بسوی انتخابات! ـ ۳

Share Button

راهبرد دوگانه یا دوگانگی راهبردی!
نقدی تحلیلی از عباس عبدی در ارتباط با اصلاح طلبان و مواضع آنها در برابر انتخابات آینده

برابر آن وعده ایی که داده بودم که نوشتارهای تحلیلی مرتبط با انتخابات، از سوی چهره ها و جریانهای اثر گذار را درج میکنم در سومین بخش از این سری؛ مقاله انتقادی ـ تحلیلی آقای عباس عبدی را که از سایت شخصی ایشان کپی کرده ام را ذیلاً درج میکنم. هرچند مقاله طولانی است و جای اضافه نویسی بر آن نیست ولی از کامنتی بر آن نتوانستم خود داری کنم.
ح تبریزیان
……

مشکل اساسی همان است که از ابتدا گفته شد، بدون نقد گذشته و تأیید یا رد آن رفتار نمی‌توان برای آینده نسخه پیچید. همه اینها نشان می‌دهد که مسأله اصلی برای اصلاح‌طلبان نه انتخابات گذشته است و نه انتخابات آینده، بلکه بازسازی مجدد اصلاحات از خلال نقدی رادیکال بر سیاست‌های گذشته است

راهبرد دوگانه یا دوگانگی راهبردی!
حدود یک ماه است که متنی با عنوان «اصلاح‌طلبان، فعالیت سیاسی، انتخابات و گزینه‌های پیش‌رو» با امضای جمعی از اساتید علوم سیاسی و نخبگان دانشگاهی در رسانه‌های طرفدار جنبش اجتماعی و سیاسی موجود منتشر شده و از آنجا که برحسب سیاق مطالب می‌شد حدس قوی زد که این متن به نوعی جمع‌بندی هرچند غیر رسمی حداقل یکی از گرایش‌های طرفدار جنبش سبز در داخل کشور است (و شاید هم قوی‌ترین گرایش آن)، در نتیجه نقد آن فرصت مناسبی بود برای واکاوی ذهنیت‌های سیاسی و راهبردی موجود، به همین دلیل در کنار آن توضیحات متعددی نوشتم تا در فرصت مناسب به نقد آن بپردازم ولی به دلایل متعدد در انجام آن مردد بودم، هرچند برخی دوستانی که مطلع از این خواست من بودند، پیگیر مطلب هم می‌شدند. تا اینکه چند روز پیش یکی از روزنامه‌نگاران سیاسی را دیدم که ضمن اظهار اطلاع از آن متن، به نحو مستقیمی هم از من سوال کرد که آیا در نوشتن آن دخالتی داشته‌ام یا خیر؟ در واقع فکر می‌کرد که بنده هم موافق آن هستم. وقتی که چنین اشتباهی را نزد یک روزنامه‌نگار سیاسی و دوست دیدم، تصمیم گرفتم که با ارائه نقد خود ضمن اینکه هدف اولیه را برآورده می‌کنم، از بروز اینگونه برداشت‌های اشتباه نیز جلوگیری کنم.
۱ـ اولین نکته‌ای که درباره این متن می‌توانم و باید بگویم، انگیزه خیرخواهانه‌ای است که در پس‌زمینه آن به روشنی دیده می‌شود. در واقعه نویسندگان متوجه یک نکته روشن بوده‌اند، و اینکه اعمال یک سیاست؛ مثل عدم شرکت در انتخابات؛ بر مجموعه‌ای از نیروهای سیاسی کار چندان سختی نیست، مثل آنچه که در اسفند ۹۰ رخ داد، ولی تداوم این شیوه و رفتار سیاسی ممکن است عوارض و تبعات سویی داشته باشد که دامنگیر همه خواهد شد، از این رو درصدد برآمده‌اند که با یک راهبرد به اصطلاح دو وجهی همه را از ادامه این سیاست نادرست رهایی بخشند، سیاستی که رأی دادن آقای خاتمی مهر تأییدی بر نازا بودن آن بود. رأی آقای خاتمی از نگاه منتقدین آن اگر هیچ نفعی نداشت، حامل این پیام روشن بود که نمی‌توان با سیاست پیش از آن، در آینده طی طریق کرد. در نهایت انگیزه دوستانی که به عنوان جمعی از اساتید علوم سیاسی و نخبگان دانشگاهی این مطلب را نوشته‌اند مورد احترام است، و در عین حال و فارغ از این انگیزه ارزشمند، لازم است که نوشته مذکور نقد شود، همچنان که به درستی سایت‌های اصلی و اولیه انتشاردهنده نیز از نقد آن استقبال کرده‌اند، البته تاکنون نیز نقدهایی بر آن نوشته و منتشر شده ولی پاسخی داده نشده است، گو اینکه نیاز چندانی هم به پاسخ نیست، زیرا همان قدر که ذهنیتی نقد شود، آثار خود را بر جامعه خواهد گذاشت.
۲ـ اولین ایرادی که به چشم می‌آید، استفاده از امضای جمعی از اساتید علوم سیاسی و نخبگان دانشگاهی است. با توجه به شرایط کنونی، انتظار نمی‌رود که برخی افراد نام واقعی خود را در زیر نوشته‌هایشان بگذارند، چون ممکن است تصور کنند که دچار هزینه خواهند شد، ولی استفاده از عناوین دیگر نیز نباید به گونه‌ای باشد که موجب انحراف ذهن شود. مثلاً می‌شد از امضای چند تن از کوشندگان جنبش سبز در داخل کشور استفاده کرد. ولی نکته مهم این است که استفاده از امضای اساتید علوم سیاسی، برای موجه جلوه دادن محتوای متن بوده، در حالی که استاد علوم سیاسی بودن نویسنده، چه به صورت فردی یا به صورت جمعی نمی‌تواند برای تأیید اعتبار یک متن راهبردی بکار آید. ضمن آنکه حتی اگر نویسندگان اساتید علوم سیاسی هم بوده‌اند، این متن را به صفت فعالیت سیاسی خود نوشته‌اند و نه به صفت استاد علوم سیاسی بودن. و اگر هم استاد علوم سیاسی نبوده‌اند، در این صورت خلاف واقع نوشته‌اند. خلافی که نه تنها هیچ ضرورتی بر نوشتن آن نبود، بلکه اگر هم صادق بود، نباید از آن استفاده می‌شد و در نهایت این برخلاف داعیه‌های مرسومی است که این فعالان ابراز می‌دارند. شاید این نقد و ایراد از نظر برخی افراد مهم نباشد، ولی به نظر من برای نشان دادن اینکه متن مذکور تا چه حد معتبر بوده و از دقت و انسجام برخوردار است و درباره کلمات و گزاره‌های آن تعمق شده، طرح این نکته مفید بود.
متأسفانه با امنیتی شدن فضا، زمینه آن فراهم می‌شود که اینگونه متن‌ها منتشر شود، بدون آنکه در نهایت کسی مسئولیت نوشتن آن را عهده‌دار گردد. نویسندگان منتظر می‌مانند تا نتیجه معلوم گردد، اگر تحلیل آنان درست درآمد، خواهند گفت که ما نوشته بودیم و اگر اشتباه شد، نویسندگان شانه از بار مسئولیت آن خالی خواهند کرد و از انتساب آن به خود پرهیز می‌کنند. در چنین فضایی باید منتظر بود که افراد بیشتری به نام‌های مستعار مطالب غیر مسئولانه‌تری را بنویسند. به نظر من ایرادی نداشت که نویسنده یا نویسندگان تحلیل، به نحوی عمل می‌کردند که حداقل گردانندگان سایت مرجع منتشر کننده، اطلاعی از هویت (نه لزوماً حقیقی، بلکه سیاسی) آنان می‌داشت و متن را با تأیید چنین هویتی منتشر می‌کرد.
