحبان و یا نوع مالکیت فروشگاه ها ندارد برای چنین مشتری ای ارزانی و کیفیت کالاها مهم هستند.
اگربجای این مشتری دراین رابطه، دولت یک کشور را قرار دهیم و اگر نفع ضرر این فرد را هم موقع خرید و معامله رابطه بین المللی آن دولت بگذاریم، درتطبیق این مثال برای شناختن ایدئو لوژی آن دولت میتوانیم بگوئیم سیاست آن دولت؛ «ملت محورانه» و رویکرد آن ناسیونالیستی است. برایش نفع و ضرر خودش مهم است و مدعی دین و مذهب و ملیت حق و ناحق فروشنده نیست و حتی برایش مهم نیست که این اجناس را که او میفروشد قاچاقی وارد کرده یا دزدیده است.
روایت است که از عقیل برادر حضرت علی پرسیدند که بنظر تو حق با علی است یا معاویه، پاسخ داد که حق با علی است ولی پلوی معاویه چرب تراست. تنگ شیاپینگ رهبر حزب کمونیست چین پس از مائو، میگوید گربه باید موش بگیرد و رنگ آن مهم نیست. باید به این سخن پر مغز او افزود که این گربه، باید برای «ما» موش بگیرد و نه کس دیگری. در نقل این گفته معروف تنگ شیائو پینگ اکثر نقل قول کنندگان آنرا حکمی پراگماتیستی میدانند که کاملاً درست است ولی باید گفت پراگماتیسمی چین محور یا ناسیونالیستی.
تاریخ بشر بدین معنا سرشار از دوستیها و دشمنی های دول مختلف بوده است*. ایالات متحده در جنگ دوم، کمر آلمان هیتلری را شکست و در ژاپن بمب هسته ایی استفاده کرد ولی امروز این کشورها از ثابت قدم ترین دوستان و متحدین آمریکا هستند. این دو دولت، ازشکست خود در جنگ دوم عاشورای تاریخی و ایدئو لوژیک نساختند بلکه بخاطر توسعه اقتصادی و منافع مشتر ک به همکاری با هم پرداختند و آمریکا طی طرح مارشال، پس از جنگ، میلیاردها دلار به آنها کمک کرد تا ویرانیهای جنگ را ترمیم کنند و به اقتصاد خود رونق دهند.
ناسیونالیسم در وجه ایدئولوژیک خود یک فلسفه سیاسی است، فقط مدعی منافع ملی و ملت است ونه یک نظام فکری جامع و مانع، ازلی و ابدی و با احکام مطلق و بلاتغیر و نظام ارزشی مقدس مثل دین و قصد توضیح منشاء هستی و مبداء آن را هم ندارد.
سال پیش هیلاری کلینتون در یک مصاحبه در اشاره به رابطه آمریکا با ایران گفت:« آمریکا دوست و دشمن همیشگی ندارد.». این گفته هیلاری کلینتون، تنها سیاست آمریکا نیست بلکه همه دولتهای مدرن دنیای امروز که تبعاً از زاویه منافع ملی خود به روابط بین المللی نگاه میکنند چنین نگاهی دارند از مالزی گرفته تا مالتا و برزیل و سوئد و.. .
پس، داشتن ایدئولوژی «ملت محورانه» عیبی ندارد ولی در اینجا منظور و موضوع بحث نیست. البته کسی ممکن است با ناسیونالیسم هم موافق نباشد و بطور مطلق لیبرالی جهانگرا و هومانیست باشد که این مسئله ایی دیگر است. لیبرالیسم نیز خود یک ایدئو لوژی است منتها محوریت آن نه منافع ملی بلکه آزادی فردی است. در ترکیب خود، لیبرال ناسیونالیسم یعنی ناسیونالیسمی که به ارزشهای لیبرال باور دارد؛ فاشیستی، شوینیتسی و یا نولیبرالیستی نیست. هردو این ایدئو لوژیها ایدئولوژیهای سیاسی براساس فلسفه سیاسی هستند و نه ایدئولوژی های دینی و آئینی با بنیان فلسفی «انتولوژیک»** یعنی هستی شناسانه و قلمروی آنها، عرصه سیاسی است و کاری با دنیا و آخرت و منشاء و مبدأ و مقصد هستی هم ندارند.
