درباره من

کابوس بود یاکه زندگی؟ بخش یک

مادرم با خطی زیبا که داشت در صفحه اول یادبودنامه دوران تحصیلی اش این شعر را نوشته بود و میگفت با سراینده آنهم دوست بوده است. البته کمترین جای تردیدی نبود که منظور دوستی خواهر و برادری و دبیرستانی بوده است:

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگی را تبه کردم جوانی را

The Fall

پس از قریب ۶ دهه، تا امروز  هنوزهم؛ آن دفتر یادبودنامه مادرم که دوستان دوران تحصیلی یا جوانیش با قلم نیشها و یا حتی با قلم نی ها؛ با مرکب، جوهر آبیِ، بنفش و گاه قرمز، و با خطوط  بسیار زیبای نستعلیق خودشان برای مادرم (ما او را مامان صدا میزدیم)، در دفتر یادبود او یادنامه های زیبا نوشته بودند برایم یک معماست. معما از این جهت که اولاً اکثراً  یادبود نامه نویسان پسر بودند و نه دختر.  آن پسرها یا مردها، با جسارتی که امروز برای من غیر قابل درک است، یادنامه های خود را اغلب باعنوان: منیرعزیز! منیر نازنین! شروع کرده بودند. چنین خطابی از سوی پسران به یک دختر که حتی امروزهم، بوی بی ناموسی میدهد تا چه رسد در آن زمان و در آن فضای شهرستانی کوچکِ باقی مانده در قرون گذشتهِ  آنروز، همچنان تا امروز برایم قدری غیر قابل فهم است. دوما، از آن عجیب تر اینکه من هرگز ندیدم مادرم این دفتر یادنامه خودش را  از پدرم و عموهایم که با ما زندگی میکردند و همه آنها هم سواد خواندن داشتند مخفی کند. باید بگویم مادرم از یک خانواده نیمه اشرافی فئودالی با فرهنگی نیمه مدرن بود ولی پدرم از یک خانواده کاملن سنتی با تمام حاشیه های سختگیرانه و خرافه پرستی قابل تصور در یک خانواده متعلق به جامعه سنتی شهرستانی آنروز.

جالب اینکه بسیاری از یادنامه نویسان علاوه بر خط بسیار زیبا ذوق شعری هم داشته بودند و اغلب شعرهایی از خود نوشته بودند و بعضی شعرها را هم بمادرم تقدیم کرده بودند که بیانگر فضای رومانتیک آن دوران و گشایشهای فضای فرهنگی عصر رضاشاهی بود. معدودی عکس که از زمان تحصیلی و جوانی مادرم داشتیم، همه بی حجاب یا با کلاه های قشنگ زنانه مدل فرانسوی بودند..

در کنار آن دفتر یادبودنامه که زوارش هم در رفته بود مادرم یک دیکشنری فرانسوی هم داشت که همیشه مثل مفاتیح الجنانی که پدرم موقع نماز در کنار دستش داشت و میخواند، دم دستش بود و گاه بگاه برای یافتن لغتی آنرا ورق میزد.

من دوست داشتم آن یادنامه را ببینم و آن دیکشنری، که از فرط ریزنویسی نمیشد خطوط آنرا تشخیص داد را ورق بزنم بدون اینکه نه از این یک و نه از آن یک سر در آورم. ابهت این یک و زیبا نویسی آن یک، بیشتر کنجکاویم را بر می انگیخت تا مضمون و محتوای آنها. اغلب از مادرم میخوستم آن یادواره ها را برایم بخواند و راجع به آدمهایی که آنها را نوشته بودند  برایم تعریف کند چون خود من هنوز مدرسه نرفته بودم که بتوانم خطی را بخوانم تا چه رسد به خطهای نستعلیق و شکسته را. در حاشیه بگویم که من کیف مدرسه خواهرم که تازه مدرسه را شروع کرده بود را گاهی دزدکی به پشتم می انداختم و میرفتم بیرون و به بچه های همسایه پُز میدادم که از مدرسه می آیم و آنها هم حسودیشان میشد که من مدرسه رو شده بودم ولی آنها نه. ولی اوضاع قدری فرق میکرد هروقت خواهرم میدید که من کیف اورا قاچاقی برداشته و بیرون رفته ام.

در تعریف از آن یادنامه نویسان، مادرم همواره، غمزده از برادر دومش” خلیل خان” که او را داداش خلیل می نامید و دوست و هم دانشکده ای او ایرج دهقان نامی، که هردو دانشجوی سال آخر دانشکده افسری بوده بودند و پس از ماجرای شورشِ افسری کمونیست علیه رژیم، بنام سرگرد اسکندانی در خراسان که او در آن رابطه با تعداد دیگری از افسران و دانشجویان دانشکده افسری تحت پیگرد قرار گرفته بودند، از مرز گذشته و به شوروی رفته و پناهنده شده بودند، حرف میزد. او و چهار خواهر دیگرش که خاله های من بودند  اغلب وقتی دور هم جمع میدند همیشه از “داش خلیل یا خلیل خان”  صحبت و یاد میکردند. آنها و بقیه  فامیل هرگز خبری از برادر مهاجرت کرده خود نیافتند مگر تا زمان انقلاب و بازگشت افسران حزب توده از شوروی که مادرم با بیشتر آنها پس از انقلاب حشر و نشر داشت.

روزی  بر حسب تصادف یک نامه تقریبا مخفی شده را در نزدیکی تخت خوابش یافتم که  یکی از همین افسران در پاسخ نامه او نوشته و به سئولات او پاسخ داده بود. او برای مادرم نوشته بود که خودش خلیل را نمی شناخته ولی از آنها که با او همدوره بوده اند پرس و جو کرده و آنها گفته اند که او در همان سر مرز توسط مرزداران روسی یا ایرانی با تیر زده شده و جان باخته. مادرم هرگز از این خبری که بدان دست یافته بود با هیچکس حرف نزده بود از جمله با ما بچه های خودش.

تا آن موقع، مادرم همیشه فکر میکرد که برادر او هم مانند ایرج دهقان که خبرش را از اردوگاههای کارشاقه در سیبری آورده بوده اند، در آن اردوگاههای کار اجباری سیبری است. و همواره این امید را داشت که روزی سرو کله او پیدا شود. از روی  تعریفهای مادرم از آن اردوگاههای روسی که او هم فقط آنها را شنیده بود، این تصور به مخیله من دست میداد که آنجا باید تپه ماهورهایی باشند که اسیران محکوم و تبعیدی کوله پشتی هایی از سنگ را با پاهای برهنه از کوهپایه ها هی بالا  میبرند و هی پائین می آورند.  هرگز تصوری از کار برده وار تبعیدیان، در معادن یا جنگلهای استپی و باتلاقی سیبری عصر نخستین حکومت کارگران و دهقانان در جهان، در ذهن خود نداشتم.

به دفتر و دیکشنری مادرم برگردم. البته تنها ایندو کتابچه وکتاب نبودند که دیدن آنها را دوست داشتم، کتابی هم بود بنام جوهری که از دیدن عکسهای  آن لذتی تعجب آمیزانه میبردم که عطش فانتزی بافی بچه گانه مرا تسکین میداد. جوهری یکی از کتابهای افسانه ای  قدیمی شیعی مذهب بود که فکر میکنم الان از هر کتاب ضاله دیگری غیر قانونی تر باشد. این کتاب بیشتر در وهن سه خلیفه اولیه (اموی) بودند. در این کتاب مثلا عُمَر با یک وِردِ امیرالمومنین، حضرت علی به ماده سگی تبدیل میشود که هفت توله سگ میزاید. وقتی او دوباره در قالب خودش ظاهر شده و برای خطابه یا وعظ به منبر میرود، این توله سگها  واق واق کنان یکباره روی منبر میپرند و میخواهند سینه عمر خطاب را بمکند و شیر بخورند که مردم  آنگاه  پی میبرند که عمرابن الخطاب یک ماده سگ بوده که بشکل آدم درآمده است یا در جای دیگری عکسی از حضرت عباس است که چگونه با شمشیر بُرانش از یزیدیان آنقدر کشته و قتل و عام کرده است که  دشت کربلا یکسره  به استخر خون تبدیل گردیده  وخون تا پای رکاب حضرتش و تخم اسبش رسیده بوده  است که در آنهنگام به حکم  حضرت باری تعالی، دو فرشته  به زمین نازل میشوند که دو بازوی حضرت را بگیرند چون اگر او با همین هیبت و هیمنه و قاطعیت به کشتن ادامه میداده بوده، نسل بشر از روی زمین ورمیافتاده است. مادر بزرگ یا شاباجی ام که زنی به تمام معنی مؤمنه بود، با آب و تاب  و لذتی که  تازه میفهمم قدری هیستریک و بیمار گونه بود، همه اینها را بکرات چنان برایم تعریف میکرد که امروز، پس از بیش از ۶۰ سال هنوز داستان رشادت حضرت عباس در کشتن و قتل و عام کفار، در ذهنم همچنان باقی مانده است.

الغرض، کفارِ نامرد از این فرصت که آن دو فرشته دستهای حضرت ابولفضل العباس را گرفته بودند تا مانع کشتار بیشتر و جاری شدن سیل بیشر خون شوند سوء استفاده کرده و دو دست مبارکش را از بازو قطع میکنند ولی آن حضرت با رشادتی که فقط خاص اوست، سوار بر اسبش، بدون دست و با بازوهایی خون چکان، با دندانهایش مَشک آب را نگاه داشته به خیمه سید الشهدا میرساند. البته دیگر در آن کتاب ننوشته بود که حضرت دهنه اسبش را با چه و چگونه گرفته  بوده  و اسب را  چگونه به خیمه اهل بیت هدایت کرده است شاید هم با تخمهای مبارکش! چون اولیا و ائمه همه جور معجزه داشته بوده اند. در کنار تشریح این اثر بیاد ماندنی کلاسیک شیعی، شاباجی ام بعدها از فشار قبر و باز و خواست نکیر و مُنکر هم برایم تعریف میکرد و اینکه  این دو فرشته مأمور عذاب، در شب اول قبر، چنان با گرزهای سنگین پولادین خود بر مغز آدم میکوبند و اصول و فروع دین و نام دوازده امام و چهارده معصوم را با رعایت سلسله مراتب از آدم میپرسند که اگر شخص متوفی نداند یا درست پاسخ ندهد، با ضربه گرز  سنگین آنان، هی کشته میشود، میمرد و هی زنده میشود و دوباره میمیرد. از گرزهای هیبت ناک نکیر و منکر گذشته فشارقبر هم خودش داستانی چنان هراسناک است که شنیدنش موی تن آدم را از تن خارپشت سیخ سیخ تر میکند. او تعریف میکرد که شب اول قبر، دیوارهای قبرچنان بهم میآید وآدم را بهم میفشارند که شیری  که آدم از پستان مادرش خورده است از نوک دماغش از زور فشار بیرون می آید. هرگاه او از فشار قبر در شب نخست حرف میزد بعدش من میرفتم جلوی آینه نوک دماغم را با دو انگشت چنان فشارمیدادم تا ببینم چقدر درد میآید و از نوک آن چقدر شیر بیرون میزند و بواقع هم یک ترشحاتی از منفذهای نوک دماغم  خارج میشد گاهی سفید مثل شیر گاهی هم مثل عرق تن بود و درد فشار به آنهم چنان بود که  از شدت آن تقریبا اشک در چشمانم جمع میشد. این درد مرا نسبت به عذاب شب اول قبر و اینکه گناه نکنم، از همان بچگی به اندیشه صواب و گناه وامیداشت. البته در مجموعه معارف شاباجی ام گناه، بیشتر بمعنی عدم رعایت فرایض دینی، و در مورد زنها هم مخصوصاً فاسق داشتن بود که  شاباجی ام از فاسق با عنوان ” مُصاب” نام میبرد. تقربیاً ۹۰% مَتلهای او، راجع به زنان مُصاب دار بودند و راجع به مردها چیز زیای برای گفتن نداشتند حتی مرد گرایانه هم بودند. درکی هم که من در آن بچگی از صواب و گناه گرفتم جز درک شابجی ام نبود. رفتن زیارت اهل قبور، زیارت امامزاده و رفتن به تکایا و پول و صدقه دادن به گدا یا روضه خوانان و نماز و دعا خواندن و همیشه با وضو بودن و قسم دروغ نخوردن، همه اینها صواب داشتند، حتی لعنت کردن عُمَرابن الخطاب، شمر و یزید هم صواب زیادی داشت. عدم رعایت این اعمال هم گناه داشت. برای پسر ها سرپا شاشیدن هم گناه کبیره بود که تقاص آن آتش جهنم بود. ترسی که  از توضیح فشار قبر در من ریشه گیر شده و مخصوصاً شبها بسراغم می آمد، مرا جداً واداشته بود که هی بگویم من اگر مردم نمیخواهم قبر شوم. دیگر کمکی هم نمیکرد که مادرم میگفت از این چرت و پرتها نگویم و اینها درست نیست. ولی نکته ایی که برایم امروزه نامفهوم میباشد اینست که چرا مادرم یا پدرم به شاباجی ام نمی گفتند از این داستانها برای من تعریف نکند.

