نقدی بر: «چه کسی از وزن کشی سیاسی میترسد»؟

Share Button

نقدی بر:

از آقای دکتر نوری علاء

آقای دکتر نوری علاء، یاداشتی  تحت عنوان «وزن کشی سیاسی» در سایت «گویا نیوز» دارند که نکات در خور توجهی در آن هست. وی با تعریف یک اپیزود خانوادگی جالب، آنرا برای خواننده ملموستر ساخته اند. موضوع یاداشت بطورساده اینستکه ما همه، یک پا خود را رهبر میدانیم چه خارج نشینهای قدیمی و چه خارج نشین شده های جدید. منهم بر آن اپیزود خانوادگی آقای نوری علاء، با نقل یکی از کامنت هایم  در ذیل یکی از مقالات سایت کلمه در اینجا، سعی میکنم موضوع را باز هم ملموستر سازم.

آسیب شناسی جنبش ما در چند خط:

جنبش و ضد جنبش ما از نیروهای سه گانه زیر تشکیل میشود.

۱ ـ جنبش ملی  سبز .

این جنبش دارای دو چهره کاریسما تیک و راهبردی است که نقش دو فیلد مارشال را در آن دارند. این سرفرماندهان یا ژنرالها انصافاً تا روز حصر یا دستگیری اشان، نقش خود را مسئولانه بازی کردند. ولی کاستی آسیب شناختی این ارتش عظیم سبز در این است که چند ده میلیون پیاده نظام و سرباز جنگی دارد با فقط دو ژنرال یا فیلد مارشال.

۲ـ در کنار آن جنبش سبز داخلی، اپوزیسیونی خارج کشوری را داریم  که چند صد هزار ژنرال و فیلد مارشال ستادی دارد ولی پیاده نظام و سرباز جنگی ندارد و بدلیل قدرت ستادی اش از توپخانه اینترنتی نسبتاً نیرومندی هم برخور دار است، دارای صدها سایت  و صدها رادیوی محلی است. لذا تبدیل این چند صد هزار ژنرال به یک ارتش جنگی  که هیچ، به یک رسته و یا جوخه سیاسی رزمی هم ممکن نیست.

۳ ـ در آنسوی جبهه پیکار؛ رژیم را داریم با ارتش عظیمی از چماقدارانِ مسلحِ حاضر یراق که هریک حاضرند برای یک ساندیس و یا نه، حتی یک کلام ستایش انگیز مقام رهبری ویا نگاه تحسین یک سر چماقدار،  سر هزاران نفر را ببرند.

این ارتش، هم، ژنرالهای سرچماقدار خود را دارد و هم  سرجوخه ها و افسران ریز و درشت خود را. دستگاه اطلاعاتی دارد و مراکز ستادیِ هماهنگ کننده و فرماندهی مرکزی و امکانات مالی بی حساب و کتاب.

و در پاسخ نوشتار آقای نوری علاء؛ به خلاصه میگویم، تاریخ بیاد ندارد که در جنبشهای بزرگ انقلابی ( اجتماعی و سیاسی)، رهبران این جنبشها انتخاب شده باشند. ماندلا، نهرو ،گاندی، لنین، مائو، لوومبا، سوکارنو، مصدق خودمان، جرج واشنگتن، لینکن، یاسر عرفات و لخ والسا، آیت الله خمینی و.. .

ابداً بحث روی نقش مثبت و منفی تاریخی و مقایسه این رهبران در میان نیست بلکه بحث شکل گیری وزن کاریسماتیک آنان در طی زندگی سیاسی اشان در میان است. از این تعداد فرهمندان؛ لینکن، جرج واشنگتن، لخ والسا، موسوی، کروبی، یا در فرایند های انتخاباتی به جایگاهی رسیدند و یا نه، مثل کروبی و موسوی ما، در این فرایند مطرح شدند. این، نفسِ فرایند انتخاب شدن آنها بعنوان رئیس جمهور و..، نبود که به آنها چهره کاریسماتیمک و رهبری مردمی داد بلکه این، جسارت آنها در طرح مسائل بزرگ، پیش قدم شدنشان برای حل آن مسائل یا چالشهای زمانه خود، در دوره هایی مساعد و زمینه دار بلحاظِ تاریخی و برخورداری از حد معینی از اشتهار سیاسی یا اجتماعیِ پیش از جایگاه کاریسماتیکشان بود که آنها را به فرهمندان زمان و مکان جغرافیای تاریخی خود فرا رویاند.