۳ـ نکته مهم دیگری که با وجود چنین متنی می‌توان گفت، لزوم کنار گذاشتن آه و ناله از نداشتن رسانه است. واقعیت این است که رسانه‌ها بر دو دسته‌اند. رسانه‌های عمومی و رسانه‌های تخصصی. گرچه منتقدین از داشتن رسانه‌های عمومی برای تأثیرگذاری بر فضای کلی جامعه بهره کافی ندارند، ولی از حیث رسانه‌های تخصصی که مخاطبان خاص خود را دارد، کمبود چندانی ندارند. اینترنت بهتر از هر رسانه دیگری دسترسی به اینگونه مطالب که مخاطب خاص دارد را فراهم کرده است. و با اطمینان می‌توان گفت که همه مخاطبان خاص اینگونه متن‌ها، دسترسی کافی به اینترنت و ایمیل دارند و نه تنها می‌توانند آنها را بخوانند، بلکه قادرند که به نقد آنها نیز اهتمام ورزند.
۴ـ متنی که قرار است راهبردی بوده و در نتیجه از انسجام بالایی برخوردار باشد با یک اشکال منطقی آغاز می‌شود، و با برشمردن چند علت برای وجود دیدگاه‌های متفاوت و یا متضاد میان اصلاح‌طلبان مهم‌ترین عامل این وضع را چنین معرفی می‌کند:” اما شاید یک عامل مهم و شاید مهم‌ترین عامل آن باشد که اصلاح طلبان فاقد نگاهی راهبردی و کلان به عرصه فعالیت سیاسی هستند. این البته مشکل مزمن جریان اصلاح طلبی از آغاز تا کنون بوده است. می‌توان گفت اساساً مطرح شدن سؤال در باره چگونگی رفتار اصلاح طلبان در قبال انتخابات ریاست جمهوری ناشی از فقدان همین نگاه راهبردی است ” نویسندگان با پذیرش این گزاره باید وارد نقد جریان اصلاح‌طلبی می‌شدند، جریانی که از ابتدا هم نگاهی راهبردی و کلان به عرصه فعالیت سیاسی نداشته است! اگر از نظر نویسندگان چنین است، چگونه می‌توان از این جریانی که فاقد نگاه راهبردی بود دفاع کرد؟ و چگونه می‌توان در قالب یک کنشگر جنبش سبز یا اصلاح‌طلب از رویدادهای سه سال گذشته دفاع کرد و بنای بعدی سیاست را بر پایه‌های لرزان و بدون راهبرد گذشته قرار داد؟ مگر نه اینکه نویسندگان معتقدند: ” در غیاب این نگاه راهبردی مواضع اصلاح طلبان در قبال رویدادهای مختلف سیاسی نمی‌تواند از انسجام، منطقی روشن و دلالتی آشکار برخوردار باشد. ” پس چرا کماکان درباره نقد گذشته مذکور سکوت پیشه می‌شود؟ آیا شایسته نبود که پیش از پرداختن به آینده، نقبی بر گذشته مورد نظر زده می‌شد و ریشه‌های خطاهای گذشته را برمی‌شمردند؟ متأسفانه این ویژگی دوستان است که کمتر علاقه‌ای به نقد گذشته ندارند و آن را کاری بی‌فایده می‌دانند و تاریخ برای آنان از همین امروز شروع می‌شود. جالب اینکه در ادامه نوشته شده است که:” بنابراین چندان نباید تعجب کرد اگر پس از انتخابات مجلس نهم و بدون آن که تحولی محسوس در عرصه سیاسی کشور رخ داده باشد و کمترین نشانی از احتمال تغییر در افق سیاسی کشور مشاهده شود، در میان اصلاح طلبان گزینه‌هایی نظیر مشارکت فعال و یا مشارکت بدون قید و شرط در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم، مشارکت به هر قیمت حتی با حمایت از یک نامزد اصول گرا در برابر نامزد اصول‌گرای دیگر و … به طور جدی مطرح شود و طرفداران جدی نیز داشته باشد” آیا همین گزاره دلیل بر غلط بودن راه طی شده نبوده است؟ راهی که بن‌بست آن با رأی دادن آقای خاتمی آشکار شد. پس چه ضرورتی فوری‌تر از نقد گذشته است که به آن پرداخته نشده است.
نویسندگان در عین نقد اصلاح‌طلبان که چرا راهبرد نداشته‌اند و در نتیجه به راه خطا رفته‌اند، خودشان همان راه را طی می‌کنند و نوشته‌اند:” با توجه به آن‌چه گفته شد اگر چه در مجال فشرده چند ماهه نمی‌توان به راهبردی کلان و اجماعی در باره چگونگی کنش اصلاح طلبانه در عرصه فعالیت سیاسی تحول یافته در ایران دست یافت ” اگر نمی‌توان راهبردی را طراحی کرد، چگونه و براساس چه مبنایی پیشنهاد اجرایی صادر شده است؟ بعلاوه مگر این مشکل در همین چند ماه اخیر ایجاد شده که فرصت تدوین راهبرد کم است؟ خوب شما می‌توانستید از ده یا حتی پانزده سال پیش یا حداقل از پنج یا سه سال پیش آن را طراحی و ارایه کنید، چرا باید همیشه کار را برای دقیقه ۹۰ گذاشت و بعد هم گفت فرصت نیست؟ ضمناً نقل قول فوق نشان می‌دهد که نویسندگان به طور نسبی و به نوعی خود را در موقعیت تدوین راهبرد می‌دانسته‌اند و باید پاسخ دهند که چرا پیش از این چنین نکرده‌اند. البته در همین جا توضیح دهم که از منظر من اصلاح‌طلبان از سال ۱۳۷۵ به بعد راهبرد روشن و قابل فهمی داشته‌اند و هر جا هم که خطا کرده‌اند، ناشی از نداشتن راهبرد نبوده، بلکه ناشی از نادیده گرفتن آن بوده است. بدون راهبرد و استراتژی هر اقدام سیاسی تاکتیکی آب در هاون کوبیدن است، فیلسوف چینی، سون تسو، دو هزار سال پیش راجع به استراتژی و تاکتیک در جنگ نوشت:« استراتژی بدون تاکتیکها، راهی صعب العبور و کُند بسوی پیروزی است» اما «تاکتیک های بدون استراتژی در حکم سرو صداهای قبل از شکست است.» نظر این فیلسوف چینی ساده و روشن است: اگر یک دولت استراتژی درستی برای خود انتخاب کند تاکتیک های مناسب در جریان عمل یافت خواهند شد ولی اگر استراژی اشتباه باشد، هرچه هم که تاکتیک ها مشعشعانه باشند نمیتوانند نتیجه نبرد را با یک استرتژی غلط، پیروزمندانه تأمین کنند.