امروز پس از گذشت این سالها وقتی به گذشته ها (فلاش بک) میزنم و به آن مَتلهای او فکر میکنم این تصور بهم دست میدهد که آن بیچاره پس از گذران  قریب به بیست سال با یک شوهر کور شده و پیر شاید دردرون خویش و فانتزی خود افسوسِ “مصاب” نداشتن  را میخورده و در این حسرت آزار دهنده و تلخ، از تصور آن زنانی که در ذهن او شانس چشیدن مزه مصاب را داشته اند در او حسادتی برمی انگیخت زهر آکین  و چون تیزاب سوزنده که او این داستانها را به آن انگیزه ها با احساسی حسرتبار می ساخته است.

فکر میکنم یکی از علل عمده کینه حسادت آمیز افراد گروههای سنتی چه مرد و چه زن به تیپ های مدرن جامعه هم همین تصورات حسادت آمیزنسبت  به آن رفتاری  است که آن گروه مورد حسد و غضب در انجام آنها؛ بظاهر یا واقع آزاد بوده ولی این گروه دوم  نبوده و فرصتش را نداشته اند، میباشد  محدودیتی که که منشاء رفتار و نگاه کین توزانه اجتماعی آن گروه اول به این گروه دوم بوده و سرچشمه عقده طبقاتی و اجتماعی میباشد که در متن آن میتوان نوع رفتار گشت های عفاف و حجاب، که پس از انقلاب راه افتادند را درک کرد.

البته خیلی از این اپیزودهای مصاب و شب اول قبر و نکیر و منکر و کتاب جوهری مال دو سه سال بعد، یعنی سنین ۶ ـ ۷ سالگی ام بود که بعداً بیشتر راجع به آنها خواهم گفت.

در پرانتز بگویم ۲۰ سال پیش که پدرم برای دومین و آخرین بار  میخواست   برای دیدنم به سوئد بیاید ازش خواهش کردم که کتاب جوهری را برایم بیاورد و بدروغ به او گفتم برای یک دوست افغانی مذهبی ام است که از من خواهش کرده آنرا برایش تهیه کنم. اگر به پدرم میگفتم برای خودم است میفهمید  که از روی خباثت است و نه از روی صداقت.

بیچاره پیر مرد ساده لوح کتاب را با چه سختی تهیه کرده بوده ولی در فرودگاه کتابهای ضاله دیگر را اجازه داده بودند با خودش بیاورد ولی کتاب شیعوی جوهری را  ضبط کرده و اجازه نداده بودند. زن پدرم که حاجیه خانمی نسبتا حزب الهی بود (مادرم چند سال قبلش فوت کرده بود و ابوی با این حاج خانم ازدواج کرده بود که انصافاً زن مهربانی بود)، هرچه به مأمورین اصرار کرده بود که آن کتاب را برای یک مسلمان افغانی که سفارش کرده میخواهد، مأمورین قبول نکرده بودند.

با شعر فوق شروع کردم و پس از این مقدمه کوتاه ادامه میدهم.

چند ماه پیش تنها دوستی که از دوران کودکی و پیش از سیاسی شدنم برایم باقی مانده است و تنها کسی از  آن گذشته های دور است که با وی تماس هراز گاهی اسکایپی دارم، گفت فلانی بجای این سیاسی نویسیها زندگینامه خودت را بنویسی خیلی جالب تر و مفید تر است. البته این فکر همواره در مغز خودم هم جریان داشت ولی عملی شدن آن، هم انگیزه جدی را میطلبید و هم فاصله گیری از سیاستزدگی شبانه روزی را. این فرصت با لطف یکی از دوستان که یک ویلا در جنوب اسپانیا دارد و حرفی نداشت که زمستان امسال را در ویلای او بگذرانم برایم مهیا شد بویژه اینکه در سپهر سیاسی منطقه و مملکت هم “کُن فیکونی” درکار نیست و بازار تقاضا هم برای نوشتجات منهم تقریبا کساد است و فکر میکنم سطح کیفی نوشتارهای رقبا مرغوب تر است ولی متأسفانه بضائتم بیشتر از اینها نیست.

تنها اتفاق مهم این چند روزه، درگذشت نلسون ماندلا بود که با نوشتن دو یاداشت در باره او، احترام خودم را به او ابراز داشتم. البته قریب ده سال پیش هم یک نامه شخصی بمناسبت فشار در زندانهای ایران برای او نوشتم که پاسخ را از “بنیاد ماندلا گرفتم”. انتظار هم نداشتم که خود او به من شخصا پاسخ دهد.

نمیدانم در شرح حال نویسی خود چقدر پیش بروم و خواهم رفت ولی سعی میکنم تا آنجا که میتوانم بنویسم. فکر میکنم زندگیم یک دائرة المعارف از هر نظر باشد. دائرة المعارفی که هزینه آن زندگیم بوده است و هزینه ایی که در حاشیه این زندگی نا خواسته به دیگران  و اطرافیان هم تحمیل کرده ام که عذاب وجدانی ناشی از آن تا دم مرگ هم ادامه خواهد داشت و چون سایه با من خواهد بود.

امروز ۷ دسامبر مصادف با  شانزدهم آذر، زاد روزم است. اگر از خودم بپرسند میگویم دراین روز، نه “زادروز” بلکه “سقطروز” زندگیم را برگزار میکنم. زیرا  از لحاظ بیولوژیکی بگذریم هرگز به زندگی وارد نشدم بلکه به جهانی وارد گردیدم که  مانند میلیونها کودک دیگر وارد جهنمی میشوند که در کوره های غیر انسانی و انسانیت سوز آن وعده ایی جز رنج برای اکثر این بدنیا پاگذاردگان ندارد.  اگر به آن تک بیتی بالا برگردم، بواقع پس از ۶۷ سال از گذشت عمر، نمیدانم زندگی را یافته ام و یا نه همچنان چون یک نفرین شده ابدی و مادر زادی (مانند آن یهودی سرگردان در رمانی به همین نام)، باید همچنان دنبال این نایافتنی بدوم تا لحظه ایی که از پای بیفتم.

رویایی در کار نبود اما  کابوسهای دوران کودکی

به گذشته و دورترین نقطه های افق گذشته زندگیم، به افق محو شونده گذشته مینگرم که برایم روز بروز دورتر و دورتر میشود و خطوط خاطره ها در فاصله بعید آنها جای خود را به خطوطی کدر و محو شونده میدهند زیرا آفتاب عمر در آن دوردست با هرلحظه ای از گذشت زمان ناپیدا ترشده محو میگردد. سعی میکنم باتمام توانی که در ذهنم برای یادآوری گذشته مانده است آخرین خطوط یادمانهای دوران کودکیم را زنده کرده و به قلم بیاورم مبادا که فردای روزگار این فرصت امروز برای یادآوری را دیگر بمن ندهد.

فکر میکنم  همه ما آدمهای خارج از شماره که از نقطه بی آغاز پیدایش به این دنبا پا نهاده ایم از زندگی خود، چیزهایی برای گفتن به آیندگان و افزودن بر انباشته های فرهنگی آنان و جهانمان داریم که حتی الامکان نباید بگذاریم به شطِ گذرای تاریخ سپرده شوند بدون اینکه نشانه ای و اثری از خود بجای بگذارند.

به زندگی خویش، نه با نگاهی غرور آمیز، نه با سرشکستگی و نه فروتنانه مینگرم زیرا زندگی را محصول ترکیبی از جبر و اختیار میدانم که جایی برای مباهات بیهوده و خود بزرگ یا کوچک بینی ما اتمهای بیشماری که جریان بی آغاز تاریخ را ساخته ایم باقی نمیگذارد. در یک کلام ما محصول آن محیطی هستیم که خود در آفرینشش مشارکت آگاهانه زیادی نداشته ایم که به آن ببالیم یا از آن شرمنده باشیم. بنظرمن نقطه شرف و آگاهی چون متغیرهایی در زندگی افراد در حالت حرکت و تغیر دائمی عمل میکنند که تشخیصِ نقطه احساس فرازنگی یا سرافکندگی، گناه و صواب، بخود بالیدن یا از خود شرمسار بودن،  به معنی مدنی و انسانی کلمه را دشوار میسازند. مرز اینها را درجه آگاهی و خودآگاهی انسانها تعین میکند که این، خود با موقعیت اجتماعی و تاریخی و.. مشروط میگردد. اگر من عقل و درک امروزم را داشتم به قندان خانه دستبرد نمیزدم، از جیب پدرم پول کش نمیرفتم، دزدکی ظرف شیرینی هایی را که مادرم برای میهمان خریده بود خالی نمیکردم که آن بیجاره یکباره در موقع پذیرایی سورپرایز و خجالت زده شود و شاید هم به سیاست کشیده نمیشدم.

نخستین خاطره کودکی خودم را شاید بتوانم به  ۴  سالگی ام تقویم کنم. از این رو که؛ بخاطر دارم تازه برادر سومم (فریدون  یا سعید) را خدا داده بود که ای کاش نمیداد. روزی مادرم در حالی که او را در بغل داشت شروع کرد به همزدن دیگ بزرگ آش سماق که روی  اجاق هیزمی امان توی حیاط میجوشید. هیچ یادم نمیرود که یکباره سعید دستش را تا آرنج توی دیگ جوشان آش کرد.  او با جیغی که در سطح جیغ یک کودک زیر یکساله، گوش خراش بود دستش را بیرون کشید که دیدیم پوست دستش مانند یک لایه چرم لوله شده، قلفتی ورآمد. مادرم با جیغی بلند و هراسناک از این سوی حیاط به آنسو، بچه به بغل میدوید و نمی دانست چه کند. مادر بزرگم (شاباجی ام)، سراسیمه از دوران خانه به حیاط دوید و بمادرم گفت زود ببرش بیمارستان. درشکه خواستن آسان نبود چون درشکه ها در وسط میدان شهر در یک ایستگاه که تا خانه ما فاصله ایی زیاد داشتند و نه چندان کوتاه تر تا بیمارستان در انتظار مشتری می ایستادند و تلفنی و یا تاکسی ایی هم در آنروزها در کار نبود. اولین تاکسی در شهر ما حدوداً ده سال بعد آمد. از خانه ما در حاشیه شهر تا میدان شهر فکر میکنم نیم ساعتی راه بود. مادرم چادرش را به سر انداخت و با یک اشاره بمن گفت دنبالش بدوم.

تا بیمارستان که راهی نسبتا طولانی تا منزلمان بود، بهت زده و بی نق و نوق دنبال مادرم و طفلک سعیدمان که در بغل  او، هردو باهم مسابقه  گریه و شیون گذارده بودند دویدم. فقط یادم میآید که در بیمارستان دست سعید کوچکمان را  تخته پیج پانسمان کرده بودند. تخته کاری روی پانسمان برای اینکه دستش به جایی نخورد. او دیگر گریه نمیکرد چون نا و  نفسی برایش باقی نمانده بود.

سعید مان، تنها نبود که در نخستین روزهای زندگی مزه دردناک داغ شدن را تجربه میکرد. من هم در زاویه راست بینی خودم و در امتداد آن بسوی چشم چپم یک سالک مانند داشتم که دو سه بار از مادرم پرسیدم این چیه؟ و او برایم تعریف میکرد که موقعی که من کوچکتر بوده ام یکبار به سرماخوردگی سختی دوچار میشوم و همسایه ها توصیه میکنند که بمن بخور بدهد. او هم مرا که قنداق پیچ بوده ام روی بخار دیگ آب جوش میگیرد و فقط صدای جغ من اورا متوجه میکند که بخار قدری زیاد شده و وقتی مرا برمیگرداند یک ظرف پوست بینی وحاشیه آن ورآمده بوده است.

سوختن یکطرف صورت منهم  قبل از سوختن دست سعیدمان تنها مورد سوخته شدن ما بچه ها نبود. برادرکوچکترمان یکبار برای شیرین بازی رفت زیر کرسی و افتاد توی منقل پر آتش زیر کرسی. تمام پشتش ور آمد و وقتی بهبود یافت ما با خنده و شوخی میگفتیم کون او مثل نقشه جغرافی شده است.

یکی از وظایف من در آن سنین کودکی، گرفتن دست آقا بزرگم یعنی بابای پدرم بود و بردن او به مستراح  و پر کردن آفتابه برای او،همراهی و هدایتش به مسجد برای نماز جماعت بود. چون او کور بود و عصا زنان  تا آنجا ها رفتن، و یافتن راه  برایش سخت و حتی نا ممکن بود. من تا سالها  و تا هنگام مرگ او، عصای زنده او بودم و مادرم هم گیره دست او برای کوک کردن منقل، گرفتن آتش و گذاردن وافور به دهانش چون خود او از پس این وافورگیری برای خودش بر نمی آمد.

