به تلاشگران جنبش سبز

Share Button

مسائلی که امروز گریبان جامعه ایران؛ جامعه سیاسی، بازیگران و نقش آفرینان سیاسی، وضعیت اقتصادی / اجتماعی/ فرهنگی آنرا گرفته است، عوارض انقلابند و نطفه این عوارض نه در این سه دهه آنقلاب بلکه در خود گفتمان انقلاب از سپیده دمِ ناخود آگاه جنینی اش تا غروب خود یافتگی و خودآگاهی امروزین آن، در زهدان خودِ گفتمان آنقلاب بسته شده است. بررسی تک تکِ مسائل روبروی مملکت به قصد حصول یک رهیافت تاریخی از انسداد فراگیر کنونی بدون پرتو افکنی روی گستره تاریخی تحولات ناشی از خود انقلاب ، راهی به سوی گشایش سیاسی نشان نخواهد داد. متأسفانه همه نقش آفرینان انقلاب بدون استثناء ، شاید هم آگاهانه، از پرداختن به نقدی با چنین دامنه ایی و همه سویه، شاید بخاطر گریز از مسئولیت تاریخی خویش، امتناع میورزند و در نتیجه چنین امتناعی، نیروی جنبشَی معطوف به آزادی در میهنمان، و آشتی ملی بعنوان محور آن، در میدان سیاست پسا انقلاب زمینگیرشده است،

هدف من ازاین نوشتاراینست که در حد مقدور خود نوری بر فضای تاریخی و رویدادی انقلاب تا فراسوی صحنه قابل روئیت امروزی آن انداخته و آرایش تاریخی و سیاسی نقش آفرینان آنرا نه درمتن ستیز امروزشان بلکه در سنخیت و آرایش تاریخی شان نشان دهم. در آن گستره ای که بتوان آرایش تاریخی دو قطبی انقلاب: قطب انقلاب آفرینان و حریفِ (آنتی پُد) تاریخی آنان یعنی پهلویسم، بعنوان گفتمان مقابل انقلاب را وا کاوی کنم. بدیهی انگاری برخی احکام و جزمیات سیاسی مانع بازبینی نقادانه سیاسی رخدادها است.لذا ترسیم منظره عمومی کشور و بحران شناسی آن، هم لازمست و هم باید این بحران شناسی، هم از زاویه اجتماعی هم سیاسی و هم تاریخی* مورد بررسی قرار گیرد.

چنین کوششی در نوشتاری یک بخشی ممکن نیست لذا آنرا به سه بخش و مقدمه ای که فقط بیان یک سناریوی سپری شده قابل تکرار تاریخی است تقسیم میکنم.

میراث انقلاب و جنبش سبز

مقدمه

تاریخ دیپلماسی و سیاست در جهان هرگز شخصیتی سیاسی به لومپن وارگی « بوریس یلتسین» نخستین رئیس جمهور روسیه ، پس از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بخود ندیده است باستثنای یکنفر دیگر که رئیس جمهور کشور ماست که اینجا موضوع بحث و مورد نظر نیست.

بوریس یلتسین کسی بود که در یکی از کنفرانسهای سران کشور های بزرگ صنعتی، در برابر دوربین تلویزیونی ای که او را در سراسر دنیا نشان میداد، یکی از منشی های کنفرانس را انگولک و دست مالی کرد. در همین کنفرانس او درحالی که از فرط مستی تلوـ تلو میخورد،با بی نزاکتی ای لات منشانه، چوب دست رهبر ارکستر موزیک تشریفاتی را که در همین کنفرانس و به مناسبت آن موزیک اجرا میکرد از دست وی گرفته، مستانه و رقص کنان، در مقابل نگاه حیرتزده حاضرین شروع به رهبری ارکستر کرد. او شخصی بود دائم الخمر و دائم الخمری او زبان زد همگان بود و جایی برای پنهان کاری نمیگذاشت. در اکتبر ۹۳، او دستور داد مجلس دوما یعنی پارلمان روسیه ، که از درون اصلاحات گورباچفی برآمده بود، را به توپ ببندند. کاری که فقط لیاخوف روسی در میهن ما قبلاً مشابهش را انجام داده بود و هنگامیکه ژنرال «کورچاکوف» فرمانده واحد زرهی مهاجم به پارلمان میرود تا خبر درهم کوبیدن پارلمان و تسلیم آنرا به او بدهد، اورا مست و از خود بیخود می یابد. وی در خاطرات خود تحت عنوان« یلتسین از« پگاه تا شامگاه»، مینویسد: «هنگامیکه رفتم تا خبر درهم کوبیدن« دوما» را به وی بدهم ، او از خود بیخود و مست لایعقل بود تو گوئی که از ساعتها پیش جشن درهم کوبیدن پارلمان را آغاز کرده بود