۵ـ در ادامه نویسندگان به ذکر مولفه‌های موثر بر کنش سیاسی در عرصه کشور پرداخته‌اند، و در یک بند آن آورده‌اند که:” عزم راسخ مدیریت متمرکز نظام آن است که اصلاح طلبان حتی المقدور از عرصه سیاسی کشور حذف شوند … طبعاً استقبال از این تصمیم به سود اصلاح طلبان نیست و آنان باید در برابر این تصمیم مقاومت کرده و به هر طریق ممکن حضور خود را در عرصه فعالیت سیاسی رسمی بر حکومت تحمیل کنند و در سایه این حضور ارتباط خود را با اقشار مختلف اجتماعی گسترش دهند”. اول اینکه عزم مذکور هیچ نکته جدیدی نیست در گذشته هم بوده است ولی ادامه گزاره فوق نشان می‌دهد که نویسندگان هم معتقدند که این عزم برای حذف اصلاح‌طلبان کافی نیست، به نظر می‌رسد که این رفتار اصلاح‌طلبان است که می‌تواند زمینه را برای تحقق عزم مذکور فراهم کند. بنابراین باید نتیجه گرفت که اگر وجود چنین حضوری طبق نوشته فوق ضروری است، و باید آن را خنثی کرد، چرا این کار در گذشته صورت نگرفت؟ و آیا نباید به انتقاد از سیاست‌هایی پرداخت که زمینه لازم برای چنین حذفی را فراهم کردند؟ و آیا با ادامه آن سیاست‌ها می‌توان مانع از این حذف شد؟ از همه مهمتر اینکه نویسندگان براساس چه راهبرد و دلیل موجهی چنین بایدی را نتیجه گرفته‌اند؟ آیا این نشان‌دهنده وجود یک راهبرد مشخص نزد اصلاح‌طلبان نبوده است که بعداً از آن عدول شده است؟
گزاره بعدی نویسندگان درباره انتخابات است:” تا اطلاع ثانوی انتخابات در کشور کاملاً کنترل شده و مهندسی شده خواهد بود و تحت اشراف و کنترل کامل نیروهای نظامی و امنیتی برگزار خواهد شد. به ویژه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری به طور کامل و قطعی براساس اراده و خواست رهبری شکل خواهد گرفت”. اول اینکه این قطعیت از کجا درآمده است؟ آیا این مهندسی انتخابات از سال ۱۳۸۸ آغاز شد، یا در انتخابات ۱۳۸۴ و مجالس هفتم و هشتم هم بود؟ اگر نبود، چرا در سال ۱۳۸۸ آغاز شد و به چه دلیلی پس از آن هم، همچنان خواهد بود؟ و اگر از سال ۱۳۸۸ آغاز نشده، و در گذشته هم بوده است، پس چیز جدیدی نیست که بخواهیم آن را به عنوان یک محور کلیدی در توضیح فضای کنونی وارد کنیم.
۶ـ در ادامه و در تشریح تحولات سه ساله اخیر، آمده است که:” ایستادگی اصلاح طلبان بر اصول اصلاح طلبانه خویش به رغم تهاجمات و فشارهای گسترده، دفاع از خواست‌ها و مطالبات مردم و به ویژه صبر و مقاومت و تحمل محرومیت‌ها و تهدیدها و بازداشت‌ها و حبس‌های طویل المدت، بر سرمایه اجتماعی اصلاح طلبان افزوده و کم‌کاری‌ها و فرصت سوزی‌ها و ندانم‌کاری‌های گذشته آن‌ها را تحت الشعاع قرار داده است. این سرمایه ارزشمند در آینده وخامت‌باری که در صورت ادامه روند نگران کننده کنونی پیش خواهد آمد، می‌تواند کارکردی مؤثر و تعیین کننده در نجات کشور از فروپاشی و انحطاط داشته باشد”. اول اینکه آیا ضروری نبود که درباره کم‌کاری، فرصت‌سوزی و ندانم‌کاری‌های گذشته صحبت می‌شد تا پس از این رخ ندهد؟ بعلاوه اگر داشتن سرمایه اجتماعی به تنهایی حلال مشکلات بود، سرمایه اجتماعی اصلاح‌طلبان در سال ۱۳۸۰ بسیار بسیار بیشتر از حالا بود، اما نتیجه‌اش چه شد؟ و چه دولتی بر سرکار آمد؟ و از همه بدتر اینکه نیرویی بخواهد با سرمایه اجتماعی، اشکالات گذشته‌اش را تحت شعاع قرار دهد، برنامه این نیرو چگونه می‌تواند که به حرکتی مثبت و مفید تبدیل شود؟
واقعیت این است که نقطه محوری راهبرد کنونی بخشی از اصلاح‌طلبان حاضر در جنبش سبز همین گزاره‌ای است که در متن ذکر شده، یعنی آنان گمان می‌کنند که ادامه روند موجود، آینده وخامت‌باری را برای کشور رقم خواهد زد، و در آن زمان با داشتن سرمایه اجتماعی ناشی از اتخاذ مواضع اصولی و سازش‌ناپذیر می‌توانند نقش موثر و تعیین‌کننده‌ای در نجات کشور از فروپاشی و انحطاط داشته باشند. این گزاره اگرچه جزئیاتی از آن درست است، ولی نتیجه‌اش به کلی نادرست است و من می‌کوشم که این محوری‌ترین گزاره دوستان را نقد کنم.
بارها نوشته‌ام که تردیدی در به بن‌بست رسیدن سیاست‌های موجود در اداره کشور نیست. سه رانت افزایش قیمت نفت و سیاست خارجی ایالات متحده در منطقه و رفتار غلط داخلی منتقدان حکومت، موجب بهبود وضعیت سیاسی حکومت شده بود. (در سال‌های ۱۳۸۰ تا حدود ۱۳۸۷)، چنان که حکومت ایران در مقاطعی از این دوره در اوج قدرت خود بود اما زمان تمام شدن این رانت‌ها خواهد رسید. از همین رو بارها متذکر شدم که در غیاب توازن قوا نمی‌توان از طریق سازوکارهای مرسوم تغییری را در قدرت ایجاد کرد و هر کوششی برای این کار جز آنکه اوضاع را بحرانی و شکاف‌ها را بیشتر می‌کند، نتیجه دیگری ندارد. ولی ظاهراً دوستان اسب‌های خود را برای ایجاد تغییرات اساسی زین کرده بودند، و علی‌رغم همه شواهد موجود در نبود موازنه قوا، وارد میدان انتخابات شدند و اکنون که اوضاع به کلی تغییر کرده و کل روابط به هم خورده است خواهان سیاست صبر و انتظار (در یک جا به یکی از دوستان گفتم سیاست دعا و بکاء) شده‌اند. اگر این سیاست درست است چرا در گذشته انجام نشد، که روابط با ساختار قدرت تا این حد متشنج نبود؟ و اگر آن زمان غلط بود، چرا الآن درست است؟ تنها یک پاسخ وجود دارد که در متن هم آمده است. این سیاست تحمیل شده است. بعلاوه چه کسی گفته که سیاست تعاملی با قدرت موجب کاهش سرمایه اجتماعی می‌شود؟ مگر کسی گفته است که در سیاست تعاملی باید از ایده‌ها و آرمان‌ها دست برداشت؟ مگر سرمایه اجتماعی اصلاح‌طلبان در زمانی که در قدرت بودند (دولت و مجلس) کمتر از الآن بود؟ مگر حضور آن زمان آنان در کنش سیاسی رسمی، به معنای گذشت از اصول و ارزش‌های اصلاح‌طلبانه تلقی شد؟ از سوی دیگر کی قرار است که اوضاع حکومت وخیم شود تا به حضور اصلاح‌طلبان نیاز پیدا کنند؟ و اصولاً چرا در آن زمان باید با این گروه بسازند؟ مگر نیروهای خارجی و داخلی دیگر وجود ندارند؟ مگر از درون خودشان نیروهایی نیستند که بتوانند این تغییرات را انجام دهند؟ نکته کلیدی‌تر که ظاهراً دوستان کمتر به آن توجه می‌کنند این است که، اگر فضا به گونه‌ای شود که حضور سیاسی اصلاح‌طلبانه علی‌رغم خواست حکومت، بر آن تحمیل و پذیرفته شود، در این فضا، آن قدر تشتت و چنددستگی در میان اصلاح‌طلبان بروز می‌کند که، همان سرمایه اجتماعی به ضدش تبدیل خواهد شد. ضمن آنکه فراموش نکنیم، سرمایه اجتماعی اگر استفاده نشود، تحلیل می‌رود و به یک خاطره تاریخی تبدیل خواهد شد. کیست که نداند مرحوم مصدق واجد سرمایه احتماعی عظیمی بود اما در نهایت در احمدآباد فوت کرد و از آن سرمایه کسی ارث نبرد. هم‌چنین برای پیشبرد سیاست، سرمایه اجتماعی فقط یک وجه قضیه است، توان بکارگیری آن در جهت اهداف سیاسی شرط ضروری قضیه است.