در برابرایدئولوژی به معانی فوق، ایدئولوژیهای جهان شمولِ کمونیستی و دینی را داریم که بر مبانی اُنتولوژیک قرار دارند و هریک از خود نظام فکری جامع و مانعی دارند که داوری و احکامی قطعی و ثابت روی همه امور اصلی زندگیِ ملت، جامعه و فرد را داشته و الگو و قالبی ابدی و تقدس گونه برای همه چیز دارند. ایدئو لوژی دینی از دنیای کهن با انبانی از باورهای ماوراء طبیعه ایی و احکام سنتی برای همه زمانها و مکانها آمده است و از نظر ایدئولوژیک آخرت گراست یعنی اصل برای آن [حد اقل در ادعا] نه این دنیای فانی و خاکی بلکه دنیای باقی آن جهانی است و عمده ترین ویژگی آن سرشت تعَبُد آمیز بودن؛ ناپرسشگری، نقد ناپذیری و عقل گریزی آنست.
دین تاهنگامیکه فقط خود را به حوزه الهیات [تئولوژی] محدود میکند، فقط دین است و نه ایدئولوژی و در این نقش کارکردی، حوزه آن ارتباط بین فرد( و نه جمع یا گروه) با نیروئی ماورای هستی بنام خداست. وجدان و شعور جمعی نمیتواند تئولوژیک، قُدسی و دینی باشد چون فقط روح، روان و اعتقاد فردی است که انسان را با خدا پیوند میدهد. در فلسفه دینی، جمع یا گروه روح و روان ندارد. این فقط «فرد» است که میتواند با خدا راز و نیاز کند و تحت شرایطی مثل پیامبران با خدا ارتباط هم بگیرد.
یک جامعه تماماً میتواند دینی باشد ولی دینداری جمعی آن در خصلتِ« فردیت ارتباطی» دینی اشان تغیری نمی دهد. حتی مراسم و فرائض جمعی دینی مثل نماز جماعت یا عشای ربانی هم در این خصلت فردی اعتقادی تغیری نمی دهد. انسان حتی در صف نماز جماعت هم خود را با خدای خود تنها میبیند و نه بصورت اُمت و جمع. و ازهمین روست که زُهّاد وعرفا بر این تکیه دارند، که خارج شدن از قالب مادی و کنده شدن از زمین خاکی و غلبه بر نفسانیات شرط خدا جویی واقعی و رستگاری است. بنا براین سیاسی کردن دین یعنی ایدئو لوژیک کردن آن، و بمعنای تعریف دوم، از ایدئو لوژی است وگرنه دین درجایگاه و کارکرد طبیعی و تاریخی خود ربطی به ایدئولوژی سیاسی ندارد.

کمونیسم
ایدئو لوژی کمونیستی برخاسته از دنیای مدرن است و داعیه یکسان سازی وضعیت اقتصادی بشریت را دارد، دشمن مطلقِ استثمار انسان از انسان [حد اقل درحرف]، و تقسیمات و تمایزات طبقاتی اجتماعی ـ اقتصادی است. تقسیم بشر به ملت ها را پدیده ایی کاپیتالیستی و بوژوایی میداند که باید جای خود را به جامعه غیرطبقاتی و انترناسیونالیستی بدهد.
هردو این ایدئو لوژیها دارای شالوده فلسفی هستی شناسانه یا انتولوژیک هستند. آن یک احکام آسمانی را مطق گرفته است و این یک قوانین خاکی را یعنی بسی فراتر از قلمرو سیاست. آنها با کل عالم وجود کار داشته و هر دو برای آن توضیح فلسفی، اعتقادی و آئینی دارند و جهانبینی هستند.
اگر با عنایت به مثال فروشگاهها و مشتری در بالا، فردی بخواهد خرید هفتگی و یا روزانه اش را از همان فروشگاهای فوق الذکر انجام دهد برایش منافع مادی تعین کننده نیست بلکه دین، اعتقاد سیاسی، نوع ملیت و نژاد فروشندها و صاحب فروشگاها و نوع مالکیت آنها مهمتر از کیفیت سرویسی است که آنها میدهند برایش تعین کننده است.
