موسوی و کروبی چگونه چنین شدند؟

Share Button

یک درس سیاسی تاریخی

امروز موسوی و کروبی، به چهره های نمادین جنبش سبز تبدیل شده اند. چهره هائی که بی هیچ تردیدی ثقلِ کل جنبش آزادیخوانه و ملی ما را در کاریسمای خود متبلور و منعکس میکنند. آنها به مظهر اراده واحد ملی ما تبدیل گشته و حتی اگر رژیم، همین فردا، آنها را از چوبه های دار و یا جرثقیل ولائی خود هم بیاویزد و یا آنها را با روش های تواب سازی شناخته شده خود به شوی تلویزیونی هم بکشاند ذره ائی از عظمت کاریسماتیک آنها نمیتواند بکاهد و تهدید قاضی القضات خامنه ائی هم که: «ما نمیگذاریم سران فتنه  قهرمان شوند» از فلاکات و افلاس عقلی وی ناشی میشود. موسوی و کروبی به مفصلگاه مرکزی اراده ملی مردم ما تبدیل گشته اند و با این رویداد میمون، مردم ما برای تحقق اراده خود به مهمترین شرط ضرور برای یک تحول تاریخی یعنی رهبری واحدی که بیان گفتمان راهبردی واحدی باشد، هم اکنون رسیده اند. هیچ جنبش ملی و اجتماعی رخ نمی دهد مگر با حرکت همسو و متحد ملی، و هرگز چنین فرایندی محقق نمیشود مگر با شکل گیری رهبریتی که مظهر چنین اراده واحدی باشد. این یک ادعای احساساتی سیاسی نیست بلکه مبنای جامعه شناختی سیاسی دارد و قریب یکصد سال پیش در کوران تحول سیاسی در اروپای امروز از طرف «ماکس وبر»، بخوبی فورموله شد و بعداً «هانا آرنت» تا آنجا که نگارنده این سطور میداند، آنرا بسط داده فورموله کرد *