در ۱۹۹۱ بوریس یلتسین اتحاد جماهیر شوروی را منحله و میخائیل گورباچف را معزول و با تحقیر از دفتر کارش بیرون راند.

گورباچف که بود؟

گورباچف نماینده و نماد نسلی از کمونیست های روس بود که پی یرده بودند درب مدیریت کشور شوراها بر پایه های پیشین دیگر قابل چرخیدن نیست و کمونیسم به اصلاحات بنیادی نیاز دارد. گورباچف شخصی با سجایای برجسته اخلاقی، رفتاری و تحصیلاتی بود. گورباچف بعنوان آغازی بر اصلاحات خود، محدودیت جدی و همه جانبه بر مصرف الکل، که کل جامعه شوروی را دائم الخمر کرده بود گذاشت و اصلاحات سیاسی، اقتصادی پر دامنه ایی را نیز آغاز کرد. گورباچف کتاب معروف خود را بنام « پروسترویاکا» در همین رابطه نگاشت که ده ها میلیون از آن به زبانهای مختلف و در سراسر جهان چاپ و مورد استقبال اقشار روشن بین سیاسی دنیا قرار گرفت. نسیم تحول «پروسترویاکا»، جایزه صلح نوبل را برای میخائیل گورباچف به ارمغان آورد و او را به ستاره درخشان صلح، همزیستی و تغیرات اصلاح طلبانه سیاسی در روزگار ما تبدیل کرد. اما همه این اشتهار ملی و جهانی و همه آن امید هایی که او برای انسانی شدن کمونیسم و اصلاح آن نظام آفریده بود هرچند پاسخگوی انتظارات نیروهای آزادی دوست جهان بود ولی پاسخگوی نیاز و انتظارات توده عادی مردم اتحاد شوروی که جانشان از کمونیسم و نمایندگان و بیانگرانش به لب رسیده بود و نجات خود را نه در اصلاحات میخائیل گورباچف و «گلاسنوست و پرسترویاکا»ی او در الغای خود کمونیسم، همان به توپ بستن پارلمان کمونیستی، انحلال اتحاد جماهیر شوروی و برسمیت شناختن حق جدا شدن جمهوریهای اتحاد شوروی و… ، می یافتند نبود. مخاطب گورباچف اقشار میانه شهری امپراطوری شوروی و بویژه روشنفکران بودند و مخاطبین بوریس یلتسین الکلی و لات، توده عادی ده ها میلیونی مردم که حتی با معنای واژه های گلاسنوست و پروسترویاکا هم آشنایی چندانی نداشتند بود. توده ایی که حتی محدویت مصرف الکل و افزایش مالیات بر آنرا برنمی تابید. با عاریه گیری از سبک توضیح مارکس در مورد لوئی بناپارت نخستین لاشخور سیاسی دوران مدرن اروپا، باید گفت؛ بوریس یلتسین نماینده عقب ماندگی، کینه ورزی نخبه ستیزانه ، انارشیک و عقده مندی مخرب توده های فرودست بود نه نماینده آینده گرایی، امید به ترقی و تلاش سازنده آنها، و برای سازمان دادن نظمی مدرن و ملی در جهت منافع همگانی و آنچه از امپراطوری نکبتزای کمونیستی اش باقی مانده بود. در یک کلام یلتسین نماد عقب ماندگی توده های روس بود نه روح ترقی طلب آنان.

