لومپنکراسی

Share Button

کالبد شکافی انقلاب و حکومت ولایی

قریب دوسال پیش در ۴ نوشتار تحت عنوان« لومپنکراسی» به شجره نگاری تحلیلی حکومت فعلی دست زدم. بعد از آن کم نبودند بزرگانی درجبهه اصلاحات و یا حاشیه آن که به تکرار، این رژیم را رژیم اوباش نامیدند. در این هویت شناسی رژیم هیچ اغراقی به قصد توهین به رژیم و یا تقلیل دادن آن نبود بلکه بیانی از یک واقعیت استثنائی تاریخی بود و هست. این، برای نخستین بار است که اوباش خیابانی؛ پارادوکسالت، بر شانه های نیروهای سیاسی مدعی مدرن بودن جامعه، رژیمی را در گوشه ایی از کره ارض مستقر کرده اند که به یمن دلار نفتی و افسون دینی توانسته است بخش وسیعی از مردم را تحمیق و افسون کند و یا اینکه با دلار های نفتی و اموال مصادره ایی خرید به نقطه اتکای سیاسی و بازوی نظامی خود تبدیل کند.
لومپنکراسی حاکم را میتوان در بعد سیاسی، تاریخی، اخلاقی، اقتصادی و … به تحلیل تفصیلی کشید و با جرعت میتوان گفت؛ خود ویژیگی تاریخی و سیاسی چنین رژیم نادری، که ازدرون یک رویداد نادر تاریخی برخاست، مستلزم یک بررسی مفصل جامعه شناسی تاریخی، سیاسی و اجتماعی ویژه است که از توان نگارنده این سطور خارج است. امید که روزی جامعه شناسان ما این امر را بعهده گیرند.
در اینجا من فقط به عنوان گشایش مدخلی در این مبحث روی چند جنبه مهم این پدیده تاریخی سیاسی دورانمان میپردازم.
بخش نخست.
از مدیریت دستجات عزاداری تا سکوی اقتدار سیاسی
در بچگی هرگاه مادربزرگم دستم را گرفته و به تماشای دستجات سینه زن میبرد با آن ذهنیت کودکانه ام از خود میپرسیدم: چرا حاج شیخ… که مجتهد شهر است نمی آید سینه بزند. مگر نه اینکه سینه زنی، زنجیر زنی، قمه زنی و «خّره» به سر گرفتن صواب دارد؟ چرا بابام، که نماز و روزه اش ترک نمیشود و اغلب قرآن در یک دستش و مفاتیح در دست دیگرش است نه تنها سینه نمیزند که هیچ، بلکه مانع مادر و خواهرم هم میشود که بیایند تماشای هیئت سینه زنی و حتی عامرانه آنها را از این کار منع میکند ولی برای مادر بزرگ و خدمتکار پیرمان ایراد و مانعی در کار نبود. فکرمیکنم این سئوال معما گونه ای که ذهن کودکانه آنروز مرا بخود مشغول میکرد، اگر ذره ای در آن کوران انقلاب در خاطرم تداعی میشد، رسیدن به بسیاری از نتایجی را که امروزه بدانها رسیده ام برایم آسان می ساخت.
عزاداریهای عاشورایی همواره فرصتی بود برای حاشینه نشینان جامعه شهری و من هرگز ندیدم حتی در آن روستا هایی که رفت آمد داشتم توده عادی روستائی وقت زیادی برای این گونه مناسک و مراسم بگذارند با اینکه تقریباً همه روستائیان اعتقادات دینی و مذهبی شدید داشتند.
گردن کلفت و چاقو کش معروف شهرمان، مثل اغلب شهرهای دیگر در روزهای عاشورا برو برویی می یافت. او بزرگترین و سنگین ترین علامت را حمل میکرد و برو بازوی خالکوبی و ماهیچه ایی خود را به نمایش میگذاشت. کمتر کسی به فلسفه ی نماد و معنای اعتقادی و دینی این علم و کُتلها فکر میکرد بلکه این، وزن یا زرق و برقِ آن نمادهای نمایشی بودند که چشمها را بخود خیره میکرد مثل یک کارنوال در شهر های اروپایی. در آن کارنوالها دلقکاها، شعبده بازها، رقاصان، آوازه خوانان مردم را، با شادی آفرینی خود سرگرم میکردند و دراین کارنوالِ عزا وعاشورایی ما، مداحان، تعزیه گردانان، دستجات سینه زنی و قلدرهای شهر با نمایش موجه و تکراری مذهبی خود فرصتی برای خارج شدن زنان از خانه و نظر بازی دختران فراهم کرده وآنها را از زندگی شبستانی اشان به خیابانها میکشاندند. اینقدر که برای تماشاچیان دستجات سینه زنی شهرما هیکل گنده و بازوهای ورزیده و توان زیاد صادق قصاب، در حمل آن علامت سنگین در طول عزادار مطرح بود خودِ فلسفه ی عاشورا مطرح نبود.