غرض از توضیح فوق بهیچ روی قصیده سرایی در رسای موسوی و کروبی نیست بلکه استخراج یک آموزه و درس سیاسی از آن فرایندی است که طی آن، آنها « این شده اند که هستند». «این ی» که، متأسفانه درک آن برای ذهن فرقه ای  و خود محوربین برخی از جماعات سیاسی ما و صد چندان برای رژیم  قدری دشواراست. قدری سنتیمنتال بخواهم آنرا بیان کنم باید بگویم فقط عشقی بی غل غش به یک آرمان ملی، به خلق و ملت خود، تا حد یک عرفان سیاسی میتواند باروی زمخت این  مَنّیت یا «خودِ» کلیت ستیز را بشکند و راهِ پرواز را به سپهر امتزاج دریک  وحدت ملی برای نیل به آزادی، دموکراسی و کرامت انسانی بگشاید. موسوی و کروبی، تنها در پیکار با رژیم ضد مردمی حاکم بدینجا نرسیدند بلکه در  پیکاری همزمان در جبهه ی دیگری، بدون اینکه خود بخواهند، در تقابل با آن گروه از موج سوارانی، که خود قادر به موج سازی  نبوده و نیستند بلکه فقط منتظرند تا سوارموجی که از جای دیگری با انگیزه دیگری بر خاسته است شوند، به جایگاه مردمی امروز  خود رسیدند.  چرائی این طرح شدن و فراز گرفتن موسوی و کروبی در این نیست که آنها چیزی را گفته و یا میگویند که تا کنون کسی نگفته بوده است بلکه پاسخ این چرائی در این است که آنها در یک فرایندسیاسی و اجتماعی ویژه، به اهرمی سیاسی برای تکان دادن ملت تبدیل شدند شرایط ویژه ایی که تکرار ارادی و مصنوعی آن، مثل هر رخداد تاریخی دیگری ناممکن است. عدم درک این قانونمندی تاریخی موجب شد که در آغازجنبش سبز برخی از مدعیان کوشیدند تا بر گرده حوادث سوار شوند و  تلاش داشتند  تا نقش این دو اهرم های تکاندهنده جنبش را تقلیل داده تا بلکه جایی برای خود در این جنبشی که ارتباطی مستقیم و حتی غیر مستقیم با وجود سیاسی آنان نداشت برای خود بیابند.  انتخابات دهم ریاست جمهوری، بر بستری از یأس و استیصال سیاسی مردم با رقابتی شدن واقعی آن، که از اعتماد بنفس «بی پشتوانه» رژیم و در درجه اول شخص خامنه ایی ناشی میشد،  شرایطی را پدید آورد که موسوی و کروبی بعنوان دو کاندیدای جدی در این انتخابات، با طرح  و بیان کردن حد اقل ترین خواست ملت، خواست گشایش فضای سیاسی و فساد زدایی از ساختار کپک زده قدرت، در معرض نگاه مردم قرار گرفته و به امید آنها برای یک زندگی بهتر تبدیل شوند. موسوی و کروبی در حقیقت هیچ چیز تازه ایی که دیگران قبلاً نگفته باشند نگفتند ولی آنان این امتیاز را داشتند که هریک در جایگاه های قبلی خود، یکی بعنوان نخست وزیر دوران جنگ و دیگری بعنوان رئیس مجلس از شهرت ملی برخوردار بوده و مخاطبین میلیونی داشتند و نه تنها این، آنها افرادی از درون این نظام بودند که از آلودگی مبرا بوده و با بحث های انتخاباتی  خود توانستند مردم را به صداقت و پایمردی خود متقاعد کنند. آنها گام بگام نشان دادند که از آنچه ادعا کرده بودند نه تنها عدول نکرده و نمی کنند بلکه با ایستادگی شگفت انگیز خود حتی باورمندان بخود را نیز به شگفت واداشتند. آنها بسی بیشتر از آنچه در آغاز از آنها انتظار میرفت بر سرپیمان خود با مردم ایستادند. مجموعه این شرایط  موسوی را از فرزندی امام و نخست وزیر جنگ، به قلب جنبش ملی سبز تبدیل کرد موسوی  به موتور نا ایستادنی جنبشی تبدیل شد که تا پیروزی کامل آن و دستیابی مردم ما به آزادی ایستادنی نیست. همین شرایط  مهدی کروبی را از شیخ اصلاحات به شیخ ملت و جنبش ملی تبدیل کرد. باز نویسی این سناریوی تاریخی با نقش آفرینی های دیگری جز توهمی ناشی از عدم درک الف بای سیاسی نمیتواند باشد. و تا آنجا که به رژیم و عمله استبداد مربوط میشود باید گفت: آنکه ناموخت از گذشت روزگارـ هیچ ناموزد زهیچ آموزگار. ولی در فردای امروز، کیفر خواست سیاسی ملت دردادگاه خلق به این نا آموختگان از گذشت روزگار، خواهد آموخت آنچه را که آنان امروزه بعلت کوربینی سیاسی نمیتوانند بیاموزند. در آنروز، البته و دیگر این موسوی و کروبی نیستند که کیفرخواست را برای این تبه کاران قرائت خواهند کرد بلکه همه ملت ایران است که در تنظیم و قرائت آن شرکت خواهد کرد.

درسهایی که از فرایند توضیح داده شد فوق میتوان گرفت چیست؟

خوشبختانه امروز دیگر بیشترمدعیانی که داعیه ربودن یاگرفتن درفش نهضت سبز را از دست پیشگامان آن داشتند، یا به این کاروان بزرگ پیوسته اند و یا حد اقل دیگر عقب نشسته اند. جنبش تعمیق یافته است و رهبری آن نشان داده است با گامهایی پر صلابت در پیشاپیش این جنبش همچنان در حرکت است، تعمیق و شتاب یابی آن هم، آنها را به نفس نفس نیانداخته است.

نخستین درسی که در اینجا میتوان گرفت اینست که بدانیم موسوی و کروبی به نماد وحدت این جنبش، وحدتی که قدرت آفرین است تبدیل گشته اند  وحدتی که میلیونها مشت گره گرده را به پتک واحد ده ها میلیونی برای درهم کوبیدن باروی استبداد دینی تبدیل کرده است. این نقش نمادین  و وحدت بخش را باید درک و آنرا تقویت کرد.

