شعله های آتش و درگیری در ساختار قدرت

Share Button

 

شعله های آتش

و درگیری در ساختار قدرت

شعله های آتش نام فیلمی است که قریب ۳۵ سال پیش روی اکران آمد و داستان قیام بومیان سیاه پوست یکی از جزایر تحت سلطه پرتقال است . حکایت از این قرار است که دولت انگلیس به این جزیره مستعمره ای طمع دارد و میخواهد با تشویق بومیان به شورش علیه قدرت مستعمراتی پرتقال، آن کشور را از آنجا براند تا خود جایش بگیرد. دولت انگلیس یک جاسوس ورزیده  خود، از طراز «لورنس» را، به آنجا اعزام میکند که او کار خود را در شوراندن مردم علیه پرتقال موفقیت آمیز به پیش میبرد.

قیام بومیان آغاز میشود و ارتش استعماری را کلافه میکند. سرانجام پرتقال حاضر میشود سهم انگلیس را در اداره و منابع جزیره بپذیرد و کار با مصالحه دو قدرت استعماری برای تقسیم قدرت و امتیازات پایان مییابد. از این لحظه ببعد وظیفه قیام بومیان برای آزادی خود پایان میابد. جاسوس انگلیسی که سرنخ قیام را از آغاز دردست داشته است به رهبر قیام که تربیت شده  خود اوست و روابطی  صریح باهم یافته اند میگوید که آنها باید اسلحه ها را زمین بگذارند و تن به حاکمیت مستعمراتی  مشترک انگلیس و پرتقال بدهند. اما غرور بیدار شده ملی و زنده شدن احساس شخصیتی که، طی قرون کشته شده بود، مانع از آن میشود تا  رهبر قیام تن به سازش و تسلیم دهد. سرکوب خشن نظامی نتیجه نمیدهد و سرانجام ارتش مستعمراتی پرتقال با اغماض و چشم پوشی نمایندگان انگلیس جنگل و مزارع نیشکری را که کمین گاه شورشیان بودند، به آتش میکشند. بسیاری از قیام کنندگان در آتش میسوزند و تعدادی سلاحهایشان را زمین گذارده و تسلیم میشوند. رهبر قیام دستگیر و به اعدام محکوم میشود. در شبی که قرار بود در سپیده دم فردایش او اعدام شود، آن جاسوس انگلیسی به دیدنش میرود و به او پیشنهاد میدهد تا فرار کند. به او قول کمک میدهد و حاضر است همه وسایل فرار او را فراهم کند. ولی آن مرد با قاطعیت پیشنهاد فرار را رد و ترجیح میدهد اعدام شود.

سحرگاه روز بعد رهبر محکوم به مرگ در میان نگاه اندوه زده مردم  با ابهتی قهرمانانه و استوار به پای چوبه دار میرود. حرکت و رفتارش بگونه ایست که گویی  مرگ و چوبه اعدام را تحقیر میکند. چهره  فارغ از ترس و ضعفش تا واپسین لحظه اعدام، عزم آهنین او را بعنوان سرمشقی در پیکار برای آزادی نشان میدهد.

بهیچ وجه معلوم نبود اگر او تن به فرار میداد زنده میماند. جاسوس انگلیسی نمیخواست آن ملت استعمار زده که قرنها با خفت زیسته و به تحقیر عادت نموده بود قهرمانی بیابد که برای او در آینده الگوی پیکار شود. آن جاسوس میخواست تا او درحین فرار بقصد نجات جان خویش کشته شده  تا به محاق فراموشی سپرده شود.

در فردای روز پس از اعدامِ رهبر قیام، آن جاسوس انگلیسی که مأموریتش را انجام داده بود عازم کشورش میشود و با چمدانی در دست بطرف اسکله میرود تا سوار کشتی شود. باربر سیاه پوستی به او نزدیک میشود و با ژستی که حکایت از این دارد که آماده است چمدان او را ببرد با گردنی کج و صدای فروتنانه در حالی که یک دستش را برای گرفتن چمدان دراز کرده است:

ـ مستر!

نگاه جاسوس انگلیسی در یک لحظه در چشمان و نگاه مرموز باربر دوخته میشود. او در حالیکه از شباهت نگاه آن بار بر سیاه پوست با آن رهبر اعدام شده غافلگیر شده است چمدانش را بی اختیار بطرف باربر دراز کرده با حالتی گنگ میگوید:

ـ چیه؟ بیا!  بگیر!

در همان لحظه دست دیگر آن باربر با سرعت به پشتش رفته  کارد بزرگی را  بیرون کشیده  تا دسته در شکم آن جاسوس فرو میکند. جاسوس بی ناله ای خم میشود، به زانو می افتد، درحالیکه از نگاه مرد سیاه چشم برنمیدارد.

