درباره من

 بیاد پدر و مادرم

بابا و مامانم

بهار نگشته، خزان گشت و زود زمستان شد
تو تصویرِ سردِ آن بهار نامده، دراین زودرس زمستان شو
 فلک امان نداد، خزان گشت  و زود زمستان شد
 ای عکس بی زبان! تو یادگار ما زآن بی بهار، زندگانی شو 
……………….

بجای “در باره من” که آرشیو شد

 

تو گوئی مامای روزگار، بند نافم را با تیغ سیاست یریده که حاصل آن چون نفرین زندگی بر پیشانی ام نقش تقدیر و مقدر نهاده است. بعنوان یک آرمانگرای هومانیست؛ به امر سیاست نه چون یک سرگرمی یا مشغله ای پول  یا شهرت ساز بلکه بعنوان عرصه ایی مینگرم که سرنوشت تلخ و شیرین آن بشریتی  را که بدان عشق میورزم و بهمان اندازه از تجاوزگری و تجاوزگران به آن با تمام وجود نفرت میورزم در آن رقم زده میشود، عرصه ای که در آنجا بنای روابط جوامع بشری در خطوط عمده اش شکل گرفته و ترسیم میشوند و زندگی روزمره توده های میلیونی را رقم میزنند.

اگر این خطوط کلی و جهتگیری تاریخی آنها خطا ترسیم شوند یا شکل گیرند، بنای روابط انسانی یک جامعه تا به ثریای ویرانی و فلاکت تاریخی کژ رفته و به تراژدی می انجامد.

محصول تلخِ کژرفتگی خطوط عمده روابط انسانی در بستری تاریخی؛ در ساده ترین و ملموسترین شکل خود به ستمگری، به استبداد در اشکال مختلف و در عرصه خُرد و کلان زندگی میانجامد که ساده ترین و بیواسطه ترین شکل تجلی آن ظهور قلدر سالاری در عرصه سیاسی، ستمِ یک گروه یا طبقه اجتماعی بر گروه دیگر، شکنجه و زندان، کشتار و آوارگی و از هم پاشیدگی بافت و بنیاد روابط عاطفی و انسانی جامعه است، و پایانش رواجِ نیهلیسمی غیر انسانی و عاری از هرگونه نشانه ای از انسانیتِ انسان که جامعه  را از مفهوم جامعه شناختی این کلمه تهی میسازد.

در پایانه سیر طولانی زندگی سیاسی چون سنتزی بر همه تجربه شده ها، به لیبرال دموکراسی همچون تبلور سیاسی آن هومانیسم انسانی آرمانی ام رسیدم. در این فلسفه سیاسی، فرد انسانی فرصت می یابد تا خود و منش های انسانی خود را توسعه داده از خوی و تبار طبیعی حیوانی و گله وار خویش فاصله بگیرد.

اما قرائت من از لیبرال دموکراسی با بسیاری متون تئوریک و ژورنالیستی از این کلمه و در این زمینه متفاوت است. من به لیبرال دموکراسی بصورت نسبی و کاملا مشروط مینگرم. آنچه به لیبرال دموکراسی مورد باور من محتوا و مایه مفهومی و معنی میدهد، پیش زمینه های اجتماعی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی هر جامعه معینی است که بر اساس آنها، میزان و شکل مشخص لیبرال دموکراسی در انطباقی منطقی و میدانی تَعَیُن میابد و کوپن آزادی لیبرالی احاد انسانی بر اساس آن پیش زمینه صادر و تعین میگردد.

باور ندارم که مثلاً در نیجر یا مالی و افغانستان یا ایران یک لیبراسیم دموکراتیک تمام عیار نوع سوئدی میتواند استقرار یابد. از لیبرالیسم در فرهنگ سیاسی این جوامع اثری کمی وجود دارد و از دموکراسی هم فقط صندوقهای انتخاباتی کپی سازی شده( پیش خرید و پیش فروش شده) تنها نشانه های از متن کنده شده از متن دموکراسی هستند که بچشم میخورند.