یکی از آثارزیانبار تفکر ایدئو لوژیک و پارادکسیکال آن، چه دینی و چه کمونیستی نا همخوانی هنجارهای موعظه شده از سوی آنها با زندگی واقعی و جاری است که منجر به دو گانگی اخلاقی و رفتاری میشود چه در سطح رفتار فردی و چه دولتی***. در یکسو تساهل و در سوی دیگر دگم اندیشی. تساهل، تعامل و دگم اندیشی در آنجا که منافع شخصی و یا دولتی ایجاب میکند جای نگاه و رفتار واقعاً ایدئو لوژیک را میگرد. انسان ایدئو لوژیک درکودکی ایدئولوژیک خود با اصولگرایی شروع کرده خود را با ایدئو لوژی وفق میدهد ولی تدریجاً و در مرحله بلوغ ایدئولوژیک خود، هم خود را تا حدی با ایدئو لوژی خود تطبیق میدهد و هم ایئو لوژی را برای خود آسان کرده و با نیازهای خود دمساز میکند. در مرحله سوم انسان ایدئولوژیک به ایدئو لوژی خویش بصورت پارچه دست نخورده ایی نگاه میکند که از آن میتوان همه نوع پوشش و با هر اندازه مثل کت و شلوارمتناسب قد و قامت خود دوخت. در اینجاست که ایدئو لوژی ازیک باور واقعی به یک ابزار واقعی تبدیل میشود که در شرایط متفاوت قرائت متفاوت می یابد. آقای جنتی، خامنه ایی و.. ،خود را با احکام دینی تطبیق نمی دهند بلکه دین را بطور کامل با نیات و اهداف خود تطبیق میدهند و هر قرائتی هم که لازم و مناسب باشد از آن استخراج میکنند. دولت برژنف و شخص او کمونیست نبودند بلکه برای آنان این کمونیسم و حتی احزاب کمونیست دنیا بودند که می باید روسی میشدند.
تاریخ سی و ساله حکومت اسلامی ما و تاریخ هفتاد ساله حکومت کمونیستی شوروی این سه فاز تحول ایدئو لوژیک را نشان داده اند. آرمانخواهی ـ پراگمانتیسم فرصت طلبانه ـ فرصت طلبی و ابزار سازی ایدئو لوژیک محض.
در دوران کمونیسم، کمتر نوکمونیست واقعی وجود داشت که مثلاً مرسدس بنز را بر«لادا»ی روسی یا لهسانی ترجیح دهد. این ارتدوکس اندیشی برای کمونیستهایی بود که زندگی واقعی را در کشورهای کمونیستی تجربه نکرده بودند و همچنان صادقانه به آرمان ایدئولوژیک خود نگاهی ایده آلی و آرمانی داشتند مثل بسیاری از مسلمانان ساده اندیشی که به رژیم حاکم بر میهن ما نگاه قُدسی دارند. ولی خود روسها و شرقیهایی که دوران کودکی و بلوغ ایدئولوژی زدگی را پشت سر نهاده بودند رفتار دیگری داشتند چه فردی و چه حکومتی.***
ایدئو لوژیک کردن سیاست و دیپلماسی.
انقلاب اکتبر را میتوان سر آغاز ایدئولوژیکی و نه اوج ایدئولوژیکی شدن مناسبات بین الملل دانست. دوران استالین را میتوان، هرچند نه بطور مطق، اوج ایدئولوژیک شدن مناسبات سیاسی در دنیا بحساب آورد. البته در مواردی هم، از همان فردای انقلاب اکتبر ملاحظات استراتژیک و تاکتیکی در مناسبات بین المللی دولت جوان شوروی خود را نیز نشان میداد. استالین با هیتلر پیمان عدم تجاوز امضاء کرده و لهستان را بین روسیه و المان تقسیم میکند و سپس با چرچیل و روزولت در کنفرانس تهران پیمان ضد آلمان هیتلری را امضاء میکند.
در دوران خروشچف تز همزیستی مسالمت آمیز که بمعنای تعامل با غرب است تئوریزیزه میشود و در زمان برژنف همه تئوریهای و احکام ایدئو لوژیک کمونیستی به ابزاری در دست روسیه برای حفظ امپراطوری بورکراتیک حزبی خود تبدیل میشود.
مارکس در زمان خود سرمایه را نقد کرد و استالینیسم سرمایه را بعنوان یک رابطه و نظام تاریخی فراموش کرده و یخه سرمایه داران را چسبید و با این شخصی کردنِ نقد سرمایه و سرمایه داری مارکسیسم هم مسخ شد.