دومین درسی که میتوان گرفت و شاید مهمترین درس نیز، برای ما پیاده نظام این ارتش بزرگ سبز است این است که؛ اگر موسوی و کروبی در جایگاه خود، سرشت ملی بودن، فراگروهی بودن، فرافرقه ائی بودن این جنبش بزرگ را نمادینه میکنند و اگر این بسیط وارگی و یکرنگی جنبش سبز، درذات خود، رنگارنگی اجتماعی، سیاسی، قومی، اعتقادی و فرهنگی مارا درنمود سبزینگی خود بطور ارگانیک و نه مکانیکی و موزائیکی ملحوظ کرده و راز قدرت لایزال آن است، ما باید این همبستگی ارگانیک را در قاعده جنبش در آنجا که پیام جنبش را بدرون مردم میبریم، در آنجا که نخستین واحدهای کاروان بزرگ سبز را آرایش رزمی میدهیم پیاده کرده در عمل بکار بندیم. این نخستین واحدهای جنبش باید نمونه ایی از آن ترکیب ارگانیکی باشند که جنبش سبز در کلیت خود و به اعتبار رهبریت و گفتمان راهبردی یگانه خود آنرا بیان میکند باشد و نه بیان گرایش کهنه واگرایانه ای که تا کنون برجنبش آزادی خواهانه ما چیره بوده است. رهبری و سازماندهی جنبش در یک واحد کوچک محلی نمیتواند فرقه گرایانه، مصادره گرانه و خود محورانه باشد بلکه باید بیان و منعکس کننده ترکیب ملی در کلیت ارگانیک آن باشد در غیر این صورت فعالیتی مخرب و واگرایانه خواهد بود.

اگر مسئله رهبری واحد و نمادین جنبش ملی در کلیت خود و بنا بر توضیحات فوق حل شده است این مسئله، متأسفانه، در سطح پائین این جنبش از حل شدن خود فاصله بسیار دارد. نگاه بسیاری از آنها که خود را مستقیم و غیر مستقیم، از سازمانگران نخستین این جنبش میدانند  و شاید بدین دلیل برای خود حق ویژه و متولیگری قائلند از این نمونه است. و همین کاستی است که در حقیقت انگیزه اصلی نگارش این یاداشت تحلیلی است.

درج فراخوان ۹  سازمان سیاسی برای اعتراض به سرکوبی مردم در ۲۵ بهمن  در سایت «جرس» نمونه ایی از این رویکرد نادرست است. هرچند درنگاه نخست، این کاستی نه نتها دیده نمی شود بلکه خیلی هم مثبت مینماید. با این کاری ندارم که به وزن و ظرفیت فراخوان دهنده گان هم هیچ توجهی نشده است. به اینهم کاری ندارم که تعدادی از این همین  گروههای فراخوان دهنده هنوزتکلیف خود را با جنبش سبز نه تنها روشن نکرده اند و هنوزهم خط  طایفه گرایانه «کلانتالیستی» خود را دارند؛ بلکه این حرکت را یک رقابت آفرینی مخرب از طراز همان فرقه بازی ای میدانم که ۳۲ سال است ما را زمینگیر کرده است. فکر نمیکنم در این باره بیش ازین نوشتن و خاطر نشان کردن ضرور باشد. اگر سایت جرس میخواهد بیان همپیوندی ارگانیک جنبش سبز باشد باید میدان بازی همه آنهائی باشد که از این جنبش دفاع کرده و در پشت سر آن ایستاده اند و از تقسیم کردن این میدان بنا بر سلیقه و مصلحت، خود داری کند. ادامه فرقه ای شدن در قاعده جنبش با وحدت گفتمان راهبردی آن در تناقضی مخرب است که فقط از طرف رژیم مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت.

گر در شهر کس است

یک حرف بس است

*

ماکس وبر:«اقتصاد و جامعه» بزبان سوئدی از صفحه ۱۴۴ تا ۲۰۸ تحت عنوان انواع اتورییته.

Ekonomi och Samhälle

Auktoritetstyper

**

هانا آرنت:«اتوریته چیست؟»   از صفحه ۱۰۱ تا ۱۵۷

Mellan det förflutna och framtiden

Vad är  aiktoritet?

 

No Comments