«ماکس وبر» ضمن تأکید بر ضرورتِ شخصیت های کاریسماتیک در بزنگاه های بزرگ تاریخی برای حل مسائل بزرگ  و برای در افتادن با چالش های بزرگ تاریخی براین عقیده بود که قدرت کاریسماتیک  میتواند ازموانع ساز و کارهای جاری، نهادینه شده و بوروکراتیک عبور کرده وبیان اراده واقعی مردم ونیاز جامعه  باشد.

وی در توضیح کاریسما میگوید؛ اقتدار و جاذبه کاریسماتیک میتواند: به رهبر یک دسته شکارگر، رئیس شجاع یک قبیله، جادو گر بزرگ یک قبیله و یا یک سیاستمدار منتسب شود. این جاذبه حتی میتواند ارثی باشد مثل پسر و یا دختر فلان و بهمان. جاذبه کاریسماتیک از آنجا ناشی میشود که به آن شخص خصوصیاتی داده میشود که اکتسابی، یا ارثی  و یا ذاتی است. و تا هنگامی که آن خصوصیات درنگاه مردم ماندگار و معتبر است، وزن و جاذبه کاریسماتیک آن فرد هم محفوظ است و با ذایل شدن آنها وزن کاریسماتیک از بین میرود.

نمونه برجسته این کاریسما سوزی جاذبه کاریسماتیک آیت الله خمینی بود. و فکر نمی کنم مثال دیگری لازم باشد.

اگر امروز هم آیت الله خمینی مطرح است، نه به اعتبارآن جاذبه کاریسماتیک دوران انقلاب بلکه بخاطر شبکه دولتی و شبه دولتی متولی گری امام سازانه ایی است که با این امام سازی میخواهد به اقتدار نظامی و بوروکراتیک  خود مشروعیت دینی بدهد.

آقای نوری علاء، ضمن گذاردن مبنای استدلالی درستی، ناخود اگاه نگاه منفی خود را به موسوی و کروبی نشان داده و در لفافه آنها را و در کنار آنها جنبش سبز را تخفیف و تقلیل میدهد و از آنجا به انکار نقش شورای هماهنگی جنبش سبز میرسد. و این رویکرد، پاردو کسالت و برخلاف نیت و منش سیاسی خویش،  وی در همان سمتی قرار میگیرد که برنامه ریزان دستگاه حکومتی برای تخریب جنبش سبزو رهبری آن ( بنظر من بازنشسته شده امروز آن) میخواهند و آرزویش را دارند. البته این نوع برخورد منحصر به اقای نوری علاء نیست، ما مخالفین رژیم، همه کم و یا بیش، در سیاست تخریب  و شخصیت کشی این نظام، طی این سی سه سال حاکمیتش شرکت کرده ایم. ما سربازان و سرجوخه های خود ژنرال بین، طی این سی سه سال، هر چهره ای را که میتوانسته نیمچه خودی نشان داده و نقشی در یک گفتمان سازی مدرن و دموکراتیک علیه این نظام قرون وسطایی ایفا کند نه تنها مطرح نکرده ایم و نکوشیده ائیم به جایگاهی مطرح، قابل اعتماد یا کاریسماتیک برسانیم تا برفراز هرمی از این چهره ها و شخصیت های میانی،  رهبریت جنبش ملی فرا بروید، بلکه بنام مبارزه سیاسی تا توانسته ایم از شکل گیری هرم رهبری، در جنبش جلوگیری کرده ایم.