کمونیستهای استالین پرستی از قماش حزب توده، نقد سرمایه و سرمایه داری را تا حد انگلیس و آمریکا ستیزی در سطح جهانی و پهلوی ستیزی درسطح داخلی ایدئولوژیزه کردند. نفی دیالکتیکال سرمایه و مناسبات سرمایه داری جای خود را به راهبرد جنگ مسلحانه توده ایی، توطعه چینی و کودتا سازی داد و آنهم در جهت تقویت جبهه امپراطوری نوپای روسیه. با قدرت گرفتن ایالات متحده و افزونی بیش از پیش نقش آن در جهان، مخصوصاً در بازدارندگی جریانهای کمونیستی، که برای جهان و بویژه نظامهای دموکراسی نوع غربی بحق خطری به اندازه القاعده و طالبانیسم امروز بود، ایالات متحده، از یک دشمن سیاسی برای نظام کمونیستی به یک دشمن درجه یک ایدئولوژیک تبدیل شد. این یعنی هیولا سازی از ایالات متحده. هیولایی زشت، که از تمامی جهات و با تمامی ایزارها و اشکال ممکن بایستی با آن مبارزه میشد. آمریکا بعنوان گرانیگاه و عمده نیروی ضد کمونیسم جهان، در تقابل با ایدئو لوژی کمونیستی، ایدئو لوژیزه میشد. این ایدئو لوژیک شدن آمریکا ستیزی چندان هم برنامه ریزی شده نبود بلکه عکس العمل طبیعی جنبش کمونیستی دنیا در برابر آمریکای ضد کمونیستی بود که «کمونیسم ستیزی» را برای خود به یک ایدئو لوژی و رسالتی تاریخی و جهانی تبدیل کرده بود. کشورهای عمده کمونیستی میتوانستند با کشورهای درجه دو سرمایه داری در تعامل سیاسی و همزیستی مسالمت آمیز قرار گیرند ولی با آمریکا بعنوان برج و بارو، و دژ عمده ضد کمونیسم نه.
بنا براین کمونیسم که در نگاه کمونیستها از همه جهات؛ باوری زیبا، انسانی، متعالی، مترقی، دورانساز و انسان ساز بود، در برابر هیولا یا شیطانی قرار میگرفت که راه سیادت و چیرگی آنرا بعنوان همای سعادت بشری بر دنیا سد کرده بود.
بجز آمریکا در دنیا دولتی دیگری در اردوگاه غرب وجود نداشت که قادر باشد پیشرفت کمونیسم را سد کند. لذا همه دولتهای دیگر سرمایه داری در درجه نخست حریفانی سیاسی بودند و تنها این ایالات متحده آمریکا بودکه خاکریز عمده سرمایه داری جهانی بود و لذا دشمن شماره یک ایدئولوژیک و نه صرفاً دشمن سیاسی دنیای کمونیسم که جهت حمله اصلی باید متوجه آن میشد.
جنگ دوم جهانی، پیدایش و رشد نهضت های ضد استعماری برای امپراطوری کمونیسم آن فرصت طلایی بود تا با حمایت از جنبشهای استقلال طلبانه، آن جنبش ها را که تقریباً تمام جهان سوم را شامل میشد در مقابل دول استعماری که طبعاً سرمایه داری هم بودند قراردهد.
درکشور ما که ظاهراً مستقل بودیم این جنبش استقلال طلبی بشکل جنبش ملی شدن نفت بروز کرد. در مصر بشکل جنبش ملی کردن کانال سوئز که به مسئله پیدایش دولت اسرائیل نیز گره خورد و روند ایدئولوژیزه شدن آمریکا ستیزی را به یک مسئله «ناموسی ـ ایدئولوژیک»ی برای اعراب و شاید دو چندان برای ما ایرانیان تبدیل کرد زیرا ما هم مسلمان بودیم و هم از آمریکا ضربه خورده بودیم. در میهن ما جنبش ملی شدن نفت و پس از آن کودتای ۲۸ مرداد موجب شد تا نقش هیولاییِ آمریکا بعنوان یک عنصرایدئولوژیک در فرهنگ سیاسی و ذهنیت جامعه ما بعنوان یک مسئلهِ جدیِ ناموسی در سطح سیاسی ثبت شود، مسئله ایی که گذشت و فراموش کردنی نبود. اگر شهادت امام حسین و هفتاد و دو تن، عاشورای ما را آفرید و بما هویت مذهبی امان را داد، تیرباران افسران توده ای و درکنار آن ساقط کردن مصدق و اعدام فاطمی نیز عاشورای فراموش ناشدنی سیاسی، ملی و تاریخی مارا ساخت و هویت جامعه سیاسی ما را پی ریزی کرد. اگر زیارتگاهی به همان عظمت و قداست کربلا، کاظمین ونجف اشرف برای شهدای عاشورای سیاسی ۲۸ مرداد ما درست نشد علت این بود که در پشت سرِ عاشورای حسینی منافع مادی و تاریخی شبکه ایی نیم میلیونی از روحانیون و نیمه روحانیونی قرار داشت که متولی آن امامزاده ها و زیارتگاه ها بودند و از محل آن، هم نان میخوردند و هم از مردم سواری میگرفتند. ولی حزب توده و جبهه ملی نه در حد روحانیت، از آن نیرو و سازمانی که روحانیت شیعه داشت برخوردار بودند و نه قدرت و توان برگزاری مراسم سالیانه روضه خوانی سیاسی را در آن مقیاس داشتند، و نه آن زبان آخوندی را برای مردم داشتند. ولی با این حال حزب توده و تا حدی جبهه ملی این توان را داشتند که در درون بخشهایی از جامعه سیاسی و روشنفکری ایران، آمریکا ستیزی بر پایه عاشورای ۲۸ مرداد را ایدئولوژیزه کنند.