توده های مردم همواره با شعور مبتنی بر آگاهی اجتماعی و طبقاتی به صحنه نمی آیند بلکه میتوانند بعنوان موج عقب ماندگی و خرافه پرستی نیز علیه هر نظم مترقیانه ای بشورند. لذا باید از واژه معصومانه و مقدس شده ی «توده» یکبار و برای همیشه تقدس زدایی کرد حتی در آنجا که بدانان حق انتخاب دموکراتیک داده میشود تا پای صندوق رأی رفته از برکت دموکراسی برخوردار شوند.

لذا چندان بی ربط نیست اگر گفته شود که دومین شخصی که صحنه سیاست و دیپلماسی جهانی را جولانگاه لات منشی و فرهنگ عامی پسند خود کرده است یعنی احمدی نژاد نا خواسته همان مسیر را می پیماید و طرف خطاب سیاسی او نیز چه در سطح سیاست داخلی و چه در سطح بین المللی توده عامی نظم و نخبه ستیز هستند. همچنان که عربده جوئی مستانه چاقوکشان هم در خیابانهای یک شهر نیزهوراکشان و مخاطبین خود را دارد.

در آن هنگامی که محافل گورباچفی مشغول بحث و فحص در باره چند و چون اصلاحات سیاسی و سازمانی در دستگاه حزبی و دولتی بودند، بوریس یلتسین با تکاندادن پرچم روسیه بر فراز تانکی در خیابانهای مسکو، انحلال نظام سوسیالیستی و استقلال روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به مردم روسیه و توابع آن اعلام کرد. یعنی منحل کردن اتحاد جماهیر شوروی چون اتحاد جماهیر شوروی بدون روسیه یعنی هیچ! شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی که گورباچف ریاست آنرا بعهداه داشت با این حرکت خیابانی یلتسین به یکباره به هیچ و پوچ تبدیل شد. برای اجتناب از قیاس مع الفارق باید گفت که توده وسیع ده ها میلیونی مردم روس مستقیم وغیر مستقیم در پشت سر کسی بودند که با لات منشی سیاسی و دیپلماتیک خود؛ نیهلیسم، تشریفات زدگی و تشریفات ستیزی عامی پسند جامعه عادی روس را به نمایش میگذاشت. جامعه ایی که نان و مسکن الکل میخواست و بعلت فریب خورگی هفتاد ساله خود با نفرت به شایسته سالاری حتی در بهترین و ضرور ترین شکل آن برای مدیریت جامعه مینگریست. این جامعه ی خسته از بوروکراسی و ستم حزبی و کمونیستی آغوش خود را برای باندهای مافیائی و تبه کارانی که با تحقیر به قانون و قانونگرائی؛ بعنوان بهترین و واضحترین تبلور اراده ملی و قرارداد اجتماعی، مینگریستند باز کرده بود و حاضر بود شانه های خویش را نردبان به قدرت رساندن این نیروی برآمده از درون نظم شکست خورده و منجلاب کمونیستی کند بدون اینکه به نتیجه کار خویش بیاندیشد. با کم و بیش تفاوت هائی روی کار آمدن دولتهای فاشیستی در دنیا ی مدرن مشابه همین مسیر را طی کرده اند.

تاریخ، عملکرد سیاسی سیاستمداران را نه بر مبنای منش و اخلاق آنها بلکه بر اساس عملکرد بهنگام و موافق زمانه سیاسی آنها مورد داوری قرار میدهد.

کودتای انتخاباتی و فرارویی جنبش سبز:

پاسخ مردم به سرقت آرایشان در انتخابات دهم ریاست جمهوری و کودتای پس از آن، هم برای حکومت و هم برای اغلب کنشگران سیاسی چون رعد و برقی در یک آسمان صاف و آفتابی غافلگیرانه بود. رژیم، نه آن شرکت غافلگیرانه ده ها میلیونی مردم در انتخابات را پیش بینی میکرد و نه این واکنش اعتراضی میلیونی اشان را درفردای انتخابات. درست بعلت همین عدم آمادگی بود که ماشین مهیب سرکوب حکومتی در روزهای آغازین اعتراض مردم دستپاچه و غافلگیر شد و اگر سریع بخود نیامده بود و اگر ماشین امنیتی اش در رسوخ بدرون توده اتمیزه معترضین ( فاقد آرایش اجتماعی) خیابانی مردم دیر جنبیده بود، جنبش این فرصت را میافت تا از اتم وارگی توده واراش خارج و درمحیط های کاری، مراکز اموزشی و محلات مسکونی، خود را چنان شکست ناپذیرمولکولیزه و ارگانیزه کند که در مدتی نه چندان طولانی میتوانست آرای بسرقت رفته شده خود را پس گرفته و رئیس جمهور واقعی اش را در صدر دستگاه اجرایی منصوب و راهزنان انتخاباتی را کیفر دهد. سرکوب از بیرون و رخنه واحد های امنیتی به درون جنبش بقصد آنحراف و اغتشاش در آن، موجب شد که پس چندی این جنبش پر خروش میلیونی خیابانی فرونشیند و دعوت سران جنبش سبز و فعالان آن هم، برای تبدیل کردن مراسم عبادی و مذهبی به مراسم اعتراض مدنی جنبش سبز، بجز موردِ نماز جمعه تحت خطابت آیت الله هاشمی رفسنجانی که در آنهم نیروهای امنیتی غافلگیر شدند، موفقیتی کسب نکرد و نیروهای هماهنگ و سازمان یافته امنیتی توانستند تقریباً به آسانی جنبش اعتراضی خیابانی را تحت کنترول خود در آورده و روزها و مناسبت های عبادی ـ سیاسی را کاملاً مصادره به مطلوب کنند. در پرتوی تجربیان کسب شده و درحاشیه، میتوان گفت که نیروهای رخنه گر امنیتی با رنگ و آهنگ نیرو های افراطی برانداز به میدان آمدند و با این نحوه حضور خود، از افراطیون واقعی** که جنبش اعتراض انتخاباتی را با انقلاب سرنگونساز همسان انگاشته بودند، استفاده میدانی کرده و آنها را به پیاده نظام مجانی خود تبدیل کردند. این پناه گیری و استتار عوامل و ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی در پس نیروهای افراطی مخالف رژیم، در خارج از کشور که پارادوکسالت، دامنه نفوذ امنیتی و اطلاعاتی رژیم در آنجا بسیار بیشتر از داخل کشور است نمود بیشتری داشت.**

باید افزود در داخل کشور که دست رژیم برای سرکوب مستقیم با بکار گیری نیروهای انتظامی، لباس شخصی ها و بسیج باز است، او نیاز به استفاده از نیروهای امنیتی/ اطلاعاتی زیاد در پوشش مخالفان خود؛ در درون بدنه جنبش اعترضی ندارد. ولی درخارج کشور که رژیم امکان کار بُرد زورمستقیم را ندارد، بیشتر روی نیروهای نفوذی(پروواکاتوری) خود در درون اپوزسیون خارج کشوری سرمایه گذاری و حساب میکند زیر فقط از اینطرق است که میتواند اعتراض ایرانیان خارج کشور را نه تنها کنترل کند بلکه در بسیاری موارد بخدمت خود در آورد. باید توجه داشت که هزینه استفاده نیروهای نظامی و شبه نظامی و سازماندهی آنان در سرکوب مخالفین، برای رژیم بمراتب از هزینه مهره کاری در درون جریانهای سیاسی و جنبش های اعتراضی به نیت انحراف آفرینی بیشتر است.

بهر جهت رژیم با استفاده از نیروهای سخت افزاری و نرم افزاری امنیتی توانست نخستین امواج جنبش اعترضی سبز مردم را مهار کرده و فعالین آنرا به زندان کشانده و سران آنرا تقریباً به حبس و حصر خانگی بکشاند.

اما این موفقیت رژیم در مهار اعتراض خیابانی نه تنها به یک پیروزی استراتژیک برای رژیم تبدیل نشد بلکه فرصتی را به جنبش سبز داد تا خود را پخته کند، درسهای لازم را برای پیکارهای آتی فراگیرد و به تعمیق و تدقیق گفتمان خود پرداخته شبکه سازی جنبش مدنی را آغاز کند.