از همه اینها گذشته، فرصت‌هایی که قرار است بعداً رخ دهد تا اصلاح‌طلبان از آن بهره‌برداری کنند، از دو حال خارج نیست، یا این فرصت‌ها با مشارکت اصلاح‌طلبان ایجاد می‌شود یا بدون حضور آنان. اگر بخواهد با مشارکت آنان باشد در این صورت نمی‌توان از سیاست انفعالی، صبر و انتظار دفاع کرد، باید حضوری موثر در شکل‌گیری این فرصت‌ها داشت و اگر بدون حضور آنان باشد و دیگران آن را ایجاد کنند، همان کسانی که فرصت را بوجود می‌آورند، خودشان نیز بهره‌برداری خواهند کردو اجازه بهره‌برداری به دیگران را نمی‌دهند. و اگر فرصت‌ها خودبخودی ایجاد شود، دیگر این را سیاست نمی‌توان نامید که کسی یا کسانی به انتظار فرصت‌های خودبخودی بنشینند.آنچه که برای اصلاح‌طلبان ضروری است، داشتن ذهنیت درست نسبت به فرصت‌های محتمل است و اینکه کدام فرصت را مطلوب‌تر می‌دانند و چگونه می‌توانند در ایجاد آن فرصت مطلوب نقش ایفا کنند و خودشان را به عنوان مهم‌ترین بهره‌دار آن فرصت معرفی نمایند. فراموش نکنیم که توان بهره‌برداری از فرصت سیاسی مستلزم تمرین و مشارکتی سیاسی است، این دوستان همان قدر که توانستند از فرصت ۱۲ اسفند سال ۱۳۹۰ استفاده کنند، از فرصت‌های بعدی نیز سود خواهند جست. یک بار تمثیلی از این نحو به انتظار فرصت نشستن زدم که دوستان مخاطب ناراحت شدند و از ذکر آن در اینجا پرهیز می‌کنم.
۷ـ موضوع بعدی که به آن پرداخته می‌شود، مسأله اجماع و وحدت است:” مطلوب‌ترین حالت برای اصلاح طلبان اجماع است که البته تا کنون جز در حمایت از نامزدی آقای خاتمی در انتخابات دور اول و دوم ریاست جمهوری ایشان رخ نداده است. در اکثر موارد اصلاح طلبان اگر اجماع را غیرممکن یافته‌اند همانند انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ راه اتحاد و عمل هماهنگ و عدم تخریب و تضعیف یکدیگر را برگزیده‌اند. این بدان معناست که اجماع برای اصلاح طلبان مهم است اما تنها اصل هویت ساز محسوب نمی‌شود بلکه آنان به وحدت در کنار سایر اصول هویت ساز اصلاح طلبی تأکید دارند. در صورت تغافل از اصول مذکور و یا احساس عمومی مبنی بر سازش اصلاح طلبان بر سر اصول، اجماع نه تنها مفید و کارآمد نیست بلکه به سرمایه اجتماعی آنان نیز لطمه می‌زند. تجربه اجماع اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم از این جهت قابل تأمل است”. نویسندگان به نکته مهمی اشاره کرده‌اند که اجماع فقط در دو انتخابات ۱۳۷۶ و ۱۳۸۰ شکل گرفت، و در سایر موارد اجماعی وجود نداشته است، و امیدوارم که دیگر چنین صفتی را برای سایر مقاطع و رویدادها به کار نبرند، ولی توضیح نمی‌دهند چنین اتفاقی(اجماع) چرا در مقاطعی رخ می‌دهد و در مواردی نه، در ادامه نیز توضیح نمی‌دهند که چه کسی یا کسانی خواسته‌اند که اصلاح‌طلبان بر سر اصول خود سازش کنند تا در نتیجه آن سرمایه اجتماعی موجودشان لطمه بخورد؟ اتفاقاً برعکس افراد منتقد به سیاست‌های هفت سال گذشته، معتقدند که باید به این اصول بازگشت و آنها را پیش پای منافع کوتاه‌مدت قربانی نکرد. اما نکته مهم این است که نویسندگان مصداق این ادعای خود را شکست اصلاح‌طلبان در مجلس هشتم می‌دانند، بدون آنکه توضیح دهند که آنان در آن انتخابات از کدام اصول خود عدول کردند که به قول نویسندگان با شکست کامل مواجه شدند؟ این ساده‌انگاری است که هرجا شکست خورده شود، آن را به سازش از اصول نسبت داد و هر جا قرین پیروزی بود آن را به سازش‌ناپذیری در اصول نسبت دهند؛ و سیاست را به فقط اصول تقلیل داد. اگر این طور بود که تا به حال مسایل دنیا حل شده بود.
۸ـ نویسندگان با طرح غیر دقیقی از فضای ایران نوشته‌اند که:” از این گذشته عموم جامعه به رغم حسن ظنی که به اصلاح طلبان دارند و آنان را بر دیگر جریان‌ها ترجیح می‌دهند اما برای تحقق این تمایل خود اساساً حاضر به انجام هیچ کنشی جز شرکت در انتخابات نیستند “. اول اینکه اظهار نظر کردن قاطع از طرف مردم عادت بدی شده که از حکومت به مخالفانش نیز سرایت کرده است و شاید هم از مخالفان به حکومت سرایت کرده است. ولی ادعای بعدی نویسندگان با واقعیت رویدادهای پیش و پس از انتخابات ۱۳۸۸ تطابق ندارد. آنچه که مردم را به کناره‌گیری از حضور خیابانی واداشت، بی‌برنامگی رهبری جریان بود. دیده می‌شد که هر روز بیش از پیش حضور افراد در خیابان کمتر می‌شود زیرا هیچ چشم‌انداز روشنی پیش‌روی مردم نبود. بی‌دقتی در متن به همین موارد ختم نمی‌شود و به گونه‌ای است که در ادامه نوشته‌اند:” نیروهای فعال اصلاح طلب نیز برخی تنها برای فعالیت سیاسی رسمی و علنی آمادگی دارند و برخی دیگر برای فعالیت‌های غیر رسمی و غیر علنی و طبعاً پرداخت هزینه و محرومیت آمادگی دارند”. در حالی که معلوم نیست، یک نیروی اصلاح‌طلب که معتقد به قانون و شفافیت است، چگونه باید آماده باشد که فعالیت غیر علنی کند، فعالیتی که معنای خاص خود را دارد. فعالیتی که با هر سیاستی سازگار باشد با اصلاح‌طلبی سازگاری ندارد.