این موفقیت ایدئولوژیزه کردن آمریکا ستیزی و در پیوند با آن پهلوی ستیزی بهیچ وجه تصادفی نبود. همانطورکه طی این چهار دهه جاری، اسلامگرایی بخشهای عمده ایی از جامعه جهانی و بویژه خاورمیانه ما را افسون کرده است، جنبش کمونیستی و جاذبه کمونیسم هم طی قرن بیستم، همچون کفاره گناهکاریهای سرمایه داری و بعنوان آلترناتیوی رویایی در برابر جهنم سرمایه داری بهترین روشنفکران آرمانخواه دنیا را با جاذبه مواعید آزمون نشده اش بسوی خود جلب کرد درست مثل گفتمانِ انقلاب اسلامی ما، منتها درمقیاسی جهانی و نه منشاء گرفته از باورهای خرافه آمیز دینی بلکه با سرهمبندی کردن این بدیل آرمانی، بعنوان یک جامعه بی بدیل از علوم سیاسی و اجتماعی معاصر و مدرن. اسلامگرایی و کمونیسم در حقیقت فرار از دشواریهای سرمایه داری بسوی برهوتی بود که در آن شانسی برای زنده ماندن نبود.
کار کمونیسم به نکبت و افتضاح تاریخی کشید و سرمایه داری از مراحل دردهای دوران بارداری و زایمان خود گذشت و توانست جوامع رفاح ملی و همگانی را ایجاد کند که هرچند از بحران های موسمی و کاستی های بسیار مبرا نیست ولی کمونیسم و اسلام هم نشان دادند که بدترین و بی فرجامترین بدیل برای این نظام هستند. بقول یکی (یا بیل گیت و یا ژورژ سوروز)، سرمایه داری نظامی کامل و بی عیبی نیست ولی هنوز برای آن بدیل بهتری هم یافت نشده است. معنی این حرف اینست که اصلاح کاپیتالیسم، از درون خود آن زاده خواهد شد و نه با بدیل سازی برای آن.
آری! کار کمونیسم به مافیاکراسی روسی و اسلامیسم به طالبانیسم افغانی و لومپنکراسی ایرانی کشید ولی امامزاده آمریکا ستیزی متولیانی یافته است که بندناف وجود آنان به زنده نگاه داشتن آمریکا ستیزی بعنوان یک ایدئو لوژی بند شده است. با شکستن بُت
واره آمریکا ستیزی تمام جادوی اقتدار و مشروعیت آمریکا ستیزان نیز چون قلعه ی پرعظمت فولاد زره دیو در هم فروخواهد ریخت.
تراژدی قضیه در اینست که سی سال پس فرو پاشی اردوی کمونیسم و ورشکستگی این گفتمان، مافیا کراسی روسی، پنهان و آشکار سعی دارد نگذارد تا شراره های ایدئولوژیک آمریکا ستیزی خاموشی گیرد زیرا خود را هنوز میراث دار و متولی این گفتمانی میداند که از آن در معادلات جهانی بنفع خود استفاده کرده و هنوز هم بکمک گ گ ب از جریانهای متلاشی شده کمونیستی و چپ در سراسر جهان برای پیشبرد سیاست های ضد آمریکایی و ضد غربی خود سود می جوید.