امروزه جنبش سبز از درون خیابانها به درون وجدان و شعورجامعه کشانده شده و شبکه سازی مدنی و سیاسی خود را آغاز کرده و دیر نخواهد بود تا قدرت اجتماعی و سیاسی خود را نیز نشان دهد. این جنبش موفق شد کاملاً از رژیم مشروعیت زدایی کرده و «برای همیشه» فعال ترین گروهای اجتماعی و اقشار میانه را از آن جدا سازد. این جنبش موفق شد همسوئی و همدلی ملی و عاطفه ی آسیب دیده ی اجتماعی ناشی از انقلاب را در درون نحله های گونانگون فکری و از جمله بین روحانیت مردمی و روحانیت زدگان که در اثر کژکرداریهای حکومت اسلامی، جامعه و مردم را شقه شقه کرده بود، تا حدود بسیاری، از نو باز آفرینی کند و همه اینها، دست آوردهایی بس ستُرگ بودند و هستند که پیروزی جنبش ملی سبز را تضمین میکنند.

و بالاخره در یک مقایسه (صوری و با تفاوتهایی کاملاً ماهوی) تاریخی میتوان کودتای انتخاباتی را به کودتای ۲۸ مرداد تشبیه کرد که در پس پیروزی شاه سقوط رژیمش بستر سازی شد و نه ماندگاریش.

در عین حال لازم به ذکر است که جنبش سبز در آن روزهای پر شور و خروش اعتراض خیابانی این تصور را از خود در بسیاری از کنشگران سیاسی بوجود آورد که این جنبش توانسته است و میتواند به یک چتر سیاسی فراگیر گفتمان ملی تبدیل شود زیرا در این جنبش بزرگ ملی؛ روحانیون و مراجع مورد احترام مردم و منتقدِ حاکمیت، نیروهای اصلاح طلب مذهبی، اقلیت های مذهبی و گروههای اعتقادی گوناگون، جنبش دانشجوئی، جوانان و جنبش زنان به شط خروشان جنبش سبز پیوستند. برای اولین بار پس از انقلاب مردم توانستند تفاوت اسلام رحمانی مورد نظر موسوی و کروبی را از اسلام اموی حکومتی باز شناخته و همهویتی خود را در ورای تفاوتهای بیان سیاسی، برای خواست مشترکشان دریافته و بین کلاهبرداران دینی که دین را به ابزار امیال و جاه طلبی سیاسی و شخصی خود تبدیل کرده اند و روحانیتی که اسلامی انسانگرا را معرفی و نمایندگی میکند تفاوت قائل شوند.

در جریان واحد جنبش سبز مردم دریافتند که دموکراسی، عدالت، آزادی، حرمت و کرامت انسانی میتواند بزبانهای اعتقادی گوناگون ولی مضمون و محتوایی واحد یا مشابه بیان شود، دریافتند که بینِ درک اصولگرایانه یک اصولگرای سبز از آزادی و درک یک اصلاح طلب دینی سبز از این مفهوم و یا برداشت یک لیبرال اندیش و یا یک مشروطه خواه، یک جمهوریخواه و یا سوسیالیست سبز از آزادی تفاوت عمیق و ماهوی وجود ندارد. و درست از اینرو بود که جنبش سبز توانست تابوها، قالبها و کلیشه های سیاسی و اعتقادی گذشته را، که گروههای مشترک المنافع اجتماعی را در ظرف و اجماعِ یگانه ی ملی اشان رودر روی هم قرار داده بود، شکسته و به بیان خواست حد اقل ومشترک مردم، آزادی و قانونگرایی، توسعه ، عدالت، ترقی و.. ، تبدیل شود. مردم دریافتند که اگر ساختمان نظام و نظم حاکم بر مدیریت و روابط جامعه درست باشد تعویض و تغیر دکوراسیون خانه، منزل و تابلوی محیط کار را میتوان حل کرد و یا تعامل آمیزانه انجام داد. جنبش سبز این نرمش و انعطاف گفتمانی رانشان داده است که میتواند تبلور عامترین خواست مردمانمان باشد و این، آن نقطه قوت و قدرت جنبش سبز بوده، هست و خواهد بود که آنرا روئین تن میکند.