وقتی او تریاک میکشید من با کنجکاوی کودکانه خود چمباتمه میزدم و جیلیز و ولیز تریاک را که روی حقه وافور، زیر آتش گداخته ذوب میشد و با نفسهای عمیق آقا بزرگم؛ دودش بدرون سورخ حقه، تنوره کشان محو، بلعیده و ناپدید میگردید، خیره میشدم و با اعجاب به بیرون آمدن دود در دو خط موازی که از سورخهای بزرگ بینی او چون دو لوله دودکش بیرون می آمد مینگریستم.

با صبر و حوصله نظاره میکردم که او چگونه با آن چشمهای نابینایش لوله تریاک را با آن چاقوی دسته چوبی خراطی شده اش  به یک اندازه و یک فرم و استاندارد تقسیم و خُرد میکرد و به تیز کردن آن چاقو با سنگی که همیشه در جیبش داشت  خیره میشدم.

این صحنه ها از جمله  آن صحنه ها یی بودند که فضای هنوز خالی مغز و کنجکاوی کودکی مرا که تبعاً عطش کشف محیط پیرامونی را داشت پر کرده با رخدادهای خود می انباشتند و به این ترتیب، سازه شعورمن در شناخت دنیای بیرونی شکل میگرفت و معنا میافت.

بابا و مامانم

پدر و مادرم ۶۰ سال پیش

بهار نگشته، خزان گشت و زود زمستان شد
تو تصویرِ سردِ آن بهار نامده، دراین زودرس زمستان شو
 فلک امان نداد، خزان گشت  و زود زمستان شد
 ای عکس بی زبان! تو یادگار ما زآن بی بهار، زندگانی شو 

یکی از بازیهای من در آن موقع خرسواری بود ولی البته خری در کار نبود عموهای من دست و زانو به زمین خم میشدند و من سوار گرده آنها میشدم و هی میکردم که تند تر بروند! از تنها کسیکه جرئت و جیگرِ درخواست خرشدن و خر سواری دادن نمیکردم بابام بود که همیشه از او میترسیدم. ولی این اپیزود نیز به اینجا ختم نشده یک عقبه دیگر نیز دارد و آنهم اینست که هرموقع آقا بزرگم را به مسجد برای نماز جمعه میبردم، که در آنروزها هم مساجد مانند امروز متروک و مهجور نشده بودند و یادم می آید که تا دم در ورودی، مردم به صف وامی ایستادند. وقتی اینهمه آدم صف به صف دولا میشدند و به سجود میرفتند من از دیدن آنهمه گرده صاف و صوف و آماده خرسواری دادن کیف میکردم و آرزومندانه، به  آنهمه گرده های صاف و آماده سواری گرفتن نگاه میکردم آنقدر هوس خر سواری بهم دست میداد که ناخود آگاه دلم میخواست از همه و تک تکشان سواری بگیرم. آخر من در تمام عمرم آنهمه خر قابل سواری گرفتن نمیتوانستم تصور کنم.

همیشه با کنجکاوی زیادی رفتار آقا بزرگم را از جمله وضو گرفتن  و سر نماز دولا و راست شدنش را با دقت زیر نظر میگرفتم. چند بار که آقا بزرگم را به مستراح هدایت کردم، کنجکاوانه دولا میشدم تا ببینم اولاً چرا آقا بزرگم سر چال مستراح که نشسته  مکرراً  هین و هون یا آهوم آوهوم میکند و در ثانی بیشتر از آن میخواستم ببینم دول آقا بزرگم چه جوری است و با مال من چه فرقی دارد. هنوز نمیدانستم بچه ها باید ختنه شوند و توی محل هم ندیده بودم بچه ایی ختنه شده باشد و نمیدانستم بعد از ختنگی مال آنها هم شکل مال باباها و بابا بزرگها میشود.

یک روز که تا سطح زمین سرم را پائین آورده بودم که از زیر پرده آویزان درب مستراح، دول  آقابزرگم را ببینم او با همه کوری تمام عیارش، یک جوری متوجه شد که من دارم او را دید میزنم، داد زد پدرسگِ توله سگ میام پوستت را میکنم، پدر سوخته ! پدر سوخته برایم عبارتی تازه بود که تا به آنروز نشنیده بودم. و از آن مهمتر و ترسناکتر، پوست کنده شدن خود با آن چاقوی بزرگ دسته چوبی آقا بزرگم را کاملا جدی گرفتم چون یاد خُرد کردن تریاک می افتادم که او به راحتی انجام میداد. بعد از آنروز تقریبا هرشب که به رختخواب میرفتم با یاد سوخته شدن بابام و کنده شدن پوستم و مجسم کردن ترسناک آن منظره بخواب میرفتم. تا آنروز زندگیم، فقط یکبار سربریدن و پوست کندن یک بزغانله را  در حیاط منزلمان دیده بودم که احساس پوس کنده شدنم، پوست کنی آن بزغاله را در ذهنم تداعی میکرد و با آن احساس رعشه ایی از ترس و احساسی از درد و سوزش در تنم میدوید.

دیده بودم که آقا رجب قصاب، چطور اول زبان آن بزغاله  شیرین و بازیگوش بیچاره را به خشونت بیرون کشید و لای دو فک در میان دندانهایش گذارد  در حالیکه پوزه یا دو فک اورا با یک دست محکم بهم میفشرد چگونه  کارد تیز خودش را روی گلوی آن بیچاره  گذارد و بعد سرش را برید. سپس با یک تَرکه، که نوک آنرا تیز کرده بود، از پا در ابتدای ران فرو کرد زیر پوست آن حیوان، هی اینور و آنور کرد بعد شروع به پف کردن توی آن سورخ ایجاد شده از چوب کرد. اینقدر فوت کرد که بزغاله باد کرده مثل مشک دوغ فروشهایی شد که بعضی روزها با خرهای بار شده از مشکهای دوغ در داخل چهار چوبهایی روی گرده اشان به محله ما می آمدند و دوغ میفرختند، شد.  اینرا هم اینجا بگویم سالها بعد که قدری بزرگتر شدم یواشکی نزدیک این دوغ فروشها میرفتم و با یک سیخ مشک آنها را سوراخ میکردم و درمیرفتم و این شیطنت برایم یک تفریح بود و بعضی مواقع هم یواشکی بوته های زمخت خار را از اطراف میکندم و میگذاردم زیر دم حیوان که بعدش شروع میکرد به لگد انداختن و هر چه  بیشتر دمش را به کونش فشار میداد هی تیغها بیشر میرفتند تو. و بعد فرار میکردم و از شیطنت خودم حال میکردم. چون بابام بعضی مواقع که از کسی عصبانی میشد .. میگفت مثل اینست که نشادر توی کون آدم بگذارند. منهم یک بار از یک عطاری یک مقدار نشادور که تقریبا شکل نبات، منتها زرد رنگ بود را خریدم و میخواستم یواشکی توکون یکی از همین خرها که صاحبشان دوغ میفروختند بگذارم ببنم چی میشود. یکروز وقتی سر مرد دوغ فرش با زنان مشتری گرم بود منهم با یک فشار یک تکه را فرو کردم توی کون حیوان چون هیچ اتفاقی نیافتد تکه دو و سوم و هیچی نشد. با خود گفتم شاید بعد چیزی بشود دنبال دوغ فروشه افتادم و مقداری رفتم و باز هم اتفاقی نیافتاد که سرخورده برگشتم.

القصه این تهدید آقا بزرگم، پوست کنده شدن آن بزغاله را که با او اُنس گرفته بودم در ذهنم تداعی میکرد و آنچنان که از یاد آوری تهدید آقا بزرگم ترس تمام وجودم را میگرفت.  بالاخره یک روز از  شاباجی ام  پرسیدم: ” شاباجی! اگر پوست من کنده بشه چی میشم؟ میمیرم؟ گفت این چه حرفیه میزنی بچه؟ دیگه از این فکرها نکنی ها! گفتم آخه آقا بزرگ گفته پوستم را میکنه! گفت نه او الکی به همه همین را میگه. حتما یک کار بدی کرده ای که او  اینو  بهت گفته. گفتم به حضرت ابولفضل نه هیچ کار بدی نکرده ام. تازه این قسم را از زبان بزرگترها یاد گرفته بودم و میخواستم منهم مثل بزرگها آنرا بکار ببرم چون نا خودآگاهانه این را احساس بزرگ شدن خود میدانستم. بعدها بهنگام فحش دادنهای های رکیک و یا سیگار کشیدن که تقریباً از چهارده سالگی شروع کردم، و یا دزدکی و گاه گداری که موقعیت پیش میآمد با مشروب خوردن در شانزده سالگی که دزدکی سری به خمره پدر بزرگم یعنی پدر مادرم میزدم، همین احساس بزرگ شدن را میافتم.

بمرور زمان ترس پوست کنده شدن و احساس درد تیغ تیز آن چاقوی دسته چوبی آقا بزرگ از سرم پرید و جای خود را به  ترس از دزد و گرگ داد. چون مادر بزرگم، شاباجی، دائم از کسانی حرف میزد که روزگاری دزد به خانه آنها  زده بوده بود. و یا گرگی که در حاشیه شهر و اطراف منطقه ما دیده شده  گوسفند ها و حتی سگها را خورده بوده.  همیشه موقع خواب، سرو کله آن دزده که آمده بود مرا بدزدد و آن گرگه که آمده بود مرا بخورد پیدا میشدند یکی با دندانهای تیزش در این گوشه اطاق و آن یک با شنل سیاه و سرو صورت شال پیچی شده و قامتی غیر عادی مهیب و بزرگ در گوشه دیگر اطاق مترصد بودند تا من چشمهایم را بهم بگذارم تا ترتیب کار را بدهند. من هنوز آنقدر مفهوم دزد را نفهمیده بودم تا بدانم که دزد برای بردن مال و منال می آید و نه برای دزدیدن بچه ها و کمتر از آنهم به این عقلم نمیرسید که در خانه محقر ما چیزی برای دزدیدن نیست تا دزدی سراغ ما بیاید. همیشه شَبَح ترسناک دزد نابکار را که غروب و یا شب هنگام با خیره شدن من به گوشه دیوار اطاق، بزرگتر و مهیبتر میشد و بسراغ من می آمد میدیدم و کمکی هم نمیکرد که من سرم را از ترس زیر لحاف میکردم تا او مرا نبیند. از دزد بدتر، گرگ بود که مرا میترساند. چونکه یک روز صبح سگمان که در روزها  با زنجیر در گوشه حیاط  بسته میشد و سرّشب ها باز میشد تا از خانه در برابر دزدها و گرگها یا روباه و و شغالها نگاهبانی کند سربه نیست شد. عموهایم هرچه در اطراف گشتند که اثری ازش بیابند موفق نشدند. شاباجی ام با قاطعیت میگفت گرگها آنرا حتما برده و خورده اند. من در ذهنم صحنه را چنین مجسم میکردم که تعدادی گرگ سگمان را کشان کشان با دندان گرفته به دور دستها بمیان مزارع اطراف برده و خورده اند. دلم برای آن حیوان میسوخت ولی بیشتر از آن  از جان خودم بیمناک شده بودم. از خبر خورده شدن سگمان گریه میکردم و مادرم میگفت گریه نکن پیدا میشه و یا یک سگ دیگر می آوریم. او نمی دانست که من دلم برای خودم میسوزد که ممکن است فردا نوبت من شود.

بخاطر دارم که یکشب که تا مرز خیس کردن خودم از ترس آقا گرگه، که در آن تاریکی، در گوشه اطاق چمباتمه زده، منتظر بود تا من بخوابم و بیابد مرا بخورد، چاره را در این دیدم تا لحاف را از سر خواهرم که دوسال از من بزرگتر بود ولی به ردیف کنار هم میخوابیدیم  کنار بزنم تا گرگه او را ببیند و بجای من او را بخورد. پس از این راه چاره لحاف را روی سرخودم کشیده خوشحال از راه حل یافته شده با اعصابی آرام و وجدانی آرامتر بخواب رفتم.

پایان بخش اول(که در صورت ادامه) نه در صفحه اصلی و زیر این پستهای سه گانه بلکه در صفحه ” زندگی من” آنرا ادامه خواهم داد.

******************************************************

کابوس بود یا که زندگی! بخش دوم

دی. ۱۵ ۹۲
Share Button
مادرم در دفترش نوشته بود:

طالع عمر مرا هیچ منجم نشناخت!

یارب از مادر گیتی، بچه طالع، زادم؟

The Fall

ای نازنین رصد گرِ ایامِ بیشمار!