رژیم اسلامی لومپنکراتیک ایران نیز که بنوعی دیگر، مدعی متولیگری این امامزاده پربرکت، مشروعیت ساز و اعتبار آفرین بوده است بهیچ عنوان حاضر نیست از شاداب نگاه داشتن و شاداب نمایی این عجوزه ایدئولوژیک ـ سیاسی دست بردارد.امام با « شیطان بزرگ خواندن آمریکا» چنان شالوده ای برای آمریکا ستیزی گذارد که به ناندانی همیشگی ولی فقیه کنونی تبدیل شد تا با علمدار شدن آن و علم کردنش، برای خود، علت وجودی بیابد. درک کُفروارگی آمریکا دیگر احتیاج به استدلال ندارد و مستلزم داشتن هیچ آشنایی سیاسی هم نیست چون یک فتوای جاودانی است. آنچه را(آمریکا ستیزی)، که من امروز آنرا عجوزه سیاسی ـ ایدئو لوژیک می نامم، تا چند دهه پیش ستاره جذاب و افسونگر دنیای سیاسی بود. نه تنها کمونیستها بلکه در رقابت با کمونیستها، ملیون و مسلمانان سیاسی جهان سومی نیز با موضعگیری ضد آمریکایی و غرب ستیزانه خویش، ورود خود را به کلوپ جهانی «نیروهای مترقی، دموکرات و ضد امپریالیسم! » اعلام میکردند.
تراژدی قضیه در این است که روشنفکر سیاسی تربیت شده در آن فضاهای سیاسی پیش گفته هنوز به هوش و بخود نیامده است تا خود را از میدان مغناطیسی و طلسم فکری این گفتمان فاجعه آفرین آزاد کند و در بسیار ی موارد جسارت این کار را هم ندارد.****
آمریکا ستیزی در منطقه ما امروز با اسرائیل ستیزی پیوند خورده و به یک مشرب و آئین اعتقادی تبدیل شده است که بطور کامل منافع ملی ما را تحت الشعاء قرار داده و به کنار رانده است و موتور محرکه آنهم هیچ چیز جز منافع هیئت حاکمه ای که مدعی اسلام هستند ولی اسلام هم برای آنها جز ابزار تحمیق مردم نیست، نیست.
در طوفان جاری بهارعربی هم، جریان های اسلامی تا آنجا که توانستند برای رونق دادن به قداست و الوهیت سیاسی رسالت سیاسی خود سعی کردند وزن و وجه اسلام سیاسی جنبش را سنگین کرده ومورد بهره برداری قرار دهند. فرصت طلبی سیاسی با سوء استفاده از اعتقادات مذهبی و غرب ستیزی بعنوان جزء جدا ناپذیر آن، چون بادی نیرومند در بادبان سفاین سیاسی جریان های اسلامی از اخوان المسلمین گرفته تا سلفیستها و حتی القاعده ایی ها افتاد. در برابر آنها جریانهای لیبرالیستی و سکولار مجبور بودند بر زمینه ی شرایطی نامساوی جو سیاسی، درخلاف مسیر جریان آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی ایدئو لوژیک شده عرق بریزند و پارو زنند. اما اسلامیستها و کهنه کمونیستها به تنها چیزی که در این مسیر موفق خواهند شد، کُند کردن روند تحول در این منطقه است و نه بیش.
جمهوری اسلامی با تمام امکانات خود و با هزینه زیاد کوشش دارد تا تیزاب آمریکا و اسرائیلی ستیزی ایدئو لوژیک را هرچه بیشتر درعروق جنبشهای جاری مردمی منطقه تزریق کند تا با در انداختن آنها با اسرائیل و آمریکا بجای مسائل واقعی خود، انرژیِ غرب را برای رویارویی با ایران از آن بگیرد بنحوی که نقش ضربه گیر ایران را در برابر غرب بازی کنند. و هدف نهایی این راهبرد در سیاست منطقه ایی و بین المللی رژیم، در پایان خود چیزی نیست جز تضمین امنیتی از غرب گرفتن برای ماندن در قدرت. یعنی همه این بامبولها برای تضمین ادامه بی دردسرِ سواری گرفتن از مردم خودمان است و نه حتی بطور جدی با غرب هم در افتادن. ولی هزینه این سیاست، برای میهن ما نکبت، انزوای بیشتر و عقب مادگی مزمن تر است.
گفتمان آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی، بحثی نیست که روی آن کار جدی شده باشد و بسط بیشترمطلب در این مقاله هم حوصله بر خواهد بود. برخی پی نوشتها برای توضیح بیشتر موضوع در زیر آمده است که علاقمندان میتوانند آنها را هم بخوانند. امید که دیگرانی که در محتوا و موضوع این بحث صاحبنظر هستند کمک کنند و بنویسند تا این طلسم فکری و سیاسی ما شکسته شود.