۹ـ نویسندگان در ادامه سعی کرده است که میان جنبش سبز و اصلاحات از حیث راهبرد این همانی برقرار کند که فقط در شیوه‌ها اختلاف دارند و نوشته‌اند که:” البته از نظر روش مقابله با اقتدارگرایان حاکم میان جنبش سبز و اصلاح طلبی به روایت خاتمی اختلافاتی وجود دارد. این اختلاف را می‌توان در تفاوت آشکار مشی اقای خاتمی با مشی آقایان موسوی و کروبی مشاهده کرد.به رغم این اختلاف یا تفاوت، هرگونه تلاش و یا اقدامی برای جداسازی و یا جداکردن خرج اصلاح طلبان از جنبش سبز برای هر دو طرف فاجعه بار خواهد بود”. اگر تفاوت در مشی و مقابله با حکومت یا اقتدارگرایان را تعیین کننده ندانیم، پس چه تفاوتی را باید برجسته دانست؟ اگر کسی معتقد به همین تفاوت باشد (فارغ از درستی یا غلطی آن) چرا نباید آن را بیان کند و آن را فاجعه‌بار دانست؟ اگر از نظر نویسندگان میان دو جریان به لحاظ روشی اختلاف وجود دارد، معنای روشن آن جمع‌ناپذیری آن دو حداقل در عرصه عمل است. اتفاقاً متن مذکور هم با همین نگاه از سوی نویسندگان تدوین و ارایه شده است. البته تأکید نویسندگان درست است که:” نیروها و نهادهای سیاسی و مطبوعاتی اصلاح طلب و سبز نیز باید از هرگونه اقدام و موضعی که به اختلاف و تفرقه میانشان دامن زند، اکیداً خودداری کنند. هر دو طرف باید به تحرکات مشکوکی که برای تفرقه و اختلاف میان ایشان صورت می‌گیرد و عمدتاً از سوی نهادهای امنیتی هدایت می‌شود، حساس باشند. دفاع و تأیید امثال آقای حسینیان از آقای خاتمی در برابر آقایان موسوی و کروبی، نه باید اصلاح طلبان را خوشحال و امیدوار کند و نه سبزها را نگران و بدبین”. ولی میان تفرقه‌افکنی با ارایه تحلیل انتقادی و تأکید بر تمایز خط‌مشی و شیوه فرق زیادی است.
۱۰ـ وقتی قرار است که متنی تحلیلی و راهبردی ارایه شود، باید از کاربرد کلمات نامعین و کشدار که می‌تواند تفاسیر گوناگونی بر آن بار شود پرهیز کرد. اینکه نوشته شده است:” سازشکاری و تمکین در برابر اراده حاکم و چپ روی و رادیکالیسم به یک اندازه می‌تواند به رشد سرخوردگی و انفعال و تقویت حرکت‌های برانداز بینجامند”. حرف کاملاً درستی است. شاید بتوان معنای رادیکالیسم و چپ‌روی را به گرایش به سوی براندازی و اقدامات خشونت‌آمیز تعبیر کرد ولی معنای سازش‌کاری و تمکین در برابر اراده حاکم چه مصداقی دارد؟ آیا در گذشته رخ داده که نباید رخ می‌داد؟ اگر بلی باید آن مصادیق بیان می‌شد و اگر در گذشته مصداقی نداشته است، در حال حاضر به کدام رفتار می‌توان این عناوین را اطلاق کرد؟ بعلاوه چرا در قالب راهبرد اصلاح‌طلبی از کلمه «سازش» با بار معنایی منفی استفاده شده است؟ آیا نحوه کاربرد همین کلمه حکایت از بی‌عنایتی نویسندگان به راهبرد اصلاح‌طلبی نیست.
۱۱ـ نویسندگان پس از بیان چند مولفه به عنوان پیش‌فرض‌هایی که بیانگر واقعیت عرصه سیاسی از نظر اصلاح‌طلبان است، وارد چارچوب‌های رویکرد کلان اصلاح‌طلبان در عرصه فعالیت سیاسی می‌شوند، ولی در این پیش‌فرض‌ها نه از تحلیل اقتصادی خبری است و نه اجتماعی. نه از وضعیت و اختلافات درونی جناح غالب و نه از اوضاع بین‌المللی و نه از احتمالات و راهکارهای برون‌رفت حکومت از وضعیت‌های محتملی که در آینده با آن مواجه می‌شود، و نه حتی تحلیلی از نیروهای منتقد و مخالف ارایه شده است. حال با وجود وقت زیادی که برای گفتگو درباره راهبرد سیاسی مطلوب وجود داشته است، چگونه می‌توان پذیرفت که با یک چنین تحلیلی می‌توان راه‌گشایی کرد؟ ضمناً نباید فراموش کرد که مسأله اصلی امروز بخش مهمی از اصلاح‌طلبان شرکت یا عدم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آینده نیست، مشکل آنان سردرگمی میان دو راهبرد کلی در عرصه سیاست است که اگر این سردرگمی راهبردی وجود نمی‌داشت، به سهولت می‌توانستند براساس آن روشن کنند که چه موضعی در انتخابات باید داشته باشند.