در یکی از همین کنفرانسهای سیاسی در برلین که روی آن خیلی هم تبلیغ و کار شده بود ازحدود ۴۵ نفر اعضاء جلسه ۱۹ نفر خود را برای شرکت در شورای هماهنگی یازده نفره آن کاندید کردند و اگر سی نفر دیگر قبلاً بعلت تنگی وقت، جلسه را ترک نکرده بودند، این تعداد به ۳۰ تا ۴۰ نفر میرسید. نگارنده این سطور حنجره خود را پاره کرد تا این دوستان را قانع کند که زیاد کاندید نشوید و تعداد شورا را هم سه و یا حد اکثر پنج  نفر انتخاب کنید و اینکه تعداد مهم نیست، بلکه پروفیل سیاسی و میزان جامعیت و وزن افراد مهم است، کسی گوشش بدهکار نبود از جمله خود سازمانگران همین کنفرانس. بسیاری از این دوستان، مخالفِ رژیم بودن را با داشتن شایستگی و هنر فرماندهی مبارزاتی همسان گرفته و دومی را در حد بسیار نازلی به سطح اولی تقلیل داده بودند تا ناخود آگاه بخود درجه مارشالی بدهند. از آن روزها چند سال گذشته و امکانات اینترنتی هم افزایش یافته و درست بدین جهت است که؛ کافیست تا شخص مخالف رژیم باشد، کمی هم از اینترنت سر دربیاورد تا به خود درجه فیلد مارشالی سیاسی بدهد. لذا بیراهه نیست اگر میگویم ما چندصد هزار ژنرال سیاسی داریم ولی پیاده نظام جنگی نداریم.

داریوش همایون تا نمرده بود از چپ و راست تخریب شد ولی وقتی از صفحه زندگی محو شد بسیاری از همان تخریب کنندگان او برایش مرثیه خواندند. رضا پهلوی یکی دیگر از آن چهره هایی است که خوب و یا بد، بخش معینی از نه تنها جامعه سیاسی ما را بلکه جامعه ما را به اعتبار ناسیونالیسم تاریخی و گفتمان مدرنش، نمادینه ساخته و نمایندگی میکند. بسیاری حاضرند در خلوت با وی مغاذله سیاسی کنند ولی دریغ از طرح وی بعنوان یک وزنه سیاسی. اگر مقدار لجنی که طی این سی و سه سال به سوی وی پرتاب شده است را جمع کنیم برای لجن مال کردن همه فرهمندان تاریخ کفایت میکند. دعوا تا آنجا تقلیل یافته است که آیا او رضا پهلوی، شاهزاده رضا، اعلیحضرت رضا پهلوی و یا نه نیم پهلویست. این مدعیان دموکراسی خواهی نمیدانند که در ذهنیت جامعه سنتی ما همین عنوان شاهزاده اثر گذار است و نه آقا رضا! و استفاده از عنوان شاهزاده هم برای او بمعنای سپردن تاج و تخت به وی نیست. این دوستان نمیدانند که اگر عنوان فقیه عالیقدر را از مرحوم منتظری یا آیت الله العظمی را از فلان مرجعی که امروز در خدمت جنبش است بگیریم عملاً نفوذ کلام  این افراد را کاسته ایم.

صریحاً باید گفت که جامعه ایران ما هنوز در پیکره اصلی خود سنتی است و متاثر از این نوع عناوین.  اگر این عناوین در خدمت ارتجاع عمل میکنند مثل جنتی و یزدی  و احمد خاتمی نباید تردید کرد در اینکه عنوان آیت اللهی آنان را زیر سئوال برد و اگر نه در حالت عکس، باید آنرا ارج نهاد. ما در کاربرد صفات سردار پاسدار، حجت الاسلام، آیت الله ودکتر ،مهندس ،خان و دوله مشکلی نداریم ولی وقتی پای تخریب  رضا پهلوی به میان می آید به کمتر از اینکه طرف، خود و اصل و نسبش را انکار کرده بدون قاضی و دادگاه رفتن زیر حکم دزد بودن پدر و پدر بزرگ خود را امضاء کرده و از ادعایی طبیعی تاریخی خود بر نظام پادشاهی دست بردارد قانع نمیشویم. این نگاه و روش، مرا بیاد بحثهای دوره جوانی می اندازد که همه ما تا آنجا حاضر به حرف زدن با کسی بودیم که فکر میکردیم او را مثل خود میکنیم. یک توده ایی فقط  آن مجاهدی را قبول داشت که توده ایی شده باشد، مجاهد، آن کمونیستی را قبول داشت که مجاهد شده باشد و یا قراعتی مجاهد گونه از کمونیسم بدهد. و الحمداله رژیمی را سرکار آوردیم که حتی به اینهم قانع نبود و ازما میخواست در صف جوخه آتش ایستاده یاران خود را تیرباران کنیم تا صداقت اعتقادی خود را نشان داده باشیم.