زورخانه چیها، قصاب ها، سلاخها، جیگرکی ها، خانه دارها، دلالان خیابانی مسافرکشها و یا اتوبوسهای بین شهری، قهوه خانه دارها ولگرد های معمولی، گاراژ دارها، معرکه گیران خیابانی و ..، عمده ی نیرویی این کارنوال عاشورایی و دستجات هیئت های سینه زنی و زنجیر زنی را تشکیل میدادند که در عقبه آنها، بخشی از لایه های بسیار حاشیه ایی جامعه شهری و صاحبان مشاغل نازل هم مثل کارگران بازار، مراکز تره بار، کاروانسراها، باربران گاراژها، شاگردان رستورانها و.. نیز بعنوان پیاده نظام هیئت های عزاداری شرکت میکردند. تکایا و حسینیه ها، ستاد عملیاتی این هیت های عزاداری بودند که ارتباط چندان مستقیمی هم با مساجد و مراکز رسمی دینی نداشتند. این تکایا از طریق صداقات و اعانات و نذوراتی اداره میشدند که مشمول وجوهات شرعی مثل خمس، زکات، سهم امام و.. نمیشدند. این تکایا به نوبه خود درزیر نظر متولیگری روضه خوانان و مداحانی بودند که بیش ازآنکه اعتبار خود ر ا مدیون دینیت خود باشند مدیون صوت و صدای آهنگین مداحی خود بودند. در حقیقت این مداحان به نوعی حلقه ارتباط آن ارتش عاشورائی با نهاد رسمی دین مسجد و روحانیت بود. خود روحانیت کمترین نقشی در سازمانگری این هئیت ها نداشت بلکه غیر مستقیم و اتوماتیکمان از طریق آن روضه خوانان، مداحان و تکایا: فضا، حُرمت و اعتبار قداست گونه و نمادین عاشورا و اعتقاد عاشورایی را بر توده فرودست جامعه حفظ میکرد.
مساجد هم برای خود برنامه خاص و مخاطبین خاص خود را داشتند. توده عادی بازاریان و بخش قلیلی از کارمندان دولتی و مؤسسات خصوصی، بخشی از کارگران (عمدتاً غیر صنعتی)، نیز در این روزها به مساجد روی می آوردند.
پس از اصلاحات شاه، قدرت یابی چپ جدید، تأثیرات فرامرزی جنبش های باصطلاح ضد امپریالیستی، رشد ناسیونالیسم عربی و ناصری و جنبش فکری پان اسلامیستی، «روشنفکری دینی» نیز پیدا شد که شریعتی، مطهری و طالقانی و… از گفتمان سازان آن در میهن ما بودند. این روشنفکر دینی که با حلقه های ارتباطی مرعی و نامرعی، خواسته و یا نا خواسته به روحانیت مرتبط میشد نیز بخش دیگری از جامعه مذهبی را در میهن ما با مخاطبین ویژه خود نمایندگی میکرد. بخشی از دانشجویان و اقشار تحصیل کرده شهری داری این گرایش بودند. مجموعه این نیروها به علاوه چپ قدیم و جدید جبهه ی گفتمان ضد پهلوی و ضد امپریالیستی را تشکیل میدادند.
مخرج مشترک این جریانهای متفاوت؛ با قراعت ویژه اشان ازاعتقادات عاشورایی ـ در فرایند سیاسی شدنشان و سیاسی شدن جامعه ـ ضدیت با رژیم پهلوی، اصلاحات فرمایشی شاهانه و ملوکانه( آنچنان که حزب توده فورموله میکرد)، ضدیت با رواج فرهنگ لیبرال غربی و مماشات رژیم شاه با اسرائیل بود. برخی از این نیروها از موضع سنتی کامل در این منظومه قرار میگرفتند و برخی از موضع یک گفتمان آرایش شده مدرن نما. از درون این گفتمان عاشورائی؛ موتلفه و فدائیان اسلام بعنوان برآیند نیروهای رده نخست، و به ترتیب؛ نهضت آزادی، مجاهدین خلق و گروههای گوناگون اسلامی دیگر بعنوان نمایندگان سیاسی توده های مذهبی طبقه متوسط در صحنه سیاسی نمودار شدند.