 گر که در این لاجوردگونه سپهر

 در این گوی مینوَی،

پر شمار زسیاره،

 بس تابناک  ستاره ها،

خبری، یا نشانه ای، اثری،

زکوکبِ اقبالِ این شوریده، سرگشته حال، نیست،

یا که اخگری،

زین شهابِ تا بنِ هر ذره اش گُر گرفته

در آفاق و درافلاک نیست،

اگر در این سجلِ پر نوشته ز ایامِ پرشمار،

در این زمانه، دراین تلخروزگار،

نامی زاخترِّ سربه نیست گشته ی بختِ منِ سرگشته حال نیست،

پس این دفترِ پربرگ، زایام و روز گار،

بیهوده پرگشته زنامها وز نشانه ها،

از بهر چیست؟ یا برای کیست؟

 دسامبر ۲۰۱۳

ح ت

زندگی در آن فضای رخوت گرفته و یکنواخت ده ـ شهر ملایر و از آن رخوت گرفته تر، در محله ما زندیه، چون جویباری در همان بستر دائمی و یکنواخت خود به پیش میرفت بدون اینکه آدم گذشت زمان را حس کند. چنان خاطراتم از محیط داخلی خانه امان پر است که تقریبا بیادم نمی آورم کوچه و محله امان چه شکلی بود و تنها خاطراتی که از بیرون منزلمان که در حقیقت که یک باغ بزرگ چند هزار متری با اطاقهای بسیار بود که در دو ضلع غربی ـ شرقی در مقابل هم قرار داشتند، دارم، یکی یخچال سنتی شهر بود و دیگری دعوایی که یکبار با بچه های همسایه داشتم که منجر به شکستن سرم شد. نمیدانم مادرم نمیگذاشت ما از خانه بیرون برویم و یا خودمان علاقه ایی به پا بیرون گذاشتن از خانه نداشتیم یا جرعت نمیکردیم بیرون برویم. روی این اصل یکی از معدود دفعاتی که با خواهرم از خانه بیرون رفتیم و با بچه های همسایه بازی کردیم با آنها دعوایمان شد که منجر به سنگ پراکنی گردید. یک از سنگهای بزرگی که آنها بسوی ما پرت کردند به سرم خورد و سرم شکست. خون از سرم به صورتم سرازیر شد . اولین بار بود که سرم میشکست و آنهمه خونریزی میدیدم. نترسیدم و گریه هم نکردم . فقط از دعوای مادرم میترسیدم و نمیدانستم چه توضیحی برای شکستن سرم بدهم.

هنوز فحشهای درست و حسابی و پائین تنه ایی آبدار یاد نگرفته بودم  وتمام فرهنگ و گنجینه فحشی من به ؛ چسو، گوزو، عنینه خلاصه میشد که آنها را خطاب به آن بچه ها میگفتم و آنها هم بما مشابه همین فحشها را میدادند.

وقتی به آن فحشها فکر میکنم، زنجیره پایان ناپذیری از خاطره ها و پرسشها در ذهنم تداعی شده باز میشود که انتها ندارد و از پس باز شدن هر حلقه ایی حلقه های دیگری  از پرسشهای مطرح نشده یا بی پاسخ به ذهنم  خطورمیکند. به فحشهایی که ما آدمها بهم دیگر میدهیم فکر میکنم و مضمونهای  آنها. برای اولین بار متوجه میشوم که اولاً همه فحشهای ما مردانه است. همه شامل حواله دادن معامله ها به خواهر، مادر وعمه و کس و کارهای مادینه امان است. خیلی عجیب می آید که هیچگاه از خودمان نپرسیده ائیم که اولا در یک عالم واقعی فرضی ممکنست؛ مادر، خواهر و عمه و دیگر اجناس ماده فامیل طرف از دریافت آن معامله های حواله شده  نه تنها ناراحت نشوند بلکه شاید قند هم در دلشان آب شود. ولی این حواله دادنها به نحوی است که گویی ستمی و یا شکنجه ایی، بی حرمتی ایی به طرفها روا میشود و این در یک معنای پنهان و ناخودگاهانه، یعنی تابو سازی از عمل جنسی که در واقع یک عمل طبیعی ما انسانها است. تبدیل ارگانهای جنسی که در عمل تفاوتی با سایر ارگانها ندارد به زائده هایی شرم آور و ابزار جنگ و ستیز و یک تلقی کراهت آور از این اندامهای جنسی که عملکردشان، خارج از میدان تعین شده سنتهایمان معصیت آمیز بوده و بنوعی حاکی از شکلی از اعمال قهر، زور و تجاوز خفت آور و حیثیت سوز و تحقیر کننده تبدیل میشوند که تأثیرشان در درک جنسی ما آدمهای شرقی کم نیست.

کلاف پرسشها باز میشود و مرا بیاد شعری از شاعر بلند آوازه دموکرت، آزاده و مترقی امان در دوره  رضا شاهی؛ ایرج میرزا می اندازد  که مخالف سلطنت رضا شاه و کارهای او بوده است و یک شعر نمونه وار او که تصویری از فرهنگ اعتراضی ما ایرانیان آن دوران، راجع به بنیانگذار دادگستری دوران رضاشاهی است، یعنی کسی که امر قضاوت را از مساجد و قاضی القضاتهای شرع گرفت و  مدرنیزه کرده به قضات حقوق خوانده و دانشگاه رفته  و ملهم از حقوق قضایی فرانسه و اروپا داد. او در این شعری که متأسفانه همه اش یادم نیست در هجو داور وزیر دادگستری رضا شاه میسراید:

  داورا کیرخر بِکُسِ زنت.!

 جمله اشجار جنگل گیلان

با سرو شاخ، تا به انتهای تنه بکُسِ زنت

 آن ولد زنای شمر ذولجوشن

با تبر با سپر تا کمر بکُسِ زنت

در حیرت میروم که اگر داور با گرفتن امور قضا از دست آخوندها و ارباب مساجد گناه کرده بوده است، چرا زن بیچاره او باید آماج این همه چیزهای زمخت لنگ پاره کن و منهدم کننده قرار گیرد آنچنانکه گویی این شاعر پر آوازه  ضد رضا خانی، کون یک گنجشک زبان بسته را در هوا، با موشکهای بالستیک مجهز به کلاهک اتمی، از زمین و هوا و دریا  میخواهد نشانه گیری کند. نه ترحمی انسانی در این شعر دیده میشود و نه زیبایی اِروتیکی و سکسی و زیبایی شناسانه در آن بچشم میخورد.

کلاف بازشونده خاطره ها همچنان میتوانند یکی پس از دیگری باز شوند و  رشته مطلب را از مسیر خود خارج کنند.

از درد سر شکستگی  در من احساسی نبود ولی  اینکه چه توضیحی برای آن پیدا کنیم که مامانمان من و خواهرم را دعوا نکند به دلمشغولی نگران کننده ما دو تا تبدیل گردیده بود. پس از قدری شور و مشورت و فکر کردن دیدیم ساده ترین  چاره اینست که آنرا به گردن مسعود، برادر کوچکم که حدودن ۴ ساله بود بیاندازیم. بنا براین من با گریه ایی ساختگی و خواهرم هم بدنبال من و بعنوان شاهد دنبال من، رفتیم پیش مامانم و من گفتم که مسعود سر مرا شکسته است. او هم پس از یک وارسی عجولانه که ببیند فقط خون است که بیرون زده  و یا نه خود مغز من است که بیرون ریخته، رفت و گوش مسعود بیچاره و از همه جا بیخبر را گرفت و پیچاند و با دو تا کف دستی به پشتش؛ گفت بد جنس  چرا سنگ زدی به سر حبیبب. انکار و گریه او فایده ایی نداشت چون دلیلی نداشت ما دروغ گفته باشیم. خوشبختانه قضیه به همین سادگی تمام شد و مادرم هم سر مرا شست، موهای اطرف زخم را قیچی کرد و با پنبه، کمی مرکوکروم روی آن مالید آنرا پانسمان کرد.

در اوهام شبانه من دیگر از دزد و گرگ خبری نبود. علت هم این بود که کم کم از صحبتهای شاباجی و همسایه ها فهمیدم که رجبِ صغرا خانم دزد است صغرا خانوم با برادرش همسایه ما بودند. من کفتر باز بودن او را میدانستم چون همیشه از توی حیاتمان میدیم او میرود پشت بام و ده بیست تا کفترهای رنگ وارنگ را هوا میکند. اوج گیری کفترها و پشتک و وارو زدن آنها در هوا را نظاره میکردم. ولی برخلاف تصور من که دزد را یک هیولای بزرگ تصور میکردم رجبِ صغرا خانم جثه ایی کوچک و استخوانی و سیبلی نازک و آویخته  داشت. او از عموهای من هم کوچک تر و استخوانی و لاغر تر بود چنانکه هیکلش ترسی در دل کسی نمیتوانست بیاندازد و تصور او بعنوان دزد، ترس از دزد را در من ریخت و با سربه نیست شدن سگمان هم دیگر بحثی از گرگ بمیان نیامد. هرچند اوایل با حالتی خوف زده و ترسان  از کنار  آقا رجب میگذشتم و به او سلام میکردم که مبادا صدمه ایی به من بزند و او هم با تروشرویی جوابی میداد بدون اینکه بداند در دل ترس افتاده من از دیدن او چه میگذرد.

درهمین زمان بعلت کار زیاد خانه که ناشی از کار مغازه بود، ما یک کلفت آوردیم که در اوایل، من از او فرارمیکردم و نمیخواستم مرا بغل یا نوازش کند. چون هم پیر بود و هم بد قیافه. یک پیردختر حدودا ۴۰ ساله دهاتی بود. که البته تا روزی که پدر و مادر من در ملایر زندگی میکردند پیش ما بود. کم کم به او علاقه پیدا کردم چون بلد بود قصه یا متل بگوید. برخلاف قصه های شاباجی ام که همه اش از مصاب میگفت، کلفتمان که اسمش عالم بود از “آل یا عال” و “مَدعظما” متل میگفت. این دو موجود افسانه ای، توانهای شگرف خارق العاده و مافوق طبیعی داشند، هم در آزار و هم در خدمت به آدمها. طبق توصیفات عالم، اگر آدم موفق میشد آنها را طلسم کند مانند اجنه و دیوها در خدمت آدم قرار میگرفتنند. راه طلسم کردن عال این بود که موقع ظاهر شدن او بلافاصله یک حلقه فلزی داغ را به پره دماغ او بیاندازی و مدعظما  راهم که موجودی شریر و آسیب آفرین برای انسان بود را میشد درهنگام ظاهر شدنش با دست بردن به بند تنبانت در جا میخکوب و اسیر کنی. عالم تعریف میکرد که پدر یزرگ او یک عال را طلسم میکند و به او  میگوید که هر روزه باید منزل آنها را جارو پارو کند و بقیه کار خانه را هم انجام دهد. و او  هر روزه منزل را مثل یک دسته گل تمیز میکرده تا اینکه روزی از غفلت اهالی خانه سوء استفاد ه کرده و با دست یکی از بچه های آنها حلقه را از دماغ خود در می آود و غیب میشود، و قبل از غیب شدن نفرین میکند که؛ ” الهی هیچ وقت خاک  و خاکروبه در  خانه اتان تمام نشود.” این نفرین او باعث میشود که بعد از آن، همه اهالی خانه، پدر در پدر باید جارو بدست دور خانه میگشتند و هی منزل را جارو میکردند و هیچ وقت هم خاکروبه تمام شدنی نبود.

امروز پس از گذشت آن سالها میتوانم درک کنم که کار سخت بچه داری با آن شرایط آنروزی و همزمان کار کشاورزی و دامداری خانواگی مثل هیزم، پهن و تاپاله جمع کردن برای سوخت، شیر دوشیدن و شیر را تبدیل به ماست و کره و قره قروت کردن و ..، به حیوانها علوفه دادن، زیر آنها را تمیز کردن و سراسر تابستانها هم پا بپای مردهای خانه کار کردن و دوندگی کردن، پشت “دارِ” فرشبافی هم نشستن، زن روستایی ما را به ساختن و آفریدن این موجود خیالی که میتوانسته کمکی در سبک کردن زجر کار سخت زندگی روستایی باشد وادار ساخته بود. و این چنین است بیشتر زمینه های افسانه های عوام یا فولکلوریک.