هیستریسم ضد پهلوی نخست از پهلویسم یک هیولا و تابوی ناشکستنی ساخته و سپس از آن مواد هیولایی یک کاراکتر ثابت و ارثی برای رضا پهلوی، حال آنکه اگر کسی ذره ای از شعور مدرن برخوردار باشد میداند که این گفتمان هم در کنار سایر گفتمانها، بخشی از زمینه های سیاسی ـ  تاریخی ماست که در جمعِ مرکبِ خود میتوانند و باید دموکراسی فردای ما را بسازند و نه در حذف و تخریب همدیگر.

در کنار این هیستریسم ضد پهلوی هیستریسم ضد روحانی و ضد دینی را داریم. هسیتریسم ضد چپ را داریم و همه این رویکردهای تخریبی  وهیستریک در خدمت دستگاه های اطلاعاتی رژیم  قرار دارند تا به موزیک تخریب وآهنگ شخصیت کُشی (چه حقیقی و چه حقوقی ) و ترور شخصیتِ رژیم  پیوسته کنسرت او را تکمیل و نام آنرا  هم مبارزه سیاسی بگذاریم.

سخن کوتاه؛ هرمِ  رهبریت سیاسی بوِیژه در فرایند پیدایش و رشد جنبش های اجتماعی  نه از درون یک فرایند انتخاباتی در شرایطی که نمیتوان  سازو کار انتخاباتی مورد اجماعی  برای آن یافت بلکه از درون نقد سالم سیاسی بقصد طرح آنچه مفید است و دفع آنچه زیان بار و منسوخ است  پیدا میشود. از درون و مسیر فرایند نخبه سازی و نه نخبه سوزی.

آیت الله خمینی اگر آیت الله خمینی شد توسط همان  هرم شکل گرفته از پاره آجرها و لایه های میانی مرکب ازدرجه داران و افسران و امیران دینی و سیاسی زیرین خود، امام خمینی شد. اگر همین روند تخریب هم در سلسله مراتب روحانیت اطراف او اتفاق می افتاد،  ما امروز  ۶۰۰ هزار آیت الله داشتیم ولی روضه خوان و زیارت نامه خوان نداشتیم.

اگر درجبهه راست جنبش به اعتبار سابقه تاریخی( ونه اجتماعی و سیاسی )؛ ما، رضا پهلوی را داریم در این سوی جنبش روحانیونی را داریم که بنیاد اندیشه آنها و موتوریک یا محرکه گفتمانیشان مدرن است و نگارنده این سطور قویاً به این ادعای خود باور دارد. مرحوم منتظری، آیات عظام؛ صانعی، دست غیب، بیات زنجانی، و بسیار روحانیونی که نامشان را بیاد ندارم از این طرازند. لذا روحانیت و مراجع دینی را یکسره زیر ضربه گرفتن همانقدر، در پیکار سیاسی امروز، اشتباه آمیز و در تله اطلاعات چی های رژیم افتادن است که با رفتاری هیستریک، هواداران رژیم پادشاهی را بکوبیم و یا پیشکسوتان جنبش سبز را. در روند پیکار امروز و فردای پیروزی آن، مردم وزن سیاسی هر یک از این گفتمان ها و نمایندگان آنها را تعین میکنند آنچه امروز فوق العاده حائز اهمیت راهبردی دارد اینست که بدانیم مشترکات ما نه صرفاً در زمینه گفتمانی بلکه راهبرد عملیاتی چیست و برآنها پا فشاری کرده و آنهارا برجسته کنیم.