*اکثر درگیرها و جنگهای تاریخ بر سر مال و منال و قدرت بوده است و در آنجا هم که مثل جنگهای اسلام، جنگهای صلیبی وشیعه ـ سُنی دولتهای عثمانی و صفوی و جنگهای سی ساله اروپا کاتولیک و پروتستان رنگ مذهبی بخود گرفته اولاً پرانتزهایی در تاریخ بوده اند وضمناً انگیزه مادی پشت سر خود را نتوانسته اند پنهان کنند. از اینرو، دنیا برغم هزاران هزار جنگ کوچک بزرگ در تاریخی خود هم.اره کینه بین مردمان و ملل مختلف را زدوده است. کینه زمانی ریشه دار شده است که درگیریها یا براستی دینی بوده است و یا ایدئو لوژیک.
** تفاوت یک ایدئو لوژی سیاسی با مبانی فلسفیِ اجتماعی و سیاسی با ایدئو لوژی بر مبنای هستی شناسانه دراین است که اولی فقط با این دنیا و عالم سیاست و جامعه کار دارد و دومی کل هستی را میکاود و چون این کاوش نمیتواند عملی و تجربی باشد لذا اولاً از طریق اندیشه محض حاصل میشود مثل همه فلسفه های قدیم و پیش پوزیتیویسم (فلسفه علوم، اثباتی و مبتنی بر تجربه). و دوماً این تفکر هستی شناسانه، یا سر از فلسفه وحت وجودی و الهی در میآورد و یا به ماتریالیسم دیالکتیک که آنهم وحدت وجودی است منتها وحدت وجودی نوع نخست وحدتی خدایگانه است و وحدت وجود دومی مادیگرایانه.
نتیجه اینکه این نوع فلسفه در تعمیم نهایی خود به جامعه، پاسخ اول و آخر را برای همه چیز دارد و مدعی حقیقت مطلق است و رقابت را بر نمی تابد و مهمتراز آن اینکه انسان محور نیست.

*** در فضای اغتشاش فکری و روشنفکری سیاسی در میهن ما، مثل بقیه خاورمیانه، متأسفانه موازین و هنجارهای اخلاقی فردی که ریشه در دین، سنتهای تاریخی و فرهنگِ عام انسانی دارند و موضوع آنها رفتار «فرد» انسانی است با اخلاق، در گستره سیاسی و مخصوصاً سیاست ملی و بین المللی که محور آن، نه ارزشهای اخلاق فردی بلکه منافع ملی و ملت میباشد با هم، همسنخ انگاشته میشوند.
در اخلاق بمعنای فردی آن، ابن الوقت بودن و پلوی چرب معاویه را بر حقانیت علی ترجیح دادن، زشت است و در این تردیدی نیست ولی در سیاست بشرط آنکه محور آن نه فرصت طلبی و نفع شخصی بلکه منافع ملی باشد؛ دروغ، حیله و دوز و کلک بشرط نتیجه بخش بودن جایز است و به یک معنا سیاست یعنی همین، چون همه دولتها همینطورند. ودقیقاً این یکی از دلایلی است که حکم میکند دین و سیاست نباید درهم آمیخته شوند.
درهنگام انتخابات در یک کشور بر خوردار از پارلمان واقعی، مردم به آن حزبی رأی میدهند که بیشتر از همه برای آنها رفاه و امنیت ایجاد میکند و نه آن دولتی که از همه راستگوتر و شریف تر است. درست مثل کمپانیهای بزرگ در روابط رقابت آمیزشان باهم.
اخلاق درست به این معنا یعنی یعنی اخلاق ملت و ملی محور، یعنی مدیریت ثروت و درآمد ملی به بهینه ترین شکل آن. در بحث از حیثیت و شرافت و مردانگی هر کس مسئول خویش است. و اگر کسانی میخواهند خیلی اخلاقی باشند؛ نهاد های خیریه ای و مدنی بسیارند و آنها میتوانند در آن گونه نهادها به تلاشهای اخلاقی خود حتی در اعتراض به دولت خود فعالیت کنند چه، بنفع صلح جهانی و چه برای حفظ محیط زیست چه بنفع غزه و حماس، چه به جانبداری از اسرائیل.
اخلاق سیاسی و سیاست، ماکیاولیستی است. ماکیاولیسم در مناسبات فردی ناشایست ولی در روابط بین المللی کاملاً درست و «مبنایی» است چه ما بپسندیم و چه نپسندیم.