۱۲ـ اولین جمله نویسندگان درباره رویکرد کلان چنین آغاز می‌شود:” شرایط تحمیل شده به اصلاح طلبان به گونه‌ای است که دستکم بخشی از اصلاح طلبان تا اطلاع ثانوی امکان حضور و فعالیت در عرصه سیاسی را ندارند”. گمان می‌کنم درباره «شرایط تحمیل شده» باید انصاف داشت. جناح حاکم از ۲۰ سال پیش همواره در پی تحمیل این شرایط بوده است. می‌توان به ادبیات مطبوعاتی و تبلیغاتی آنان علیه اصلاح‌طلبان حتی در اوج اصلاحات رجوع کرد. ولی هیچ‌گاه در تحقق این هدف خود موفق نشد، مگر در سال‌های اخیر. بنابر این موفقیت مذکور، نه ناشی از قدرتمندی حکومت برای انجام چنین خواستی بود، بلکه به دلیل عملکرد اشتباه این طرف بود که فرصت لازم را برای تحقق این خواست دیرینه آنان فراهم کرد و تا هنگامی که به این عملکرد پرداخته نشود، هیچ راهبرد جدیدی را نمی‌توان طراحی و ارایه کرد. ولی فارغ از این نکته، وقتی شرایط به عده‌ای تحمیل می‌شود، و در واقع در موقعیت منفعل هستند، چگونه می‌توانند تصویری فعال و غیر منفعل از خود نشان دهند؟ و از این طریق امیدی به گشایش فضای سیاسی ایجاد کنند. در واقع این مقدمه برای آن است که نویسندگان در ادامه آورده‌اند که:” به نظر می‌رسد تا اطلاع ثانوی قانع کردن این بخش از اصلاح طلبان به پذیرش و تمکین در برابر محدودیت‌های موجود و امید بستن به فعالیت رسمی سیاسی ممکن نباشد. بنابراین خوب یا بد باید بپذیریم که میان نیروهای اصلاح طلب و سبزهای اصلاح طلب اختلاف در تاکتیک و روش وجود دارد و ایجاد اجماع بر سر کنش سیاسی میان این دو بخش جز در موارد خاص تقریباً ممکن نیست و شاید هم با توجه به مواضع متصلب حاکمیت، مفید هم نباشد”. ظاهراً نویسندگان متن توجه نداشته‌اند که وظیفه یک فعال و کنشگر سیاسی آن نیست که به انتظار فضای آزاد نشسته تا پس از آن وارد میدان شود، بلکه وظیفه آنان باز کردن فضاست، حتی با ملاحظه تمام محدودیت‌های موجود. مگر آن زمانی که اصلاح‌طلبان فعالیت گسترده داشتند، نسبت به محدودیت‌های آن زمان تمکین کردند و آنها را پذیرفته بودند که اکنون چنین کنند، بنابراین چرا باید رفتار مسئولانه را، با برچسب‌زدن پذیرش و تمکین در برابر محدودیت‌های موجود، طرد کرد؟ آیا همین ذهنیت نیست که عدول از اصلاح‌طلبی را رقم زده است؟
آیا این اشکال وارد نیست که اختلاف تا این حد بزرگ را به یک اختلاف در تاکتیک و روش تقلیل داد؟ آیا این تقلیل ناشی از آن نیست که دوستان بنیان‌های نظری خود را از اصلاحات جدا کرده‌اند (که البته حق هم دارند چنین کنند و اشکالی در آن نیست) ولی نمی‌خواهند به آن اذعان نمایند؟ این چه اختلافی است که فقط در حد تاکتیک و روش است ولی در عمل و در حد کلان، آنان را به دو گروه متفاوت تقسیم می‌کند؟
نویسندگان در ادامه مطلب به اصلی‌ترین هدف خود از نوشته پرداخته‌اند که چندان هم نیازمند مقدمات طولانی نبود:” ‌بنابرای اگر به دلیل اختلاف نظر در روش‌ها و تاکتیک‌ها اجماع ممکن نیست، می‌توان به اتحاد و عمل هماهنگ فکر کرد. هر یک از این دوگرایش طیفی از نیروهای اجتماعی را می‌توانند پوشش دهند و در مجموع از تمامی ظرفیت‌های موجود در جامعه استفاده کنند. بنابراین باید در عرصه فعالیت سیاسی به مفهوم عام آن، به جای اجماع به نوعی تقسیم کار یا تقسیم نقش اندیشید. اصلاح طلبان دارای مواضع منعطف‌تر و فعالیت در چارچوب نرم‌های موجود – که ما آن‌ها را اصلاح طلبان معتدل می‌خوانیم -، می‌توانند مسؤلیت حضور و فعالیت در عرصه فعلیت سیاسی رسمی را برعهده بگیرند و اصلاح‌طلبان سبز نیز طبعاً مواضع رادیکال‌تر و تاکتیک‌ها و روش‌های خود را در چار چوب منشور سبز اتخاذ کنند”. واقعیت این است که تقسیم کار و تقسیم نقش یک چیز است، و تمایز برنامه‌ها و راهبردها یک چیز دیگر. تقسیم کار و نقش یک کنش ایجابی است که در ذیل یک رهبری بالاتر هدایت و هماهنگ می‌شود،(مثل یک بازی فوتبال یا تئاتر) در حالی که دو عمل متمایز از یکدیگر که کنشگران آن استقلال نسبی از یکدیگر دارند را نمی‌توان تقسیم کار یا نقش نامید درک این تفاوت مهم است، زیرا تقسیم کار و نقش ناشی از نوعی اراده آگاه بر فرآیند است، نه آنکه مطابق آنچه که نوشته شده از سر اجبار و تن دادن باشد. به این معنی که چون، این گروه را نمی‌توان قانع کرد، آن گروه هم زیر بار نمی‌رود، پس اسم این تمایز را بگذاریم تقسیم کار! این نوع نظریه‌پردازی تبعات منفی خواهد داشت، زیرا در میانه ایفای نقش‌ها متوجه تداخل آن می‌شویم، مثل تعزیه‌ای خواهد شد که راستی راستی، بازیگر نقش شمر سر بازیگر نقش امام حسین را از بدن جدا می‌کند! علی‌رغم این انتقاد گمان می‌کنم با این نتیجه می‌توان به گونه دیگر همراهی کرد. روشن است که ادامه مسیر سه سال گذشته، امکان‌پذیر نبوده و نیست. برخی از کوشندگان آن مسیر به هر دلیلی حاضر نیستند که مسیر دیگری را تجربه کنند یا بپذیرند. در عین حال اختلاف و تضاد را هم به مصلحت نمی‌دانند، بنابراین تا فرصت دیگر اعلام سکوت خواهند کرد. البته این بدان معنا نیست که طرفداران بازگشت به اصلاحات می‌توانند در چند ماه آینده شق‌القمر کنند، ولی همین که قطار اصلاحات را روی ریل‌های کج و معوج قبلی قرار دهند، کلاهشان را باید به هوا بیا‌ندازند.
در این میان معلوم نیست نویسندگان چرا نمی‌توانند طرفداران رادیکال را با این ایده خود همراه سازند که:” عوامل و شواهد فراوانی وجود دارند که ما را به تغییر و یا تضعیف شرایط امنیتی و پلیسی کنونی امیدوار می‌کند. پایداری بر حضور در عرصه فعالیت سیاسی با حفظ هویت اصلاح طلبانه نهایتاً به عقب نشینی و انعطاف حاکمیت خواهد انجامید و صلاحیت و کارآمدی اصلاح طلبان را نحوه تعامل با شرایط سخت و دشوار سیاسی کنونی به اثبات خواهد رساند”. و نیز معلوم نیست که اگر خودشان به این ایده، باور دارند چرا همراهی و همدلی کافی را در متن با این ایده ابراز نمی‌کنند و در ادامه می‌نویسند که:” اصلاح طلبان سبز که به هر علت و یا دلیل از جمله محرومیت از فعالیت سیاسی و زندان ، امکان حضور در عرصه فعالیت رسمی سیاسی را ندارند و یا چنین فعالیت‌هایی را مؤثر نمی‌دانند، می‌توانند در چارچوب منشور سبز روش‌های مقاومت مدنی را دنبال کنند. آقایان موسوی و کروبی می‌توانند نماد و محور این بخش از نیروها باشند. این بخش در صورت اتخاذ مواضع حسابشده و سنجیده می‌تواند به تقویت موضع اصلاح طلبان معتدل و موفقیت آن‌ها کمک کند. این راهبرد دوگانه در صورت مدیریت و تدبیر دوطرف و التزام به لوازم آن می‌تواند دستاوردهای ارزشمندی به همراه داشته باشد که اجماع صوری شکننده به هیچ‌وجه قادر به تأمین آن نخواهد بود”. متن معلوم نمی‌کند که مواضع سنجیده و حساب شده یعنی چه؟ آیا در صورت موفقیت راهبرد اصلاحات، خواهند گفت که مواضع سنجیده و حساب شده ما بود که موجب موفقیت شد؟ یا در صورت ناکامی، همه تقصیرات بر گردن اصلاحات خواهد افتاد و خود را مبرا از تقصیر جلوه خواهند داد؟
۱۳ـ در بخش پایانی لوازم و شروط این راهبرد دوگانه ذکر شده است، که مهم‌ترین بخش این نوشته است. از جمله آمده است که:” به عنوان مثال اصلاح طلبان معتدل نمی‌توانند بر شرایط امنیتی و پلیسی و یا وجود زندانیان سیاسی و یا انتخابات ناسالم و غیر قانونی مهر تأیید بزنند”. تعبیر واقعی از این جملات چیست؟ مهر تأیید زدن چه معنایی دارد؟ در زمانی که اصلاح‌طلبان بر سریر قدرت بودند، و زندانیان سیاسی هم کم نبود، آیا بر وجود آنان در زندان مهم تأیید زده بودند؟ چگونه است که امروز وجود زندانی سیاسی معنایی جز گذشته پیدا کرده است؟ چگونه در گذشته اصلاح‌طلبان به خود حق می‌دادند که در قدرت باشند و اتفاقاً مهر تأیید بر حصر آیت‌ا… منتظری بزنند، ولی امروز باید به گونه دیگری رفتار کنند؟ درباره انتخابات نیز همین استدلال صادق است. وقتی که در ابتدای نوشته آمده است که:” تا اطلاع ثانوی انتخابات در کشور کاملاً کنترل شده و مهندسی شده خواهد بود و تحت اشراف و کنترل کامل نیروهای نظامی و امنیتی برگزار خواهد شد. به ویژه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری به طور کامل و قطعی براساس اراده و خواست رهبری شکل خواهد گرفت”. و در اینجا هم چنین شرطی گذاشته می‌شود، چه معنایی جز بلاموضع کردن تمامی نوشته‌ دارد؟ بعلاوه مگر از نظر نویسندگان انتخابات پیش از سال ۱۳۸۸ سالم و آزاد و قانونی بود که دوستان با تمام توان در آن شرکت می‌کردند. مجلس هفتم، هشتم، ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ و انتخابات آخر شوراها و… و حتی انتخابات‌های قبل از آن کدام یک با معیارهای مذکور انطباق دارد که در آنها شرکت می‌کردند و اکنون منع می‌کنند. اگر یک انتخابات مثل مجلس هشتم برگزار شود، آیا اجازه شرکت صادر می‌شود؟
مشکل اساسی همان است که از ابتدا گفته شد، بدون نقد گذشته و تأیید یا رد آن رفتار نمی‌توان برای آینده نسخه پیچید. همه اینها نشان می‌دهد که مسأله اصلی برای اصلاح‌طلبان نه انتخابات گذشته است و نه انتخابات آینده، بلکه بازسازی مجدد اصلاحات از خلال نقدی رادیکال بر سیاست‌های گذشته است.