در ادامه بحث کاریسما باید اضافه کنم اگر رضا پهلوی پسر محمد رضا شاه است و وی باعتبار همین نَسَبیَت، امروز شاهزاده رضا پهلوی است و سخنگو یا  نماینده یک گفتمان  سیاسی و تاریخی، شورای هماهنگی هم، نه از پائین و انتخاباتی بلکه با وراثت اعتماد رهبران بازنشسته و زندانی شده جنبش سبز، خود را نماینده این جریان میداند. و هیچ ایرادی در این نیست و نمیتواند باشد و این شورا حق دارد بجز نام آن دو نفر معرفی شده ( امیر ارجمند و واحدی)، نام بقیه افراد شورا را پنهان نگاه دارد و بنظر من این کار فوق العاده  ضرور هم هست و اگر برخی بلحاظ شکاکیت و یا کنجکاوی بر انتشار نام بقیه اصرار دارند باید بدانند که دستگاه اطلاعاتی رژیم هم با هدف دیگری، هدف تخریب، تعقیب، تهدید و یا حذف آنها بهر طریق ممکن، همین  را تعقیب میکند.  مانوپیولاتورهای (القاءگران) رژیم، این هدف خود را از مجاری فرعی و غیر مستقیم، مجرای رقیبان و یا اپوزیسونی که به کُنه مسئله مسئولانه نمی نگرد هدف خود را تعقیب میکند زیرا طرح مستقیم این مسئله برای خودِ دستگاه حاکمه ممکن نیست. او در زندان اوین و در سایر زندانهایش برای بیرون کشیدن همین اطلاعات روش های ویژه خود را دارد.

خلاصه کنم:

مسئله جنبش ما، مسئله رهبری بوده، هست و خواهد بود. مطرح شدن موسوی و کروبی در جریان انتخابات فرصتی بود که تاریخ برغم ناسزاواریمان  بما داد و ما باید این فرصت را ارج گذارده و آنرا نسوزانیم. مسئله رهبری مسئله امام و یا خدایگان سازی نیست مسئله حصول وحدت اراده ملی در قالب رهبری واحد ملی است.

رهبری جنبش در هرسطحی ولو زیرین ترین لایه های آن با نقد سازنده بمعنی؛ نقدِ برنامه ایی و مهمتر ازآن، نقدِ رفتار سیاسیِ شخصیت و گفتمان سازانه شکل میگیرد و نه از مجرای انتخابات خارج کشوری و از آن ناممکن تر داخل کشوری که هیچ گونه ساز و کار اجرایی نمیتوان برای آن یافت. در فرایند چنین نقدی است که شایستگان، شناخته و به اعتبار شایستگی سیاسی خود، و نه زد وبند گروهی و سیاهی لشکر سازی، در بدنه ی هرم رهبری جنبش ملیِ« فرا سبز» قرار گرفته و شایستگی خود را درخدمت جنبش قرار میدهند و نه ناشایستگی خود را. ولی متأسفانه آنچه امروز در بین ما رواج دارد عکس این روند است. پس اِشکال در این نیست که چرا ما دور هم جمع نمیشویم بلکه در اینست که همدیگر را تخریب میکنیم. و مطرح شدن خود را در تخریب دیگران میدانیم و این هم ارثیه رژیمی است که پایه اقتدار خود را بر خُرد کردن مخالفین خود گذارد و نه تعامل سازنده با آنان و کشاندن آنان به یک فرایند ملت سازانه و دموکراتیک.

در پایان ایین یاداشت انتقادی نمیتوانم از تناقض گفتاری و رفتاری بسیاری از همین سایتهای  رسانه ای مرجعی که باید کانال گفتمانسازی باشند و همه هم مدعی دموکراسی خواهی هستند بگذرم . نگارنده این سطور از آغاز بحران شمال آفریقا؛ از خواب، استراحت و حتی کار خود زدم و با پیگیری دقیق و لحظه به لحظه رویدادهای مصر، تونس و لیبی را ( ازطریق رسانه های عربی گرفته تا انگلیسی و سوئدی و فارسی)، که میتوانند درسهای زیادی برای ما داشته باشند را در سه یاداشت تحلیلی نوشتم  و برای سایت محترم« ایران امروز» فرستادم به این امید که حاصل زحمت خود را با دیگران تقسیم کرده باشم. نه تنها درج نفرمودند بلکه از چند جمله هم درتوضیح عدم درج آن دریغ کردند. دوستانی که ممکن است به گمان افتند که ممکن است کیفیت مضمونی و یا نوشتاری یاداشتها ایراد داشته است میتوانند زحمت کشیده آنها را در وبلاگ شخصی ام بخوانند. حرف من اینست ما با این روشهای قبیله بازی و طایفه سازی بجائی نمیرسیم.

نظر به اینکه یاداشت انتقادی ـ تحلیلی آقای دکتر نوریی علاء در« گویا نیوز» درج شده است این یاداشت را برای این سایت ارسال میکنم امید که آنرا درج نمایند.

حبیب تبریزیان

www.iranesabz.se

 

 

 

 

No Comments