اما از این نقطه ی آسیب شناختی نیز نمیتوان چشم بسته گذشت که؛ رویدادهای پس از جنبش وسیع اعتراضی خیابانی و سرکوب خشن آن، جنبش سبز را در آنچنان وضعیتی نیز قرار داد که نمیتوانست به نحوی متعادل از پوسته و زره دفاعی دو جداره اش: یعنی اتکایش به جنبش و حمایت مردمی از یکسو و مشروعتیش از منظر ساختار حقوقی؛ از جمله اتکاء و تأکیدش بر پیشینه انقلابیش، تعهد واقعی اش به میراث انقلاب و امام و قانون اساسی، پایبندی خلل ناپذیرش به اسلام وبرخورداریش از حمایت مراجع و روحانیت مورد احترام مردم از سوی دیگر بهره گیری کند. موسوی در آغاز فعالیت های انتخاباتی اش در پاسخ به پرسشی که آیا شما اصلاح طلب هستید؟ ـ گفت من یک پایم در اصول گرایی و یک پایم در اصلاح طلبی است. من یک اصلاح طلب اصولگرا و یا اصولگرای اصلاح طلب هستم. این موضعگیری، یعنی قرار گرفتن زیر سقف ساختار حقوقی نظام برای استفاده از ظرفیتهای استفاده نشده و مواد مغفول آن در خدمت اصلاحات و همزمان اتکاء به نیروی جنبشی مردم بعنوان «موتور اصلی» جنبش.

امروز رهبری جنبش سبز در مسیری افتاده است که بیش از بیش باید به نقاط اتکایش در ساختار حقوقی نظام بیشتراتکاء کند هرچند این رویکرد، یک راهبرد بلند مدت نمیتواند باشد ولی دربر دارنده این جنبه آسیب شناختی هست که گفتمان حاکم بر جنبش سبز را در معرض یکسویه و نا متعادل شدن قرار میدهد. این امکان وجود دارد که جنبش بسویی رانده شود تا بیش از بیش، دست و پایش در گیره ها و زنجیرهای ساختار حقوقی نظام گیر کند بدون اینکه بتواند ظرفیت، اصول و مواد اجرا نشده انقلاب و قانون اساسی آنرا بخدمت اصلاحات مورد مورد نظر خود بگیرد. بزبان ساده جنبش ممکن است در تله ایی گرفتار شود که سر نخِ شل و سفت کردن آن در دست نیروهای واقعی و حقیقی نظام یعنی اقتدار گرایان است.

لذا زیاد تعجبی ندارد اگر کوتاگران با شناخت این کانون آسیب شناختی جنبش سبز، با تمرکز فشار برای راندن آن به یکسو از طریق محدود کردن میدان مانور سیاسی آن، از پتانسیل مردمی جنبش بکاهند و از آن بدتر رهبری جنبش را در آن چنان وضعی قرار دهند که میخائیل گورباچوف در دوران احتضار کمونیسم در اتحاد شوروی. گور باچف بعنوان میراث دار و متولی کمونیسم، فقط وارث گناهان سنگین و اشتباهات حزب کمونیست و نظام حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شد و نه بیش. متولی گری کمونیسم و نظام آن، نه در عصر شکوفایی تاریخی اش بلکه در عصر ورشکستگی همه جانبه اش به گورباچف و اصلاحلبان روسی واگذار شد.