حالا دیگر ترس از دزد و گرگ جای خودش را به وجودات خیالی دیگری بنامهای عال و مدعظما داده بود و طبق شنیده ها این دو موجود در جاهای عجیب و غریب مانند اطاقهای متروکه، جاهای تاریک، قبرستانها و زیر سقف شیروانیها پیدا میشدند. یکی از جاهایی هم که احتمال وجود آنها بود عبارت از یک سردابه بسیار وسیع و زیر زمینی  در مجاورت خانه ما بود که با یک شیب از سطح زمین تا عمقی شاید ۲۰ متری، پائین میرفت و ما به آن میگفتیم یخچال که مال حاج حسین نامی بود. در مدخل غارمانندِ این یخچال، یک آبگیر بسیار وسیع چند صد متری شاید هم بالای هزار متری بود که  صاحب یخچال در زمستانها آنرا پر آب میکرد و وقتی یخ می بست او با کمک دیگری،  با دیلم سنگین و چنگک یخها را می شکستند و تکه تکه کرده  میکشیدند و به درون یخچال  و به اعماق آن هل میدادند. و هر لایه ای از یخهای لغزانده شده به ته یخچال را با لایه ایی از کاه و پوشال می پوشاندند تا هم دوام بیاورد و هم بهم نچسبند، طوریکه در تابستان که صاحب یخچال میخواست یخها را بفروشد، آنها تکه تکه راحت با یک ضرب کلنگ یا دیلم از هم جدا میشدند و ضمناً  این پوشش کاه و پوشال، عایقی ایجاد میکرد که یخها ذوب نمیشدند و تقریبا در آن سردابه عمیق زیر زمینی، تا آخر تابستانها هم دوام آورده و می ماندند. مشتری این یخها؛ هم مردم، هم بستنی فروشها، هم رستورانها و سقاها  بودند. سقاها با کوزه های گلی تازه خود آنروزها در خیابانها راه میرفتند و با پارچهای خود به تشنگان مخصوصاً مسافران اتوبوسهایی که بسوی قم و تهران از شهر ما میگذشتند آب یخ میفروختند. بستنی فروشها علاوه بر آب یخ، از آن  یخها برای ظرف دوجداره بزرگ بستنی سازی خود استفاده میکردند، ظرف بیرونی از چوب مثل بشکه های شراب و یا ویسکی بود و ظرف داخلی که تکه ها اطراف آنرا در آن بشکه چوبی میگرفتند یک بشکه کوچک فلزی بود.سرمای یخها شیر و شکر داخل این بشکه را به بستنی تبدیل میکرد. که البته باید هی بهم زده و چرخانده میشد تا شیر و شکر و خامه در جسم هم بروند.

هنوز چند سالی به آمدن برق به شهرستانِ روستا نسب ما، و ایجاد کارخانه یخ قالبی مانده بود من به شهرهای آنروز با آن بافت اقتصادی و جمعیتی (شهرـ روستا) میگویم زیرا آن شهرها شهرهای جامعه مدرن صنعتی نبودند بلکه مرکز مبادلات خرده تولیدات روستایی و یا کارهای پیشه ورانه و مرکز زندگی مالکان و خرده مالکان و اصحاب دیوانی بودند.

و چه زود گذشت که ما برق دار، جاده اسفالته دار، تیر های چراغ برق خیابانی دار شدیم، در حالیکه بزرگترین مسئله فکری مردم در کنار زندگی معیشتی اشان این بود که آیا گوش دادن به رادیو حلال است یا حرام. سالها بعد بود که حمام های دوش دار درست شدند و بیاد می آورم که آخوند محل ما به پدرم گفت غسل کردن زیر دوش قبول نیست و آدم باید در خزینه غسل کند. خدا میداند آب این خرینه ها که در تاریکی حمامها که فضای آنها با فانوسهای نفتی روشن میشدند، کی به کی عوض میشدند. فقط یادم هست که من بمجرد احساس گرمای لذت بخش خزینه، در آن میشاشیدم و کمترین پروایم هم نبود که فکر کنم حد اقل خود من توی این آب غوطه میخورم و سرم را زیر آب میکنم و پدر و عموهایم در آن غسل جنابت میکنند. بگذریم که آنموقع من هنوز نمیدانستم غسل جنابت و خود جنب شدن یعنی چه؟

 عالم تعریف میکرد که این یخچال مجاور خانه امان هم از آن جاهایی بود که هم احتمال وجود اجنه، هم عال و هم مَدعظما در آن وجود داشت.

 سیر یک نواخت زندگی در این بستر  ثابت وهمیشگی را چند امر تقریبا همزمان بهم زد. اولی اش اینکه بابام یک خانه در یکی محلات نسبتا اعیان نشین شهر با یک معماریِ به نسبت آنروزها مدرن ساخته بود که ما به آنجا  اسباب کشی کردیم. در آنجا دیگر از دار و درخت خبری نبود ولی بابام به خواست مادرم یک باغبان آورد که در حیاتمان برای ما باغچه درست کرد، برای اولین بار بود در عمرم گلهای آنجوری زیبا  میدیدم یا حد اقل گل باغچه. گل های اطلسی و میمونی؛ کوکب و نرگس. یک حوض آب هم در وسط حیاتمان داشتیم  که سعید مان یک بار در آن افتاد که با فریاد من مادرم دوید و اورا بیرون کشید که اگر یک لحظه دیر تر میرسید، سعید مان تقریبا ۲۳ سال زودتر مارا ترک کرده بود. و شاید بهتر بود که در همان سن یکی دو سالگی خفه میشد تا ۲۳ سال پس از آن، پس چند بار رفتن تا پای مرگ بالاخره جان خودش را، خودش بگیرد. این تک بیتی شعر حافظ را که او همیشه در پاسخ مواعظ سیاسی  کمونیستی من خطاب بخودش میخواند را هرگز فراموش نمیکنم و گاهی آنرا نه از زبان او بلکه از زبان و دل خودم زمزمه میکنم:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال بنام من بیچاره زدند

او هم اول با ما ۴ برادر دیگر فعالیت سیاسی داشت ولی بیکباره از سیاست برید و غرق در شعر و ادبیات شد. مولوی، خیام، شاملو و حافظ را دائم میخواند و شعر شناس شده بود و فکر کنم گاه گداری خودش هم  چیزهایی میسرود.

چند صباحی نگذشت که در این خانه تازه امان، آقا بزرگ مُرد. او برخلاف شاباجی ام و سه پسرش که بزرگترین آنها احمد، بابای من بود، بلند قد بود و من همیشه فکر میکردم علت اینکه ما به او آقا بزرگ میگوئیم اینست که قدش بزرگ است نمیدانستم که بخاطر این است که بابابزرگ خانواده است. با مردن او مادرم از تریاک گذاشتن به دهان او و من از مسجد بردنش راحت شدم و البته رویای خر سواری گرفتن از آن جماعت بسجده رفته هم از ذهنم پریده بود. وقتی آقا بزرگ  مُرد هرچه بزرگترها سعی کردند که من نروم او را ببنیم، با استفاده از یک لحظه غفلت رفتم و صورت خشک شده و استخونی و دماغ تیر کشیده و چشمان بسته اش را دیدم. چون همه گریه میکردند که الان میفهمم همه تقلبی گریه میکردند منهم به گریه افتادم ولی فقط تحت تأثیر گریه بقیه والی نه بخاطر مردن بابا بزرگم که برای مردن او ککم هم نگزیده بود چون هیچگونه رابطه عاطفی هرگز بین ما برقرار نشده بود. بابام با ملایمتی که از او غیر عادی بود دستم را گرفت و از اطاق بیرون آورد و نوازشم کرد و گفت گریه نکنم. او نمی دانست که من الکی گریه میکنم و نه برای آقا بزرگ که همیشه تهدیش یادم بود و هر وقت یاد او می افتادم و می افتم کارد تیز او و منظره پوست کنده شدن احتمالی خودم جلوی چشمانم مجسم میشود درست مثل آن اولین بزغاله ایی که همبازیم بود و جلوی چشمان من سرش را بریدند و پوستش را کندند. هنوز ماجرای مرگ آقا بزرگ فرو کش نکرده بود  که من از لابلای صحبهتای بزرگترها، عموهایم و بابا و مامانم و اینکه یکباره بر تعداد روزنامه هائی که بخانه امان می آمد افزوده شده و موضوعات آن روزنامه ها مورد بحث خانوادگی قرار میگرفت بحثهایی که در بین خانواده ما تازه و بگوش من نا آشنا بودند فهمیدم که یک چیزهایی در حال اتفاق افتادن است که از دایره شعور کودکانه من خارج می باشد. درک کردم یک اتفاقات غیر عادی دارد رخ میدهد. ولی بین آن اتفاقات و خودم کمترین ارتباطی نمیدیدم. برای من در آن موقع در کمین نشستن و از غفلت مادرم سود گرفتن برای کِش رفتن چند حبه قند و خوردن دزدکی آنها که تنها تنقلات آنروزهای ما بچه ها بود مهمترین مسئله و مشغله فکری بود. در آنروزها مردم از جمله ما آنقدر بضاعت نداشتند تا با آزادی قندانها را جلوی بچه هایی که بسرعت ته آنرا در می آوردند بگذارند. در خانه ماهم مادرم قندان را قایم میکرد که ما نخورم. اینکار هم فقط جنبه مادی داشت.

 در شهر در خانه وهمه جا سرو صدایی تازه بود  و  نام مصدق و جبهه ملی و قرضه ملی هی  بگوشم میخورد. یک روز که بابام مرا به مغازه برده بود  برای اولین بار به دستگاه قیفی مانند بلند گو برخوردم که در مقابل کاروانسرایی که در حاشیه میدان اصلی شهر بود نصب شده بود. پدرم پشت بلند گو رفته بود و برای یک جمعیت حرف میزد.  اولین بار بود کسی را در چنان سکوی بالایی میدیدم. حرفهایی که من سرم نمیشد و بعد از او یک نفر دیگر که یک گاراژدار بود بلند گو را گرفت و بعد آدمهای دیگر و هر کس چیز هایی میگفت و مردم هوار میکردند و و مصدق و مصدق میکردند. در مقابل کاروانسرا هم آب یخ مجانی به مردم تعارف میشد که بازار سقاها را کساد کرده بود.. قبلاً گفتم که در آن زمانها سقاها آب میفروختند. سقا ها برای هر پارچ آب یخ که به مسافرین و مردم میداند، ده شاهی  یا یک قران میگرفتند. بنظر من آب کوزه آنها از آب خانه خیلی خنک تر بود و هم خوش مزه تر.

 درمیدان شهر هر روز سخنرانی بود و تظاهرات. یکروز من که با شاگرد مغازه امان تنها در مغازه بودم و نمی دانستم که ورق برگشته و بابابم  از ترس شهربانی فرار کرده و مخفی شده یک عده سوار کامیون با یک شعارهای دیگری مثل جاوید شاه  و.. ، توی خیابان به راه افتاده بودند. از آن جمعیت قبلی خبری نبود. من اینها را نمیشناختم چون کلاً  هنوز خیلی بچه بودم و پایم کاملا به خیابانهای شهر باز نشده بود. یکی دو روز بعد یک عده از همانها جلو مغازه پدرم جمع شدند و هوار و داد میکردند و یک چیزهایی میگفتند که من نمیفهمیدم و مرده زنده باد و زنده مرده باد گفتن آنها یادم هست. عموی دومم هم در رفته بودند و سومی خدمت سربازی اش را انجام میداد و فقط شاگردمان در مغازه بود.  او با دیدن جمعیت مهاجم درب چوبی مغازه رابست و همان موقع که  مشغول قفل کردن درب مغازه بود  تا مردم مغازه را غارت نکنند، سر کله دایی مادرم که گردن کلفتترین فتودال شهر بود با دو تا از تفنگچی هایش پیدا شد و یک تنه جلوی همه مهاجمین ایستاد و بهمه فحشهای بد داد. همه آن جمعیت مثل موشهایی که گربه دیده باشند در رفتند. ما به دایی مادرم، میزا دایی میگفتیم. نام  فامیل او هم  خیلی معروف بود. من نام او را در اینجا به میرزا حشمت خان تغیر میدهم. او خودش در همان جریانات دوتا از رعیتهای شورشی خود را که تظاهرات کر ده بودند با هفت تیر کشته بود. که بعدها جریان تعقیب و باز خواست از او علیرغم همه گردن کلفتی اش تا هنگام اصلاحات ارضی ادامه داشت که پس از آن، قضیه خیلی جدی تر شد تا جایی که مجبور گردید زندگیش اش را به پسر دومش بسپارد و از زندگی خانی و خدم حشمش هم دست کشیده  در تهران  مخفی زندگی کند که آخرین بار من او را، شکسته و پیر شده عصا زنان در مراسم ختم پدر بزرگم ( پدر مادرم ) دیدم. او، فقط فئودالی گردن کلفت نبود بلکه به لحاظ هیکل هم بزرگ جثه بود که ما همیشه میگفتیم آن اسبش چطور وزن او را تحمل میکند.  هر وقت از دهاتش برمیگشت با چند تا تفنگدار از وسط خیابان با چند تا اسب و قاطر از مقابل مغازه ما رد میشد. همه مردم پدرم را احمد آقا و یا آقای تبریزیان صدا میزدند ولی او پدرم را احمدصدا میزد که حساسیتی هم در کسی ایجاد نمیکرد. از عجایب روزگار اینکه هر دو دختر و دو پسر، از ۴ پسر او چپ و یا بهتر بگویم توده ایی بودند و پسرش با مادرم رابطه ای نزدیک و دوستانه داشت البته پسر دایی مادرم بود و رفت و آمد شان بی پیرایه.  او بزرگترین فتودال ملایر بود ولی دومین فتودال بود که تراکتور آورد و بکار گرفت و کشت و برداشت دراملاکش را مکانیزه کرد. هر وقت می آمد مغازه ما، آمرانه به پدرم میگفت؛ احمد! یک بستی بگو بیارند؛ گرمم است و خودش را با باد بزنِ رو میز مغازه که مال بابام بود باد میزد. چند دفعه هم بمن  پول داد و گفت برو برای خودت بستنی بخر که من بد عادت شده بودم  و انتظار داشتم که هر وقت میآید مغازه بابام، بمن پول بستنی بدهد.