از اینها گذشته بروز کنش سیاسی را به وجود انتخابات آزاد یا آزادی زندانیان سیاسی نمی‌توان مشروط کرد، زیرا هدف کنش سیاسی تأمین این شرایط است و نه به انتظار تأمین آنها نشستن. همچنان که در گذشته هم براساس این قاعده رفتار می‌شد. یکی از اهداف اصلاح‌طلبان بسط آزادی‌ها از جمله انتخابات آزاد و نیز حاکمیت قانون و رفع بی‌عدالتی بود و برای تأمین آنها وارد عرصه سیاسی می‌شدند نه آنکه اینها را پیش‌شرط حضور خود بدانند.
البته می‌توان گفت که با حضور یا مشارکت سیاسی مثل گذشته، نمی‌توان این اهداف را محقق کرد، و عده‌ای هم موافق یا مخالف این نظر باشند، ولی به هیچ وجه نمی‌توان گفت که شرط حضور سیاسی، تحقق این اهداف است، چگونه و براساس چه شیوه‌هایی باید منتظر تحقق آن‌ها ماند؟ خدا می‌داند. بنابراین ملاحظه می‌شود که تمامی کوشش نویسندگان که برای ارایه یک راهبرد دوگانه و قابل جمع و ایفای نقش‌های متفاوت بود با همین یک جمله، نقش بر آب می‌شود و همه را به پله اول نردبان خود دعوت می‌کنند که فقط همان یک پله را دارد.
۱۴ـ نکته بعدی نویسندگان در این قسمت به تأثیر مواضع اصلاح‌طلبان سبز در پیشبرد جنبش اصلاحات است:” ظرفیت سازی برای پیشبرد اصلاحات. مواضع اصلاح طلبان سبز، حاکمیت را به انعطاف در برابر بخش معتدل‌تر جنبش و دادن امتیاز بیشتر ترغیب خواهد کرد”. این گزاره نه تنها درست نیست، بلکه عکس آن صحیح است. اگر مواضع رادیکال‌تر در کوتاه آمدن حکومت موثر است، چرا دیگران به سوی اتخاذ این مواضع دعوت نمی‌شوند؟ اگر قرار باشد که حکومت از ترس جناح‌های رادیکال‌تر، به جناح‌های میانه امتیاز دهد، آیا بهتر نیست که سهم براندازان را بیشتر کنید و همه دوستان هم در مقوله آنان قرار گیرند تا امتیاز بیشتر نصیب میانه‌روها شود؟ بعلاوه مگر حکومت احمق است که متوجه این اتحادها نشود؟ این نحوه تحلیل‌نویسی با هدف قرار دادن موفقیت‌های احتمالی به حساب سبد گروهی خاص است، و بیش از آنکه تحلیل باشد، نرخ تعیین کردن وسط تحلیل! است. اگر خوب دقت کنید تحلیل حاضر برای سیاست‌های آنچه که آنان را اصلاح‌طلبان میانه‌رو نامیده دو امکان در نظر گرفته است. یا شکست یا پیروزی. مسئولیت شکست را پیشاپیش برعهده میانه‌روهای سازش‌کار گذاشته و عامل اصلی پیروزی را، دوستان رادیکال(البته نا رادیکال‌های برانداز) معرفی کرده که برای میانه‌روها در جهت گرفتن امتیاز از حکومت ظرفیت سازی کرده‌اند!
۱۵ـ نقد بخش آخر این نوشته از حوصله نویسنده این سطور خارج است، چون در این بخش گزینه‌هایی را برای انتخابات مطرح کرده و برخی از آنها را خارج از چارچوب اصلاح‌طلبی و مصداق انحلال‌طلبی و دست شستن از اصول و هویت اصلاح‌طلبی دانسته‌اند. از آنجا که مسأله محوری و اصلی اصلاح‌طلبان نه شرکت یا عدم شرکت در انتخابات بعدی، بلکه تعیین وضعیت کلی خود در برابر قدرت و جامعه است، لذا وارد بحث انتخابات و گزینه‌های احتمالی آن نمی‌شوم. ضمن اسن که بخشی از مطالب این بخش تکرار همان اظهارات کلی است که معلوم نیست، نسبت آن با اصلاح‌طلبی چیست؟ تعیین شرط و شروط، در حالی که هیچ زمینه تعامل سیاسی وجود ندارد، اصولاً بی‌معناست. بعلاوه کدام حکومت است که بگوید: چشم! از این به بعد، انتخابات سالم برگزار می‌کنم، زیرا معنای مخالف آن تأیید رسمی ناسالم بودن موارد قبلی است. خوب بود دوستان بجای این مطالب، از موضع طرفدار جنبش سبز و در جهت حفظ سرمایه اجتماعی مورد نظرشان، یک کلمه می‌گفتند، ما شرکت نمی‌کنیم، هر کس خواست شرکت کند، حداکثر اینکه وارد چالش نخواهیم شد.