اقتدار گرایان همواره نشان داده اند که هیچ ابایی از بخاک و خون کشیدن مردم ندارند و در این زمینه برای خود خط قرمزی نمیشناسند و ابایی هم از افکار عمومی جهان ندارند اما آنها فعلا، (و فقط فعلاً ) در آنچنان موضعی از قدرت قرار ندارند تا یکسره، ساختار و نظم حقوقی حاکم را، برای جلب حمایت مردم و دستبرد و شبیخون به شعور اجتماعی و تاریخی شان انکار و الغاء کنند؛ آنان براین تدبیرند تا با پل زدن روی رودخانه انقلاب و برکه های خونین و مردابین اطرافش، از اسلام، میراث امام و نظام کنونی فاصله گرفته و انحلال همه اینها را اعلام کنند. شاید مرگ رهبر در آینده برای آنان، آن فرصتی باشد که از آن برای شکستن همه کاسه کوزه های انقلاب بر سر جنبش سبزی که بیش از بیش در تنگنای اعلام وفاداری خود به آن مواین پیش گفته قرار داده شده است بهره گیرند و با یک حرکت کودتائی «لوئی بناپارت» وارانه که هم شوکت سلطنتی سلسله بوربون را و هم متولی گری انقلاب کبیر را با کودتای خود مصادره کرد، میراث خوب انقلاب را و ایرانگرائی بر حق تاریخی مارا یک ضربه مصادره و از آن خود سازند و تفاله هردو را برای جنبش سبز بگذارند. آنها بر آنند تا جنبش سبز را که خلف راستین انقلاب بوده و در نگاه مردم، نظام حاکم را مهندسی کرده است اُم الامراض و منشاء همه بلیات نشان داده آماج خشم مردم ساخته و خود، درلحظه مناسب بعنوان رهاننده مردم از ستمی که در اثر انقلاب و حکومت روحانیون و آخوند های انقلابی در طی این سه دهه در حق آنان روا شده است از چاه جمکران خروج کنند.

واقعیت اینست که آنچه امروز حاکم است، نه حکومت اسلامی مورد نظر آیت الله خمینی است و نه حکومت روحانیون بلکه حاکمیت یک شبکه امنیتی/نطامی/ مافیایی است که نه ااعتقادی به اسلام دارد، نه روحانی است و نه در خط امام و نه ایران گرا وملی.

درست از این زاوایه است که باند حاکم نه تنها بدش نمی آید تا خط امام، روحانیت و اسلامیت رژیم بیش از بیش آماج انتقاد مخرب قرار گیرد بلکه شاید در پنهان، بدان دامن میزند چونکه این انتقادات باروت توپخانه سیاسی و ایدئو لوژیک آینده او را تدارک دیده و فراهم میسازد، زیرا که این شتر انقلاب که تاریخ مصرفش گذشته، ورشکست گشته و به احتضار افتاده است، در آینده مقرر است که دربِ خانه رهبری جنبش سبز و پیشگامان اصولگرا و اصلاح طلب آن بخوابد، نه دربِ قصرِ جنتی و مصباح یزدی و احمد خاتمی و شرکای امنیتی/نظامی آنان زیرا که، آنها نه در انقلاب نقش و شرکت داشته اند و نه در پایه گذاری نظام نقش فعال اجرا کرده اند . آنان فقط میوه چینانی فرصت شناس بوده اند و بس. این، همین رهبری جنبش سبز و روحانیت مغضوب و منتقد کنونی است که در فردای روزگار باید در دادگاه حقیقی یا وجدانی اجتماعی و تاریخی پاسخگوی انقلاب و گناهان کبیره آن باشد.

مافیای امنیتی / نظامی از هم اکنون تدارک پیاده کردن نظام اسلامی را دیده است. از نظرکودتا گران ـ که پُر بیراه هم نیست ـ تاریخ مصرف اسلام، روحانیت و امام و گفتمان انقلاب برای توجیه مشروعیت و حقانیت سیاسی حکومتی به پایان رسیده است و آنچه برای آنها، از نظر استراتژیک، مهم است اینست که شتر انقلاب را با تمام بار گرانِ گناهانش را بر درب خانه حریف سبز خود بخوابانند.

روزنامه الشرق الاوسط قریب سه هفته پیش یاداشتی تحلیلی داشت که از سفر احمدی نژاد به سمنان نوشته بود که او در این سفر، حتی یک بار نه نامی از اسلام بر زبان رانده است و نه نامی ازامام و انقلاب ولی در عوض در رسای تاریخ کهن ایران و کورش بسی گفته است. ایرانگرایی نمایشی رحیم مشاعی که خودِ باند حاکم سعی دارد انرا در کوره اعتراض برخی آخوند های ساده لوح حکومتی، کاملاً حساب شده و آگاهانه پرداخت کرده و از زبان آخوند های سنتگرای منتقد، برای آن آوازه گری کند نیز در راستای زمینه چینی برای این هویت سازی جدید است.