منظور ازاین صحنه پایانی فیلم آنست تا  نشان دهد که پیکار همچنان ادامه دارد.

البته اگر بخواهیم جنبه سیاسی داستان این فیلم را به درگیری رئیس جمهور ولایتگرا و مقام رهبری تعمیم دهیم، به قیاسی مع الفارغ دست زده ائیم  که به جوک و شوخی بیشتر شبیه است. زیرا آقای احمدی نژاد نه قهرمان خلق بلکه ضد قهرمانی است که بر صندلی دزدیده شده ریاست جمهوری تکیه زده است ولی، نامشروعیتی و غصبی بودن پست ریاست جمهوری وی مانع از آن نمیشود که از زاویه یایبندی و نا پایبندی به حق، و حرمت جایگاه رهبری دستگاه اجرایی به ایستادگی آقای احمدی نژاد در برابر مقام رهبری  با تحسین بنگریم.

احمدی نژاد چه به لحاظ سیاسی برحق و چه نا بحق، بر حقوق و اختیارات قانونی خود بعنوان رئیس جمهور ایستاده است و در پیشگاه رهبری جرم او همین است.  این رهبر است که میخواهد اورا در حد تدارکچی یا حتی آبدارچی تنزل دهد و این احمدی نژاد است که خم نمیشود و برغم همه ی خطراتی که در برابر او قرار دارد پشت سر اطرافیان خود ایستاده است و همچنان از مشاعی، بقایی و رحیمی دفاع میکند. او حاضر نشد در برابرحکم حکومتی سر خم کرده و مصلحی را بپذیرد. او به اشکال مختلف نشان داده و میدهد که در برابر رهبر ایستاده و خود را مستقل میداند.

احمدی نژاد دریافته است که اگر راه نجاتی هم باشد نه در فرار بلکه در ایستادگی است. رقیبان احمدی نژاد برآنند تا او را بهنگام فرار از پشت به گلوله ببندند تا مبادا به قهرمان تبدیل شود و او این را بخوبی دریافته و ترجیح میدهد از روبرو به رگبار بسته شود. او شانس نجات خود و اطرافیانش را در این ایستادن می بیند تا فرار. این رویکرد چه بلحاظ منطق پیکار و چه منطق اخلاق ستودنی است.

با تعمقی در روانشناسی ساخت قدرت سیاسی نظام کنونی دشوار نیست بدانیم که رقیبان احمدی نژاد در همان اردوی اصولگرایان به کمتر از پیکر بدارآویخته شده  او و همراهانش قانع نیستند. از مخالفان او در جبهه اصلاحات و رفسنجانی که نه قدرت دارند و نه در پی انتقامگیری هستند سخنی در میان نمیتواندباشد ولی نباید فرموش کنیم که همین دو سال پیش بود که احمدی نژاد مقتدر ترین مهره های راس قدرت مثل آیت الله یزدی و ناطق نوری و بعدها لاریجانی ها را به چالش کشید و آقای پالیز دار به اشاره او بود که پرده از فساد مالی چهره های شاخص حاکمیت برداشت.

رقیبان احمدی نژاد در ساختار قدرت برآنند تا نخست او را خوار و بی اعتبار کرده و اطرافیان او را قیچی کنند سپس به خود او بپردازند. اگر او بی مقاومت تسلیم شود حدی برای خورد کردنش باقی نخواهد  بود و اگر مقاومت کند باید کفاره فرار بنی صدر را هم او بپردازد و هیچ بعید نیست که سرنوشت قطب زاده را پیدا کند.

بهر حال نبردی است در درون ساختار قدرت و باند احمدی نژاد ظاهراً برآن نیست تا که به سادگی تسلییم شود و این خود میتواند بر عمق خصومت بیفزاید و همچنان که سحام نیوز تیتر زده است مقاومت احمدی نژاد در برابر رهبر مسئله را به: « بودن! یا نبودن!» تبدیل کند.

تا آنچا که به مردم مربوط میشود این نبرد قدرت در غیاب آنان بین حکومتیان، روی تقسیم غنایم صورت میگیرد و از جنس کودتا های ادواری در کشورهای افریقائی و امریکای مرکزی است که هر از گاهی یک باند نظامی علیه باند دییگری کودتا کرده  و مردم هم زندگی خودشان را می کنند.

البته بعنوان  فقط یک احتمال این  را نباید  از نظر دور داشت که ممکن است این یا آنطرف این دعوا در این میانه حاضرشود برای جلب حمایت مردم  امتیازی بدهد که این امتیاز باید در تعامل با رهبری مردم یعنی رهبری جنبش سبز رخ دهد نه با  خرج کردن شعارهای پوپولیستی فصلی و بی محتوا.

 

 

 

No Comments