نکته پایانی
اگر این تحلیل صرفاً ناشی از خیرخواهی و کوشش فکری تنها یک نفر بود، ضرورتی به این نقد طولانی نبود، ولی چون گمان قوی دارم که ذهنیت بخش مهمی از سبزهای داخلی حول چنین تحلیلی می‌چرخد لذا وظیفه خود دانستم که به نقد آن بپردازم. برای پرهیز از سوءتعبیر نیز موضع خودم را درباره انتخابات آینده بگویم. به نظر من امکان اتخاذ موضع درباره این مسأله در حال حاضر وجود ندارد، زیرا اصلاح‌طلبان موقعیت راهبردی خود را تعیین یا بازسازی نکرده‌اند، تا وقتی که ایده و اراده آنان شکل نگیرد و صحنه موازنه قوای اجتماعی روشن نشود، نمی‌توان گفت با چه موضعی می‌توان وارد انتخابات شد. به نظر بنده اگر قرار بود که انتخابات در همین تابستان برگزار شود، اصلاح‌طلبان هیچ‌گونه آمادگی برای حضور در فرآیند سیاسی آن نداشتند، زیرا فاقد آن ایده و اراده موردنظر هستند، بنابراین بحث کردن از انتخابات در حال حاضر بی‌مورد است و با این نوع راهبردهای دوگانه که به معنای دقیق، دوگانگی راهبردی است هم، نه تنها نمی‌توان گرهی از کار فروبسته اصلاحات را باز کرد، بلکه بر پیچیدگی گره راهبردی اصلاح‌طلبان افزوده خواهد شد.
پایان نوشتار آقای عبدی
……………….
کامنت من:

یاداشت تحلیلی و نقادانه بسیار خوبیست و حاوی نکاتی بسیار قابل تأمل. نمیتوان گفت کامل، جامع و مانع است ولی این نه ناشی از غفلت نویسنده بلکه ناشی ابعاد مسئله است. طرح مسئله و نقد آن میتواند کمکی به یافتن یک نتیجه نسبتاً جامع و مانع بکند مسئله این نیست که حق با کی است و با که نیست، بلکه مسئله بسیار مهم اینست که هرجریان از جمله ما و همه رقیبان به نقطه ای برسند که جای خود را در یک چیدمان نظام مند، دیسوکورسیو شناسائی و تعریف کنند بطوریکه دارای نظم منطقی باشند، و به این وضعیت شتر مرغ پلنگی پایان داده شود، تا همه بتوانند بر اساس وضعیت خود نسبت به جامعه راهبرد تاکتیکی متناسب با استراتژی، و ایندو را در ارتباط منطقی با آرایش نیروهای اجتماعی ـ اقتصادی و همه اینها را با توجه به شرایط منطقه و جهان و در یک کلمه: تعریف وضعیت هر نیرو( این نیرو هرکه میخواهد باشد) را در منظومه سیاسی ـ اجتماعی منطقه و جهان بیابند. بر چنین زمینه ایست که راهکار های عملی و عملیاتی برای آن شعار های کلی و قشنگ پیدا خواهد شد عبدی بخوبی مسئله اهمیت داشتن استراتژی را و از آن بسیار مهمتر حرکت در چهار چوب استراتژی را توضیح داده است به فقدان کامل تحلیل از نیروهای اجتماعی، یعنی آن نیروهای که خودشان و مناسبات فیمابینشان باید «مبنای تنظیم یک استراتژی» باشد در اطلاعیه مورد نقد با عنوان:« «اصلاح‌طلبان، فعالیت سیاسی، انتخابات و گزینه‌های پیش‌رو» اشاره کرده است. یک استراتژی راهبردی نمیتواند فقط بر پایه کنش و واکنش نیروهای درون ساختار قدرت، حاشیه آن و مقابل آن مبتنی باشد. چه؟ همانطور که در یاداشت فوق ذکر شده است، از کجا معلوم که در فردای امروز، یکی از درون همین ساختار فعلی قدرت که امکانات بیشتری دارد یا جریانی خارج از مجموعه همه نیروهای سیاسی موجود داخل کشور که شاید حمایت بیشتری به لحاظ بین المللی و منطقه ایی دارد ابتکار را بدست نگیرد از کجا معلوم در فردای امروز ،همانجور که در یاداشت فوق گفته شده است ، کلاً این نیروهای اصلاح طلب و سبز هزار پاره نشوند و… ؟
این ها همه نکات بسیار درستی بوده اند. این کامنت نهایی من بر یاداشت تحلیلی فوق نیست. پس از مرور مجدد و دقیقتر آن نظرم را خواهم نوشت ولی به اختصار و در تائیدرئوس کلی یاداشت فوق، دو نکته را مینویسم.
۱ ـ پس از سرکوب اعتراضات خیابانی دوستان سبز شورای هماهنگی اعلام سه شنبه های اعتراضی نمودند. من حتی با لحنی التماس آمیز برایشان نوشتم دوستان! شما نیرویی ندارید که متناسب با این شعار به صحنه بیاورید و در نتیجه دعوت شما یا مورد بهره برداری نیروهای امنیتی نقاب دار واقع میشود و یا مورد بهره برداری نیروهای مدعی براندازی یا ابن الوقتها و کسبه سیاسی. من بکرار نوشتم دوستان! این اعتصاب غذاها، بی فایده است من نوشتم اعتراضات خیابانی پس از عاشورا بی فایده و زیانمند است و اینهارا بعنون یک هوادار ساده این جریان نوشتم و البته کسی هم بنده را تحویل نگرفت. نمیدانم چه نیرویِ قدرتمندِ هل دهنده ی ای در جریان است که اراده خود را پیش میبرد.
من بطور جدی، چه آنموقع چه حالا و حتی در آینده بر این اعتقادم که کار سیاسی در خارج از کشور از داخل خطر ناکتر نیست ولی صد بار دشوار تراست زیرا از این فضای آزادی که در خارج وجود دارد آن نیروهایی استفاده میکنند که لوژیستک کافی دارند و در رأس همه خود نیروهای امنیتی و کاسبکاران سیاسی.
چندی پیش در شهر ما گوتنبرگ سوئد دومین نشست سفیران سبز تشکیل شد. اگر من بودم چنین برنامه هایی را که به مهارت فوق العاده سازمانگرانه و هنر تشکیلاتی و سازمانگری تله گریزیزانه نیاز دارد ترتیب نمیدادم چون میدانستم حریفِ شبکه قوی برونمرزی برادران امنیتی و اطلاعاتی نمیشوم. در خارج کشور ایجاد حرکتی که قابل کنترول و تله گریز باشد از داخل کشور بسیار بسیار دشوار است
.
۲ ـ بطور خلاصه: نظر نویسنده در مورد پنهان شدن در پس عناوین و تیتر های پر طمطراق آکادمیک درست است ولی این کار تنها زیانش این نیست که شرح داده شده است و به تعبیرمن شبیخون زدن به درک عقلی انسانها با اتیکت های ارزشی است، افسون کردن و هیپنوز آدمها به کمک عناوین بوده وبمعنی افزون سازی وزن عناوین و سبک کردن وزن استدلال و منطق می باشد بلکه عیب عمده تر آن اینست که؛ در یک مبارزه سیاسی، پیکار برای چهره سازی و چهره سوزی، بالا بردن آنهایی که پیامی برای جامعه دارند تا سطح رهبربت آفرینیِ منطقی و مشروع و افشای آن چهره هایی که جامعه را میفریبند نیز از اهمیت بسیار برخوردار است. از این مهمتر در سایه و تاریکی ایستادن و شعار و طرح دادن چنان فضای اغتشاش آمیزی در جامعه ایجاد میکند که در آن فضا، حتی یک عنصر امنیتی میتواند از پشت یک دستگاه کامپیوتر همه را با ساز تکنفره خود به رقص در آورد.

.

No Comments