**** جنبش سبز تا حدودی و جریان اصلاحطلبی بطور کامل اگر هم کوشیده اند میدان گفتمان انقلاب اسلامی را به نوعی ترک کرده و گفتمان انقلاب را نوسازی کنند، متأسفانه در دو تا از کانون های مغناطیسی پر قدرت آن همچنان در میدان آن گفتمان زمینگیر مانده اند. آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی، و تا زمانی که خود را از قید این دو میدان آزاد نکنند همچنان در اسارت گفتمانی هستند که دستگاه تنظیم کننده آن در دست رژیمی است که آنها عملاً جایی در آن ندارند و و رژیم قاعده و مقررات و میدان بازی را بدانها تحمیل میکند. وارد شدن به این میدان در درجه اول یعنی ضد امریکایی و ضد اسرائیلی بودن.

در آغاز انقلاب که هنوز تب نگاه ایدئو لوژیک جای خود را به نگاه ابزاری و فرصت طلبانه نداده بود گسترش روابط اقتصادی با ملل و دول مسلمان برای دولت اسلامی ما رجحان زیادی بر سودمندی روابط یافته بود. در دوران کمونیسم، کمتر کمونیست واقعی وجود داشت که مرسدس بنز را بر «لادا»ی روسی یا لهسانی ترجیح دهد البته فقط آن کمونیستهایی مثل ما که زندگی واقعی را در کشورهای کمونیستی تجربه نکرده بودند و همچنان صادقانه به آن ایدئو لوژی نگاهی ایده آلی و آرمانی داشتند و الی خود روسها و شرقیها برای یک شلوار جین آمریکایی حاضر به بسیاری کارهای خلاف اخلاق هم بودند تا چه رسد به داشتن مرسدس بنز.
دولتهای بلکوک شرق هم در تجارت خارجی خود اولویت ایدئولوژیک برای خود قائل بودند.
پارادکس بسیار ظریف و پیچیده این رفتار ایدئولوژیک در این بوده و همچنان هست که نگاه و رفتار ایدئو لوژیک، چه دینی و چه کمونیستی بعلت ناهمخوانی اشان با روح زندگی واقعی در بیشتر زمینه ها تسلیم الزامات زندگی واقعی شده، جای خود را بمرور مصلحت جویی میدهد که بستر دوگانگی اخلاقی و رفتاری در جامعه میشود. این مصلحت جویی هر چه مستقیمتر روی زندگی افراد تأثیر میگذارد هنجار شکنی ایدئولوژیک بیشتر تظاهر و دوگانگی شخصیتی بیشتر شده و بقول حافظ: زاهدان چون به خلوت میروند آن کار کمتر میکنند. این دوگانی اخلاقی و رفتاری چه در بعد رفتار شخصی و چه رفتار حکومتی وقتی اهمیت سرنوت ساز می یابد، به تساهل افراطی در یکسو و دگماتیسم در جهت دیگر منجر میشود. به این منجر میشود.
وقتی منافع برخی از گروههای صاحب قدرت با احکام ایدئو لوژیک در تطبیق کامل قرار میگیرد، دگماتیسم ایدئو لوژیک جای زیر سبیلی در کردن ایدئولوژیک را میگیرد. دوستی تساهل آمیز با روسیه و چینی که مسلمانان خود را سرکوب میکنند نادیده گرفته شده و در عوض «شیطان بزرگ» همچنان بعنوان دشمن جاودانی خدا و بشریت و «همیشه دشمن» تعین هویت میشوند زیرا هیئت حاکمه و نظام سیاسی حاکم ما از جنس نظام غربی نیست و میل ترکیبی و نوع ساختار قدرت سیاسی در آن با نوع روسی، چینی و کره ایی(شمالی) خوانایی دارد و نمیتواند در نظام دموکراسی نوع غربی جای گرفته برای خود احساس امنیت کند.
وقتی منافع سیاسی امپراطوری نظامی شوروی تساهل دیپلماتیک تا انجا پیش میرود که دولت اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی چشم بر روی کمونیست کشیهای وسیع جمال عبدلناصر در مصر، صدام و البکر در عراق، حافظ اسد در سوریه، نمیری در سودان و قذافی در لیبی می بندد و درست در بحبوحه راه افتادن حمام خون کمونیست کشی در این کشورها با این دیکتاتور ها پیمانهای دوستی و مودت ۱۵ ساله و استراتزیک می بندد.

No Comments