ازآنجا که جریانات سنتی مذهبی/سیاسی( موتلفه، فدائیان اسلام به اضافه حجتیه ) اعتباری بین لایه ها و اقشارمتوسط و تحصیلکرده ی مذهبی جامعه شهری نداشتند ـ چون در این عرصه ابتکار با دیگران بود ـ لذا طبیعی بود که این جریانها در فرایند انقلاب و پس از استقرار جمهوری اسلامی بیش از پیش به آن نیروی مذهبی پیش گفته، یعنی حاشیه نشینان شهری که نگاهشان به دین و مذهب بیش از آنکه دینمدارنه باشد، بی پناهی، بدبختی، خرافه پرستی، بی هویتی اجتماعی اشان بود، اتکاء کنند و پس از آنها هم، به توده روستائی بعنوان مخاطب و پایگاه قابل اتکای اجتماعی خود، اتکائی که زمینه تاریخی هم داشت.
بازوی نظامی، امنیتی، انتظامی حکومت اسلامی که امروز دیگر فقط بازوی نیست بلکه تمامی قامت جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد نه توسط آن روشنفکران و مشغول شدگان در نهاد های سیاسی، فرهنگی، اداری و.. ، بلکه توسط همین هیئت های سینه زنی، تودهِ ولگرد شهری که روزهای نخست انقلاب به کمیته ها پیوستند، ساخته، پرداخته و پیکر سازی شد.
روشنفکران دینی جذب شده در دستگاه های دیوانی و آن روحانیتی که سکوی بسیج گر و پر مخاطبِ خطابه های نماز جمعه را ترک کرده و به کار صرفاً سیاسی، حقوقی دیوانی و.. پرداخته بودند یکی پس از دیگری اگرحذف یا خانه نشین نشده و یا به زندان کشیده نشدند در بخش های قابل حذف و ضعیف شونده دستگاه دیوانی جذب شدند. و پس از حذف این نیروها از محور اصلی قدرت یعنی ماشین نظامی/ انتظامی، جای خود را در ساختار ماشین سرکوب نظام؛ به نمایندگان معمم یا مکلای اوباش، دستگاه های تعزیه گردانی و زورخانه داران، باجگیران، باج خورها و یا فرصت طلبانی به لحاظ سیاسی و اعتقادی بی هویت دادند.
شکوه و شکایت اینکه این یا آن کس یا جریان، از خط انقلاب خارج شد و یا اینکه امام، این، یا آنرا گفت و آن نشد و این شد، پاسخگوی منطق دینامیک و عینی فرایندِ انقلابی که: آن شد که باید میشد نیست. اگر بجای تخم مرغ در زیر مرغ کُرچی تخمِ کرکس را بگذاریم حرارت بدن مرغ، ساخت ارثی، و دی. اِن. آی آن تخم کرکس را تغیر نمیدهد و ما، در موعد مقرر جوجه کرکس خواهیم داشت و نه جوجه مرغ و یا خروس. از فردای انقلاب، رهبر انقلاب یا مردم را به مرخصی سیاسی فرستاد و یا در خدمت سیاست خود گرفت و آنکس که نخواست آنجور و به آن طریق سیاسی باشد که امام و رهبر میخواستند یا خانه نشین گردیدند و یا از جرثقیل های انقلاب آویزان شده و یا به جوخه های اعدام سپرده یا در اوین گرفتارشدند.
اقشار پارازیت و حاشیه نشینان بی طبقه و بی هویت شهری قانون ستیزان و قانون گریزیان عصر شاه هرگز چنین آزادی ای را که به برکت جمهوری اسلامی نصیبشان شد در خواب هم نمیدیدند و تاریخ هم مشابه آنرا بیاد نداشت و ندارد. آنهایی هم که با رشته های جان خود و با هزینه کردن جوانیشان طناب انقلاب را بافته بودند تصور نمی کردند که این طناب گردن خود آنها را بیش از هر کس دیگری نوازش خواهد داد. برای دستجات سازمان یافته در کمیته های انقلاب، هیچ حریمی امنیت قضایی و حقوقی نداشت و حکم و اراده کمیته چی ها خود، قانون و فرمان انقلاب بود. قشری که کمیته را پر کردند دقیقاً آن لایه معلق اجتماعی بودند که قانون گریزی و ضدیت با هرنظم قانون گرایانه اجتماعی از خصیصه های عمده آن بود. لومپن پرولتار و سایر عناصر معلق و بی هویت اجتماعی، از آنرو با رژیم شاه مخالف نبودند که آن رژیم سکولار و یا دین ستیز یا وابسته به غرب بود. این اقشار به لحاظ سرشت قانون گریزانه خود با آن رژیم در تضاد بودند. دزدان، قاچاق فروشان و بازرگانانِ مرگ، گدایان، رمالها و معرکه گیران، قوادان و فواحش بعلت زندگی خارج از قانون خود با آن رژیم در تضاد بودند لذا پیوستنشان به صفوف انقلاب و چپیدنشان در کمیته ها تعجبی نداشت. آنهایی که در رژیم شاه خوابِ پاسبان یا ژاندرم شدن را هم نمیدیدند یکشبه با دیپلمی که عبارت از یک ریش توپی و عربده کشیهای ولایت پرستانه بود به کلانتر محلات و سپس به افسر و سردار سپاه تبدیل شدند تا بعدها به یمن همین تظاهر به دین و انقلابیگری و یا دین افزاری به درجات سرتیپی و سرلشگری ارتقا یابند.