 تشنه روح و برهنه پای

در این کویر، در کویرِ دروغ

در حسرتِ سبوئی

حتی که جرعه ائی

از عشق و راستی

جام پشت جام

از کوزه های نقشدار ریا

وز سبوی دروغ

دراین جانِ هلاکناکِ تشنه ریختم.

آتش گرفته سوختم

و خاکسترم بر امواج تند باد

فریاد میزند آه ..

گرُ گرفته در این به افلاک سر کشیده، بیکران حریق

که سوختش جانمست

مُردم زتشنگی

تشنه ام  هنوز

تشنه ام هنوز

دگردیس گشته زین آتش تیز

بحقبقت که نیستم دگر،

آنچه بوده ام.

۵ ژانویه  ۲۰۱۴

ح ت

 

 

*****************************************

 

در یک کلام این غیرستیزی و بی عاطفگی نسبت به آنها که پیوندی ملموس و قابل روئیت با ما ندارند، ادامه آن روحیه ایست که بر حسب آن  آتش زدن یک موش زنده،  دست و پای گربه ایی را در پوست گرودی پر از قیر مذاب گذاردن، در کتک زدن سگهایی که مشغول جفتگیری هستند و به تماشای اعدامِ اعدامیها رفتن و با آن سرگرم شدن و از آن بدتر به تماشا یا شرکت در سنگسار رفتن و.. جایز است . آری برای آدمیان به نسبت اینکه چقدر به آن انسان یونیورسال نزدیکند، مفهوم و معنای انسانیت حد و حصر معینی مییابد.

“””””””””””””””””””””””””””””””””””””””

Share Button

اینترمزو یا میان پرده خاطره ها

در دهات بمجردی که احساس جنسی در جوانها پیدا میشود سراغ خر و بز و گوسفند میروند که در دهات و کشتزارها و باغهای اطراف به وفور هست و دسترسی به آنها هم اگر در طویله ها سخت باشد در بیابان و باغها آسان است. بمجرد بزرگتر شدن بچه ها هم، اکثراً در همان سن ۱۷ ـ ۱۸ سالگی ازدواج میکنند یعنی میکردند. الان را نمیدانم ولی آنموقع ازدواج در سنین خیلی پائین دردهات خیلی عادی بود.

Propel-450x335

دی. ۰۵ ۹۲

چند ماهی از انقلاب گذشته بود که روزی مسعود، برادر دومم را در منزل پدریمان در بلوار کشاورز ملاقات کردم. او از من به حزب خیلی نزدیکتر بود و تقریبا هر روزه با رهبری  حزب بخاطر کارهای اجرائی تماس داشت. او زیر دست گاکیک آوانسیان عضو کمیته مرکزی در امور تدارکاتی و اطلاعاتی حزب کار میکرد و روی این اصل بیشتر خبرهای دست اول حزبی و اطلاعاتی که حزب از جاهای دیگر کسب میکرد را داشت. از کارهای حزبی اش چیزی بمن نمیگفت و کلاً نه رابطه شخصی گرمی داشتیم و نه رابطه حزبی نزدیکی. او از نردبان حزبی بالا رفته بود و من بسهم خودم مثل اکثر کادرهای پائین حزب، همچنان پایه نردبان را گرفته بودم که لیز نخورد تا رفقای بالا بزمین سرنگون شوند.

ـ سلام چطوری خوبی …؟ چه خبر.. ؟ اوضاع احوال..؟
ـ هیچی همان بند و بساطها، دائم کمیته چی ها میان جلو دفتر و مزاحمت ایجاد میکنند و… ولی راستی دیروز شیخ رضا را اعدام کردند.
ـ جدی میگی؟ آن پفیوز حقش بود ولی چرا اعدام!؟ او که خودش توی دستگاه و سرپرست کمیته بود!؟
ـ بجرم فساد و تجاوز بعنف.
ـ نه… بابا ! چطور..؟
ـ هیچی او ترتیب چند تا از بچه های کمیته خودش را با تهدید و بزوراسلحه داده بود که نفر آخری از چنگش در میره و او را معرفی میکنه و بعد معلوم میشه که مورد یکی دو تا نیست و فقط هم به بچه های جوانسال کمیته محدود نمیشده، او ترتیب خیلی از زنهای شوهردار و حتی دخترهای منطقه مسجد خودش را هم داده بوده. راسپوتین منطقه شاه عبدالعظیم.
ـ الله اکبر.. ! عجب .. ؟ ولی چطوری اینها همه رو شده !
ـ هیچی وقتی آن کمیته چیه از دستش سالم در میره، میره پیش آیت الله کنی و جریان را به او میگه. اول او سعی میکنه قال قضیه را بخوابانه که می بینه طرف ول کن نیست. کنی سعی میکنه او را قانع کنه که مطرح و افواهی کردن این گونه مسائل به اسلام و انقلاب لطمه میزنه ولی یارو بهیچ وجه قبول نمیکنه و حتی میگه که میره پیش روزنامه ها و برای خود امام مینویسه. بالاخره آقا، قضیه را به مراجع دادگاه انقلاب گزارش میده و شیخ را بلافاصله دستگیر میکنند و پس از یک پرس و جوی چند ساعته همینکه معلوم میشه اتهامات وارد هستند، طرف را ضربتی اعدام میکنند تا گند کار بیشتر درنیاد. ولی قضیه به اینجا ختم نمیشه! شاکی جوان را هم بجرم لواط و منافق و نفوذی اعدام میکنند. که البته دلیل اینکار سرپوش گذاشتن روی کل قضیه بوده تا مبادا جوانک بدبخت خبر را پخش کنه و سوژه سیاسی بر علیه انقلاب و روحانیت درست کنه!
خبر اعدام شیخ رضا افکار مرا به گذشته های دور برد، به آنروزهای نوجوانی که تعطیلات تابستان را یا به دهاتی که عمه ام در آنجا زندگی میکرد و یا دهات دیگری که اسمش بالاده بود و خاله بابام در آنجا به یک خان (چه) بیچاره شده بنام بیژن خان شوهر کرده بود. بیژن خان از خان بودن، فقط عنوان آنرا با یک دست کت و شلوار رنگ و رو رفته هرچند همیشه اطو شده با جیلقه و یک ساعت جیبی که با یک زنجیر نقره ای آنرا به سوراخ دکمه جلیقه اش بسته بود، داشت. تمام خانواده آنها آنقدر زمین نداشتند که حتی کفاف نان سالیانه اشان را بدهد. بیژن خان یا شوهر خاله ابوی من، دو پسر و یک دختر از دم بخت گذشته داشت. پسر کوچک او گودرز خان، که مردی برخلاف رسوم دهات هنوز در سن ۳۰ سالگی ازدواج نکرده بود، هم کار کِشت و برداشت گندمزار کوچکشان را انجام میداد و هم بقیه سال را هم می آمد به تهران عملگی. او فردی بی اندازه زحمتکش و با احساس مسئولیت، خانواده و فامیل دوست بود. تمام پس انداز عملگی اش را به پدرش میداد تا او بخش عمده آنرا از سوراخ وافور دود کند و بخش دیگر را صرف کسر خرج خانه چهار نفره اشان کند. آنها یک سگ داشتند که هروقت من به او نان میدادم میگفتند نده خودمان میدهیم. من نمی دانستم که آنها بقدر کافی نان برای دادن به سگشان هم ندارند.
پسر اول بیژن خان، نامش کیومرث خان بود. کیومرث خان برخلاف گودرزخان آدمی کاری نبود چون جثه اش ضعیف بود و انگشتان دستانش هم ناقص بودند. ولی او هم مثل پدرش سواد قرآنی خیلی خوب و خطی بسیار قشنگ داشت. او مکتب خانه پدرش را تحویل گرفته بود و به معدودی بچه های دهقانان مرفه ده، در ازای مقداری گندم و به ندرت قدری پول درس میداد. و چون کتابی بجز قرآن و رستم نامه و اسکند نامه و شاهنامه نبود او همین ها را به آن بچه ها تدریس میکرد. او همه داستانهای شاهنامه را از حفظ بود. و سرو وضعی مانند پدرش مرتب داشت هرچند نه مانند او با ساعت جیبی و جلیقه و کفش چرمی شبرو. دهاتیها بیشترشان گیوه میپوشیدند یا یک نوع کفش بافته شده دیگر که ما آنرا آجیده مینامیدیم.
أآشنایی من با شیخ رضا از طریق همان مکتب پسر خاله پدری ام و چند تا بچه ایی که در آنجا، در آن ده بودند شروع شد. پدرش مسئول و متولی مسجد و قبرستان محل بود. هم گور کنی میکرد هم مرده میشست و هم دعا نویسی میکرد ولی  رضا برخلاف سایر بچه های مکتب رو، وضع اقتصادی و معیشتی خانوادگی خوبی نداشت و  پدرش  وی را مجانی پیش کیومرث خان به مکتب گذاشته بود.  بخاطر همین موقعیت ضعیف خانوادگی و روحیه توسری خور او, بچه ها همه، هم ترتیبش را میدادند و هم او را اذیت میکردند. رضا از جنس بقیه بچه های مکتب نبود، او سوژه ایی برای سر بسر گذاشتن بچه های دیگر و تخلیه احساس برتریت آنها بود. بهش “رضا قینی” یعنی رضاکونی میگفتند. چون اینکاره بود.
هرچند در زمان مورد بحث این خاطرات ، همجنس بازی در دهات بمراتب از شهرها کمتر بود و فکر کنم الان هم هست ولی به همین دلیل مورد رضا قدری استثنایی بود.
در دهات بمجردی که احساس جنسی در جوانها بیدار میشود سراغ خر و بز و گوسفند میروند که در دهات و کشتزارها و باغهای اطراف به وفور هست و دسترسی به آنها هم اگر در طویله ها سخت باشد در بیابان و باغها آسان است. بمجرد بزرگتر شدن بچه ها هم، اکثراً در همان سن ۱۷ ـ ۱۸ سالگی اکثراً ازدواج میکنند یعنی میکردند. الان را نمیدانم ولی آنموقع ازدواج در سنین خیلی پائین دردهات خیلی عادی بود. برای نمونه بگویم، پسرعمه من شاهین ۱۸ یا ۱۹ساله بود که یک روز که از ده به شهر آمده بود به مغازه ما آمد، پس از سلام وعلیک و توضیح اینکه برای فروش دو خرسبد انگور به شهر آمده خیلی ساده و بی خجالت، مشورت جویانه به پدرم گفت:
ـ دایی! آقام مویه زن بِرت بَگیرم یا دوچرخه! نممنم چی بویم؟ تو شی موئی؟
فهمیدن این زیان از فهم سانسکریت هم سخت تر است بنا بر این ترجمه میکنم و از ملایری نویسی آن در اینجا میگذرم.
ـ دایی! پدرم میگوید زن میخواهی یا دوچرخه؟ نمیدانم کدام را بگیرم! تو چی میگویی؟
ـ عمو! مرتیکه مگر خری؟ تو به این سن میخوای زن بگیری؟ بگو برایت دوچرخه بخرد!.
البته خانوده پسرعمه ام شاهین به نسبت دهاتیهای دیگر وضعشان بد نبود و دستشان بدهنشان میرسید. نزدیک به ده ـ دوازه جریب باغ انگوری داشتند که آنرا به کشمش تیزابی تبدیل میکردند و به تجار کارخانه دار کشمش شهر میفروختند و برای نان سالیانه اشان هم زمین گندمزار کافی داشتند. علاوه بر همه اینها خر و یک یا دو تا گاو و چند گوسفند و تعدادی مرغ و خروس و هم داشتند. هروقت تابستانها سر باغ انگور میرفتیم که بیشتر بچه های باغدارها هم برای کارهای مختلف سرِ باغهایشان می آمدند، خیلی عادی بود که حتی در حضور هم ترتیب ماده خرها را میدادند و این کار از عادی هم عادی تر بود.
دهات بالاده هم از این نظر با دهات عمه ام اینها ” پائین ده” تفاوتی نداشت و بچه های آنجا هم از همین راه ارضای جنسی میشدند. بعضی موقع بچه ها حتی مسابقه هم میگذاشتند که کی بیشتر میتواند بکند. “رضا قینده” یا همان رضا کونی، در این زمینه رکورد دار بود. بچه ها بهش میگفتند تو از بس “قین میدی” میتوانی اینقدر بکنی! و او میخندید. فحشهایی مانند : “ننه حیز” ” ننه جنه” یعنی مادرجنده و “مار کُسده” ورد زبان بچه ها بود.عن نخور و گه نخور، حرُمزاده، تخم جن نیز ورد زبان بچه ها بود. در یکی از تابستانهای بعد که به بالاده رفتم یکدفعه توی بچه ها رضا را با لباس طلبگی دیدم که برای بچه های دیگر اسباب مضحکه و سر بسر گذاشتن شده بود.
ـ آخه قینی تونه به ای لباس شیه؟ تو قمم قین میدی؟ ( آخه کونی ترا به این لباس چه؟ تو قم هم کون میدی؟)
ـ گُ نخور! گُ زیادی نخور ننه حیز! مِ همه اُ طلبای دیه را موکنم! تا الان هم نذاشتم یکی از اُنا دَرِم بَمالَه!