در بسیاری از ممالک عقب مانده یا نیمه عقب مانده، مردمی بنام دموکراسی به پای صندوقهای فریب دهنده آراء میروند، که نسل در نسل آرای آنها در بازار دین و ایدئولوژی دینی یا دیگر ایدئولوژیهای تمامیت گرا مانند کمونیسم و فاشیسم پیش فروش یا پیش خرید شده است. آنها رأی نمیدهند چون صاحب آرای خود نیستند بلکه آرای مُقَدّر صادر شده اعتقادی خود را به صندوقهایی میریزند که منطقاً و بواقع به انسانهای آزاد اندیش در شرایط آزاد تعلق دارند نه انسانهای از قبل کوک شده اعتقادی و اسیر در تفکر برده وار دینی، قومی و ایدئولوژیک.

در این کشورها؛ چه ایران اسلامی باشد چه روسیه ـ ی پوتین یا ترکیه ـ ی اردوغان؛ مُدل دیکتاتوریهایی چون رضاه شاه، پطر کبیر و آتاتورک؛ هزاران بار بیشتر به دموکراسی لیبرال نزدیکترند تا این حکومتهای برخاسته از این نوع دموکراسی های صرفاً “انتخاباتی”.

بنظر من سلطان قابوس در عمان و شیخ امیر نشین ام القوین یا شارجه، هرچند با حرکتی لاک پشت وار اما بسمت توسعه سیاسی و معالاً دموکراسی میروند در حالیکه رژیمی مانند رژیم پوتین یا رژیم ایران بسمت تشدید استبداد و انسداد سیاسی.

این سرنوشت محتوم، از دینامسم لیبرال ستیزانه و آنها منشاء گرفته  که در جهت مخالف توسعه جهانی عمل میکند.

تفاوت بین رژیم اسلامی ایران با رژیم رضاه شاه؛ اردوغان با آتاتورک تنها در فاصله  کَمّی تاریخی آنها نیست بلکه در جهتگیری بُرداریِ معکوس آنها با همدیگر  است که یکی، در هر نقطه نازلی هم از توسعه سیاسی، اجتماعی و تاریخی که باشد، بهر حال، در سمت جریان تاریخ قرار دارد و آن دیگری، حتی اگر بظاهر نشانه هایی از نوگرایی ازخود نشان دهد در جهت ضد توسعه تاریخی سیر میکند و گاه با شتاب هم.

رژیمهای: ترکیه، ایران، پوتین، ونزوئلا، بشار اسد، موگابه در سَمتِ توسعه تاریخی سیر نمیکنند. آنها جز منهدم کردن همه ساخت و سازها و پیوندهای دینامیک و ارگانیک جامعه و مصرف تا به آخر سرمایه های تاریخی و فرا قرنی آن؛ از اخلاق جامعه گرفته تا منابع طبیعی تا احساسات سرزمینی مردم آن رسالتی ندارند. این رژیمها در پس خویش جز جوامعی انُمیک  Anomie ( از خود  و در خود و از محیط پیرامونی بیگانه و بی احساس شده و نیهلیستیک) بجای نمیگذارند.

این ممالک و جوامع بیمار آنها، پیش از آنکه به یک دموکراسی صوری، بی محتوا و صرفاً انتخاباتی نظیر سیستمهایی که در ایران و روسیه و ترکیه وجود دارد نیاز داشته باشند، نیازمند رهبرانی از همان طراز پیش گفته هستند ولو اینکه آنها در کسوتی دیکتاتور مآبانه چون ژنرال الیسسی در مصر، ژنرال خلیفه حفتر در لیبی و محمد ابن سلمان در عربستان جلوه گر شوند.

زنده باد دیکتاتوری مدرن گرا!

۲۳ آبان ماه ۹۶

۱۴ نوامبر ۲۰۱۷

 

No Comments