این؛ آن نیروهای بیکار، ولگرد و بی طبقه بودند که کلیدی ترین اهرم های قدرت، یعنی تشکیلات نظامی و امنیتی را در دست گرفتند تا امروز بجای مدیریت دستجات سینه زنی و تعزیه گردانی و معرکه گیری خیابانی، مدیریت سیاسی مملکت را بعهده بگیرند. فلان کارمندِ دیپله، لیسانسه و یا شغل دار و یا کارگر فنی و یا کشاروز معمولی، با هردرجه مفروضی از اعتقادات مذهبی، انگیزه و نفعی در پیوستن به کمیته های محلی و سپاه نداشتند و بسیاری از توده ی عادی مذهبیون معمولی حتی تصوری هم از اوباش منشی و سرشت تبه کارانه این دستجات نداشتند زیرا هرگز در معرض تعرض آنان قرار نگرفته بودند و نمیگرفتند چون شیوه نسبتاً سنتی زندگی آنان، سپر دفاعی و ایمنی آنان در برابرار تعرض سیاسی و فرهنگی حکومت بود. اندک تعدادی تحصیلکرده هم که، یا به انگیزه جاه طلبی و یا به انگیزه دینی، موقتاً به این تشکیلات حکومتی جذب شده بودند خیلی زود راه دستگاه های دیوانی را پیش گرفتند. آن روحانیونی هم که توشه ایی از دانش دینی داشتند اگر مورد بی مهری امام و یا رهبر قرار نگرفتند، خیلی زود به دستگاه دیوانی کشیده شدند و دیگر سرکمیته چی گری را دون جایگاه جدید خود دانسته و یا کلاً روحیات انظباتی نظامیگرانه نداشتند.
نتیجه این فرایند، امکان سازمانیابی لومپن پرولتاریا و سایر گروههای معلق اجتماعی، در جریان انقلاب، در دستگاها و ارگانهای نظامی و انتظامی رژیم بود. فرارویی امروزه این نیروها به نیروهای حاکم در میهن ما نه ناشی از غفلت این و یا آنکس یا نیرو، بلکه یک رخداد منطقی و قانونمند در ادامه و مسیر انقلاب بود. همه آن نیروهایی که مدیریت و مهندسی انقلاب را بعهده داشته یا عمله بنّای آن بودند چه بخواهند و چه نخواهند با آنان که امروز بر اریکه قدرت تکیه زده اند به یک خانواده تاریخی قرار داشته و در یک چیز مشترکند : در گفتمان انقلاب، در فرو پاشاندن آنچه که بود. لذا رویگردانی از لومپنیسم حکومتی بدون نقد بنیادی آن انقلاب و گفتمان سازان آن، بدون به پرسش گذاردن وظایف، مأموریت، حقانیت تاریخی و عقلی آن بدون به پرسش گذاردن معماران و مهندسین اصلی آن، راهی بسوی آینده باز نخواهد شد و نوری روشنگرانه بر فضای تاریک پس ازانقلاب جامعه ما نخواهد افکند.
بدیهی است که نقد آن انقلاب و رهبریت سیاسی و گفتمان حاکم بر آن برای آن سیاست ورزانی که امروز در داخل کشور و در صف نخست درگیر پیکارند آسان نیست. نه صرفاً به خاطر ترس امنیتی و کیفری بلکه در درجه اول بنا بر موازنه نیرو به لحاظ تاکتیکی و استراتژیک. ولی پرهیز از این «نقد ضرور» از طرفِ آنهایی که خود از خانواده و خدمه انقلاب بوده اند و تکفیر شدگان بعدی انقلاب قابل پذیرش نیست. در این رابطه، شناسنامه نویسی برای این حکومت به لحاظ تعین جایگاه تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی آن برا ی مردم و افکار عمومی، چه در داخل و خارج، نقش کمی ندارد. کافی نیست که زیر لبی و با نجوا گفته شود که این رژیم رژیم اوباشان است. بلکه لازمست مهر« لومپنکراسی» را بر سرفصل شناسنامه این رژیم چنان بچسابانیم که زدودنی نباشد.
حبیب تبریزیان
دوم دیماه ۱۳۸۹
www.iranesabz.se

No Comments