(گُه نخور! گه! زیادی نخور! ننه حیز! من همه طلبه های دیگر را میکنم! تا حالا هم نگذاشتم یکی از آنها دَرم بمالد!
ـ اَیهَ بَلی عاج قینت را بشمُرم میگم چن نفر چپُنن تو قینت

( اگه بذاری عاج کونت را بشماریم میگیم که چند نفر توی کونت چپاندن!)
صحبتهای بچه ها با رضا.. بر همین منوال بود. تا بالاخره او با یک کلافگی در حالی که با دو انگشت اشاره و شصت دست راستش لبه قبای طلبگی را گرفته بود و آنرا تکان تکان میداد، به یکی از بچه ها که با او سر بسر میگذاست گفت:
ـ ننه حیز مینی به ای شی ِموئن؟ نهً! معلومه که نِمیه نی دِ! به ای مِوئن “کِسوَتِ روحانی” ای کِسَوتَه، کِسوَتِ روحانیه! بَررو اَ بواَت بَپُرس که اَیَه آدِم به ” کِسوَت روحانی” بَد ِبوئه چقه معصیت دارهَ؟ تو بدبخت ای چیزایِ نِمِینی! مُ در ای کِسوَت چن وقت دیه عالم میشِم یعنی جزعلما میشِم.
( ننه حیز! مِیدانی به این چی میگن دیگر؟ نه! معلوم است که نمیدانی! به این میگویند “کِسَوت روحانی”، برو از بابات بپرس اگر آدم به ” کِسوَت روحانیت” بد بگوید چقدر معصیت دارد؟ توی بدبخت که این چیزها را نمیدانی! من تو این کسوت روحانیت، چند وقت دیگر عالم میشوم یعنی جزء علماء.
وقتی از سر باغ به خانه آمدم از خان عمو، بیژن خان، پرسیدم خان عمو کسوت روحانی یعنی چه؟ او در جواب من گفت؛ یعنی لباس روحانیت لباسی که آخوندها و سیدها میپوشند. پرسیدم اگر آدم به یکی که در کسوت روحانیت است بد و بیراه بگوید گناه دارد؟ در پاسخ گفت: ـ آره خیلی معصیت دارد چون آخوندها محافظین دین ما هستند اگر آنها نباشند دین ما را کی حفظ کند، ها؟ و سیدها هم اولاد پیغمبرند. جلو رو یا پشت سر آنها بد گویی کنی خیلی گناه و معصیت دارد.
ـ ولی تو از کجا اینها را شنیدی؟
ـ هیچی آخه پسر سلطانعلی دعانویس رفته در کسوت روحانیت.
ـ نه! علط کرد! او هنوز طلبه است و به لباس طلبگی “کِسوت یا لباس روحانیت ” نمیگویند. او هنوز باید خیلی درس شرعیات و فقه، مثل جامع المقدمات و توضیح المسائل و این چیزها را بخواند تا روحانی یا روضه خوان بشود که مردم پای وعظش بنشینند و بحرافهایش گوش کنند. او هنوز مسئله گویی هم بلد نیست تا چه رسد به روضه خوانی یا وعظ کردن. نه! گهُ خورد! حالا، حالا مانده است تا او روحانی یا روضه خوان شود.
پس فهمیدم که رضا .. هنوز در کسوت روحانی نیست و فحش دادن یا اذ یت کردن یا حتی گائیدن اوهم زیاد گناه نیست! به همه بچه که خان عمو را بعنوان یک آدم بسیار “ملا” می شناختند گفتم که رضا الکی گفته و او هنوز طلبه است و در”کَسوت روحانیت ” نیست.
خاطرات آن روزهای نوجوانی بمرور، در زیر خاکستر ایام از ذهنم رفته بود. بیاد ندارم آن خاطرات در ذهنم زنده شده باشند چون مسیر زندگی بعدی ام مخصوصاً زندگی سیاسی و روشنفکری جایی برای مراجعه به این خاطرات باقی نمیگذاشت و توقفگاهی در این مسیر برای ایستادن روی این گونه گذشته ها نبود. وقتی هم که مسعود، گفت که شیخ رضا را اعدام کردند. بیش از آنکه به این گذشته فکر کنم به رذالت و شهوت پرستی جنون آمیز او فکر میکردم و نه به آن گذشته های دور.
مسعود که ظاهراً چند بار خانه او رفته بود تعریف میکرد که هم یک زن خیلی خوشگل دارد و هم یک صیغه خیلی جوانتر. و تعجب کرده بود از اینکه چرا با این وجود زن بارگی میکند. ظاهرا از بچه بازیهایش هیچ چیزی به مسعود نگفته بود. اما او بی رو دربایستی به مسعود گفته بود چند تا نم کرده دیگر هم دارد و حتی میتواند برای او هم اگر بخواهد جور کند.

به مسعود گفته بود تقریباً ترتیب همخوابگی با هرکدام از آن زنهایی را که سر راه او قرار میبگیرند و او که هوسشان را میکند و میکرده  میتوانسته بدهد.  منظور او زنهایی بود که، به دلایل مختلف: برای مسئله پرسی یا برای استخاره و یا حتی برای صیغه شدن با مردشان پیش او میرفته اند، را میتوانسته به رختخواب بکشد.

او پیشنماز مسجد شده بوده و امکانات مالی خوبی هم بهم زده بود. شیخ رضا تنها بخاطر”کسوت روحانی” اش نبود که معتبر شده بود. او پس از فوت آیت الله غفاری** در زندان که فقط بخاطر شایعه کشته شدنش زیر شکنجه به مقام آیت اللهی ارتقاء مقام یافته بود، باتهام تحریک طلاب به تظاهرات علیه دولت در مراسم تدفین او، دستگیر میشود که دادگاه نظامی او را به یکسال زندان محکوم میکند. در اواخرسال ۵۶ که بخشی از زندانیان “سیاسی” را از قصر به زندان گوهر دشت انتقال داده بودند مسعود در آنجا شیخ رضا را می بیند که بخاطر آشنائیهای همشهری گری با او دوست میشود و رابطه اشان حفظ میشود. یک علت ادامه دوستی مسعود با او بنا به اعتراف خود مسعود پیش من، این بود که با ادامه رفت و آمد با او، از او خیلی حرفها را از او میشنید که شنیددنشان در جای دیگر امکان نداشت.
انقلاب، شیخ رضا پسر سلطانعلی دعانویسِ “بالاده” ما را به مجتهد و سر کمیته چی یکی از مساجد منطقه شاه عبدلعظیم رسانده بود و فقط خدا میداند که اگر آن پسرک کمیته چی شکایت به آن روحانی بزرگوار نمیبرد و سرو کارش با دادگاه انقلاب نمی افتاد و جان خودش را هم نجات داده بود، حالا شیخ رضا در کجا قرار داشت؟
حیف! موقعی به خاطره نویسی افتادم که مسعود دیگر نیست. او حدود یکسال پیش پس از چند سکته که در ۵ سال پیش کرده که قدرت تکلمش را از او گرفته بود و توانایی فیزکی او را نیز تا حدود زیادی تحلیل برده بود در اثر موجی از سکته های مغزی و سرانجام قلبی درگذشت وگرنه من میتوانستم از او بسیاری اطلاعات را راجع به این شخص و شاید هم راجع به اشخاص دیگری بگیرم. او اطلاعات تشکیلاتی و غیر تشکیلاتی زیادی داشت که آنها را با خود بگور برد. رفتن او برای من انگیزه ای مضاعف شد تا خاطراتم بنویسم اگر علاقه دیگران را جلب نکند حداقل برای بازماندگان خودم برگهایی از گذشته اند.

در این زمان که رخنه بسیار چشم را پر کرده است قیر

ما در درون چشم خورشید را پنهان نموده ائیم

باشد که پس از ما  در این دیار هرکه هست
داند که بوده یا چه گفته ائیم؟

در اینسرد تیره شب،

که  بربسته عشق یا که مرده است،

در ارتفاع المپ

ما

بمحراب آفرودیت آن خدای عشق

به عبادت و نیایش نشسته ائیم.

و در این ظلمتسرا

که بودن انسان جنایت است،
چه شمعها و چه شعله ها،
در قلب و اندرون خسته خویش،
که پنهان نموده ائیم؟
که فریادمان زخشم،
جز ازسوزش شعله های بحقِ عشق و کینه نبود

و سیلاب اشکهایمان

بجای گونه ها،
راه سینه هایمان را گرفته بود!
چنانکه راهِ آه های داغِ فزون از شماره را،

سیلاب اشک بسته و مسدود کرده بود.
*
اسامی فامیلمان اسامی بسیار شناخته شده و زیبای شاهنامه ایی هستند ولی بنا به توصیه دوستی آنها را به نامهای مستعاری مشابه ولی نه چندان زیبا تغیر دادم. و به همین دلیل اسامی ده ها را هم به بالا و پائین ده تغیر دادم. داستان واقعی است.

**

در سال ۵۳ من و آخوندغفاری، با هم پرونده خوانی داشتیم و وکیلمان هم یک سرهنگ حسینی نامی بود. باید هردو از زندان قصر به دادستانی ارتش برای  مطالعه پرونده امان  میرفتیم. بر حسب تصادف هفته قبل از آ ن من به یک دندان درد وحشتناک دوچار شدم و پشت درب بند زندان شماره ۴ التماس میکردم که مرا ببرند دندانپزشکی. غفاری هم از درد شکم می نالید. نه اورا انشب به درمانگاه بردند و نه مرا به دندان پزشکی نگهبان چند تا مسکن آورد بما داد و گفت درمانگاه تعطیل است. نا گفته نگذارم که یک تعطیلی ۴ روزه بود و مناسبت آنهم یادم نیست و حلاصه اینکه پیرمرد  چند روز بعد در اثر ترکیدگی آپاندیسش مُرد. من دقیقا میدانم چه کسی مبتکر شایعه کشته شدن او زیر شکنجه بود ولی خود را به بردن نامش مجاز نمی دانم. دلیل دستگیری غفاری صدور اعلامیه ایی در حرام بودن گوشتهای یخ زده بخاط ذبح اسلامی اشان بود. واردات این گوشتها در ان موقع برای ارضای بازار که تولید داخلی بعلت بالارفتن قدرت خرید مردم جواب نمیداد یک مسئله استرتژیک بود  اگر مرغ و گوشت وارداتی نبود در بازار قحطی گوشت میشد. ظرف فقط چند سال در امد واقعی مردم بیشاز دو برابر شده بود ولی تولید واد غذایی در سطح سابق بود. ضمناً او بهنگام دستگیری مشغول ساختن مسجدی بنام شیخ فضل الله نوری بود.

تنها شکنجه ایی که اوشد تراشیدن ریشش بود و آنهم در زندان توسط پلیس بدستور سرهنگ زمانی و و نه در ساواک. به دلیلی  سرهنگ زمانی همه ما زندانیان را که از شماره ۳ موقت به شماره ۴ دائمی منتقل شده بودیم تنبیه کرد ولی نوبت او که شد دستور داد ریشش را بزنند.

“”””””””””””””””””””””

7f12e7026f8800f6

میانپرده دوم: بستنی تلخ

نمیتوانم تسلسل خاطرات و رخدادها را رعایت کنم. هرچه در این فواصل به ذهنم میرسد به قلم میکشم تا فراموشم نشده ثبت شوند درست مانند رفلکسهای سوررئال قره قاطی در تابلوهای نقاشی. البته بجای نیش قلم باید بگویم به، “کی بُرد” میکشم چون خوشبختانه یا بدبخاتانه دیگر قلمی در کارنیست والی تصحیح غلطهای املایی و انشایی چنان نفس گیر مپگشت که در همان صفحه اول بخش این خاطرات، من چون یک موجود نجیبی که اسمش را نمیبرم در گِل میماندم.