باند حاکم همانقدر به ایران و ایرانگرایی اعتقاد دارد که به اسلام و روحانیت و امام و انقلاب. و این، آن وضع پارادوکسال و بغرنجی است که جنبش سبز با آن روبروست. اگر جنبش به نقد رادیکال انقلاب و فاصله گیری از آن بپردازد، ساطور اسلام حکومتی را بر گردن خود خریده است و اگر به دامان گفتمان اسلام انقلابی بیشتر پناه ببرد از مردم فاصله گرفته است. هیچیک از این دو راه، آن رهیافتی نیستند که جنبش سبز را مردمی تر کرده و یا آنرا به مردم نزدیک تر کند. رژیم برآنست تا جامعه را در بن بستی قرار دهد که فقط خود او بتواند آنرا ازآن خارج کند.

پی نوشته ها:

*

بطور ساده نگارنده به آشتی ملی در بعد سیاسی اعتقاد دارد. یعنی آشتی همه آنهائی که گفتماناً در چهار چوب مطالبات سبز قرارمیگیرند صرفنظر از نگاه اعتقادیشان.

در بعد اجتماعی، جامعه ما به مشارکت و تعامل، هم طبقاتی و هم قومی نیاز دارد (نه جنگ طبقاتی مورد نظر کمونیست ها و یا ستیزه سازان قومگرا.)

نگارنده به آشتی ملی در بعد تاریخی یعنی ناسیونلیسم ایرانی که بیانگران پیشینه دار خود را در تاریخ ایران دارد از هواداران مصدق تا هواداران مشروطه پادشاهی را در بر میگیرد و نمایندگان گفتمان دینی، چه اصولگرایان یا اصلاح طلبان واقعی. و گفتمان چپ شامل متعهدین و متمایلین به عدالت اجتماعی منظور آن بخش از چپ است که ظرف گفتمان ملی را میپذیرد. مراد من در اینجا بهیچ وجه متولیان قدیمی نام یافته ی این نیرو ها یا گفتمانها نبوده بلکه بیشتر افرادی است که گفتمان های فوق را بواقع نمایندگی میکنند.

**

رخنه در درون جنبش های ضد دیکتاتوری و حقوق بشری با پوشش های استتاری و بقصد منحرف کردن این جنبشها و.. ، همواره یکی از موثرترین سازوکارهای رژیم های سرکوبگر بطور عام برای خفه کردن جنبشها بوده است. هیچ رژیم سرکوبگری بدون بدون توسل به این شیوه های مبارزه نرم قادر نیست جنبشی را فقط با زورسرکوب کند. در جنبش اعتراضی سبز ، بنظر من افراطیون چپ، فرقه های سکتاریست مذهبی، و فرصت طلبانِ راحت رنگپذیر، به اسب تروای دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی رژیم کودتا تبدیل شدند. آنها هم خوراک تبلیغی و هم مدارک قضائی برای رژیم علیه فعالین و پیشکسوتان جنبش سبز درست کردند. شعار: «موسوی ـ کروبی بهانه است کل نظام نشانه است» و یا «مرگ بر جمهوری اسلامی» و « جمهوری ایرانی» ازاین نمونه شعار ها بودند.

حزب کمونیست کارگری، مجاهدین خلق، سلطنت طلبان شاه الهی و برخی نهاد های ریشه گرفته سیاسی فرهنگی و.. خارج کشوری اطلاعات زده و.. از جمله اجزاء متشکله این ستون پنجم رژیم و یا پوشش دهندگان سیاسی آن بودند هر چند بنظر قدری اغراقگونه یا ناباورانه مینماید. و البته نه همه و آگاهانه.

دیس اینفرماسیون یا گمراه سازی، تفرقه آفرینی و اغوا گرای تحریک یا پروواکاسیون از جمله متدهای نیروهای رخنه گر اطلاعاتی و امنیتی در هر جنبش اعتراضی و آزادیخواهانهَ بوده ، هست و خواهد بود. بدون تجهیز شدن به روش شناسی کار نیروهای امنیتی انسان براحتی میتواند نا خواسته هیزم کش ماشین ستون پنجم آنها شود

No Comments