اسم این موجود نجیب مرا را به یاد یک دوست افغانی ام  انداخت که اولین بار با سادگی  این عنوان را د ر مورد  نحوه کار کردن من بکار برد که  مورد و مناسبت آنرا شرح میدهم .
من و او هردو در یک کارخانه در شهری در وسط سوئد بعنوان تراشکار، کار میکردیم. هردو پایه کار آموزی فنی مشابهی(در سوئد) داشتیم ولی چون او مثل من برای کارگرفتن عجله نداشت بود و از بیکاری هم هراس نداشته بود  لذا این؛ او بود که “کار” را انتخاب کرده بود ولی در مورد من، بهمان دلیلی گه گفتم؛ بجای اینکه من کار را انتخاب کنم، این؛ “کار”  بود که مرا انتخاب کرده بود. یک کم حاشیه بروم و در فلسفه این دو مفهوم که تئوریش مال خودم است بگویم. طبق این فلسفه برخی آدمها که زبر و زرنگ و سخت کوش هستند و به موقع زحمت کشیده اند اکثرا  کار انتخاب کرده، میکنند. ولی آنهایی که تنبلی و بی خیالی کرده اند و آنگاه که باید می جنبیده اند نجنبیده اند، گرفتار هیولایی بنام کار میشوند و دیگر؛ “کار آنها را میگیرد و آنوقت این؛ کار است که آنها را میکند نه آنها کار را.” در حالت اول کننده کار شرط و شروط کار و محل و موقعیت جغرافیایی را تعین میکند و در حالت دوم هیولای کار همه چیز را تعین و تحمیل میکند.
الغرض یک روز که ساعت نهار بود، من بدون اینکه بفهمم نهار شده و دارد وقت هم میگذرد با آن ماشین عهد بوق نیمه اتوماتیکی که مجال نمیداد آدم باد شکمش را خالی کند تا چه رسد به توالت رفتن و نهار خوردن، تمام سرو صورتم غرق در روغن و دستان زخمی از براده های سوزن مانند آهن و برونز تیز، سرگرم بیرون کشیدن قطعاتی بودم که از ناودان ماشین به درون مخزن روغن  آن افتاده بود، با این توضیح که باید تا بالای آرنج، دستم را توی مخزن روغن میکردم و قطعات را بیرون می آوردم و به این دلیل هم اولا نمیتوانستم دستکش دست کنم و در ثانی آن برده آهنهای تیز هم هر دستکشی را هم پاره و سوراخ میکردند.

یکدفعه دیدم دوست افغانی ام از نهار آمده بالای سرم ایستاده است. با لباس کاری که لکه ایی هم به آن نبود و دستانی که از دستان خانمهای پشت میزنشین دفترِ کارخانه هم تمیز تر و سفید تر بودند.
ـ آقا حبیب نهاری نمیگیری؟
ـ آه.ه.ه. بازهم یادم رفت. دیگر وقت نهار تمام شده میروم خانه غذا میخورم.
بعد مِن و مِن کنان و از این پا به آن پا با آن لهجه افغانی اش:
ـ می بخشی، می بخشی آقا حبیب. یک چیزی میخواهم بگویم رویم نمیشود ولی میگویم. ولی ..ولی .ی ی شما! ش.م. ما، شما! میبخشی شما بلانسبت مثل .. یه چیزی کار میکنی. نمیخواهم جسارت شود اسمش را نمیگویم. او این حرفها را نه محض توهین گفت و نه محض طعنه چون همیشه با احترام با من حرف میزد و تا نزدیک دودهه هم با هم ارتباط نزدیک خانوادگی داشتیم.
او از اشرافزاده های درون حلقه دوم یا سوم خانوادگی ظاهر شاه بود و ۳ برادرش ژنرال ارتش و دو برادر دیگرش ازصاحب منصبان بالای حکومتی و یکی هم استاندار کابل بوده بود و همه هم سیاسی بوده بودند، برخی با حزب خلق و برخی با حزب پرچم و برخی هم با دادود خان. در دوره حفیظ الله امین دو برادرش که از فرماندهان ارتش، هم ۴ دوره ظاهر شاه، داود خان و هم پس انقلاب ثور در خدمت حکومت بودند سربه نیست میشوند و حتی پس از سقوط طالبان و روی کار آمدن کرزای هم اثری از آنها یافت نمیشود.  اوکتابهای احسان طبری و سایر آثار حزب را میخواند و برخی مواقع هم برای رفع اشکالاتش به من مراجعه میکرد. از ویژگیهای او یکی هم مسلمان و متدین بودنش بود. ولی هروقت ما منزلشان دعوت بودیم به من مشروب تعارف میکرد.

به او گفتم دوست عزیز شرمندگی در کار نیست. من میدانم که مثل “یابو” کار میکنم اگر که منظورت اینست ولی اگر من در این سن و در این کاری که هیچ سابقه ایی در آن ندارم، با “یابو وار” کار کردن، جبران ضعف زبان و فقدان مهارت خودم را نکنم باید مثل خیلی های دیگر”سوسیالیست” بشوم. تو، جوانی و پایه تحصیلاتی ات هم از من بالاتر است  اما من فرصت های تو را ندارم.  من مثل یک چلاقم که با اجبار به دوی مارتون افتاده است. او منظورم را از سوسیالیست بودن را میدانست، یعنی آویزان شدن به کمک” سوسیال”. یعنی کمک دولتی و شهرداری که در سوئد آنرا سوسیال میگویند. از او پرسیدم: ط… جان چقدر بتو بدهند این کاری را که من میکنم حاضری بکنی ؟
ـ  بخدا هیچ چی  آقا حبیب. من این کار را هرگز قبول نمیکنم که شما کردی… این کاری کشنده و برده وار است.
ـ یعنی اگر دو برابر اینرا هم که میگیری، بتو بدهند قبول نمیکنی؟
ـ اگر ده برابر هم بدهند قبول نمیکنم.
بگذریم از اینکه او علیرغم مهارت فنی و مزد خوبش، تاب کار در محیط جمعی کارگری را نیاورد و سرانجام رستوران دار شد. او درهند مهندسی مکانیک خوانده بود. زبان هندی، انگلیسی و قدری روسی را هم، علاوه بر پشتو و فارسی و سوئدی بلد بود.
بهر حال این توصیفی از مثل “یک چیزی” کار کردن و یا “مثل یک چیزی “کار، کارِ آدم را کردن بود. از ما گذشت درس بزرگی برای آیندگان میتواند باشد.
من از بچگی هم انقلابی بودم.
خالی بندی نیست من واقعا از شکم مادرم انقلابی زاده شدم. و بنظر من برای انقلابی بودن تنها چیزی که لازم نیست سواد است. کافیست آدم به هرچه دوست ندارد، هرچه طبق سلیقه و عادت او طبق رسمهای پذیرفته شده و مورد احترام او نیست بشورد و عصیان کند.
دقیقا بیاد ندارم که یک یا دو سال بود از آن محله قدیمی زندیه که محله ایی قدیمی ولی فقیر نشین بود به خیابان اصلی شهر که نامش خیابان اراک بود نقل مکان کرده بودیم. من در بخش دوم این خاطرات به آن و ماجراهای سیاسی آن دوران مختصرا اشاره کرده ام ولی بعدا جدا گانه و مفصلتر به آن خواهم پرداخت. در همین سالها بود که تیرهای چراغ برق هم در کوچه محلهای شهر نصب شد. تا آن موقع تک و توک رادیوهائی هم که مردم داشتند، یک مارکی بنام “اندریا” با یک باطری خیلی بزرگ در حد یک آجر مربعی شکل بود. کارخانه دار بزرگ شهر کارخانه برق آورده و ساخته بود و به شهرداری هم برای برق شهر، برق میفروخت. با آمدن چراغ برق یک سرگرمی خوبی برای من پیدا شد. علاوه بر شکار گنجشک که ما آنرا به ملایری “ملیچ” میگفتیم با تیرکمان،  شکار لامپهای تیرهای چراق برق هم  بعنوان  هدف گیری به سرگرمی دوم من تبدیل شد. از صدای “جرنگ” شکستن آنها احساس موفقیت و کیف میکردم. فردا یا پس فردای آنروز که میدیدم مآمورین برق با آن چنگک های آهنی به پابسته از تیر چراغ برق بالا میروند تا آن لامپهای شکسته را تعویض کنند از هنرنمایی خودم که: این منم که اورا به اینجا کشانده ام کیف میکردم. چند صباحی به این ترتیب گذشت تا اینکه یک شیر پاک خورده ایی روزی مرا در حین ارتکاب جرم می بیند و به پدرم که آدمی دست به کمربند بود، البته فقط برای من، خبر میدهد. آنشب که بابام از مغازه آمد خانه، با یک مهربانی تصنعی پرسید: ـ حبیب راستی نمیدانی چه کسی این لامپ های سر تیرهای چراغ برق را میشکند؟
ـ نه بخدا! نه.. ، به دو دست بریده حضرت عباس من نشکستم. ولی ابوی قبلاً حکم را صادر کرده و کمر بندش را در کنارش جوری که من اول متوجه نشوم حاضر کرده بود تا حکم را به اجرا بگذارد. از آن دو دستان بریده حضرت عباس هم کمکی نرسید. تن من طبق معمول درعرض چند دقیقه مانند یک گورخر، با نقشهای نوار گونه کبود مثل زمینهای شخم خورده راه راه شده بود. نه پا درمیانی شاباجی و نه عالم کلفتمان کمکی نکرد. البته تن من تقریبا اغلب بخاطر کارهای انقلابیم و به خاطر خشونت و استبداد ابوی گوره خری و راه راه یا مثل ببر سیبری شیار شیار بود.
در اوان همین اوقات شاگردی داشتیم باسم سید … . او از یک خانواده روضه خوان و هیئت چی بود و بابام فکر میکرد شاید او بخاطر اینکه از یک خانواده مذهبی است دست پاک بوده و دزد نباشد یا اقلا کمتر دزد باشد. برادر و خانوده او متولی گری بزرگترین و معتبر ترین تکیه شهر یعنی تکیه حضرت ابولفضل را داشتند. برادرش از روضه خوانان معتبر و در پرانتز بگویم، در عین حال خوش صدا و خوش برو بالا و حاج خانم پسند شهر هم بود. ولی این مانع از این نمیشد که هرگاه ابوی میخواست از مغازه برای کاری برود بیرون، تقریبا همیشه یواشکی بمن سفارش کند: ـ جایی نری ها! دخل را بپا که این(سید) دخل را نزند!
بیچاره ابوی که حالا دیگر خیلی دلم برایش میسوزد نمیدانست بجای اینکه به من سفارش کند که مواظب سید باشم که دخل را نزند باید به او سفارش میکرد که: ـ سید مواظب باش حبیب دخل را نزند، ها! هرچند، اگر هم میگفت سید قادر نبود مچ حبیب را بگیرد. چون من دخل زن نبودم بلکه کف زن بودم و وقتی ابوی هم حضور داشت  کار خودم را میکردم، و بمقدار نیاز کف میرفتم. به این صورت ساده که وقتی به مشتری جنس میفروختم در حین پرداخت و دریافت یک ۲ یا ۵ زاری بین ماهیچه داخلی شست و کف دستم چنان قرقی آسا گرفتار میشد که نه با چشم غیر مسلح میشد آنرا دید و نه با یک انبر آهنی میشد آنرا براحتی بیرون کشید. اینکه محصول کف روی ۲ یا ۵ زاری باشد به موجودی دخل و تعداد نوع سکه ها بستگی داشت. درعر ض کمتر از نیم ساعت هم وجه کش رفته شده بصورت بستنی مذاب در کامم چنان جذب شده  و از هفت خوان معده و دستگاه هاضمه ام عبور کرده بود که با کالبد شکافی هم رد بابی آن دیگر آسان نبود و اثر و آثاری از جرم باقی نمانده نبود. حتی شرلوک هلمس معروف هم قادر به یافتن سارق سکه یا سکه ها و اصولا کشف جرم نبود. و وقتی هم ابوی موقع ترک مغازه جیبهایم را جستجو میکرد که امری معمول بود، تا دخل را نزده، چیزی برنداشته باشم، جیبهایم بر خلاف شکمم پاک و پاکیزه بودند و کمترین اثری از دیناری پول در آنها نبود. و وجدانم هم فارغ از گناه.

در آن سنینی که من بودم، چون کسی شکی برای دست کجی به بچه ها نداشت؛ در تعریف از گناه برای آنها بیشتر غفلت و مسامحه در مراسم عبادی، قسم دروغ، نماز نخواندن و یا نماز باطل را بجای نماز درست و حسابی به خدا قالب کردن، یاد میشد. هرچند همه بزرگترها خودشان بیشتر از همه، همینکارها  و گناهان را برخلاف مواعظ خودشان، مرتکب میشدند.
مغازه رفتن؛ بدی و خوبی خودش را داشت. خوبی آن علاوه بر کامی از بستنی و تنقلات گرفتن، اتفاقات زیادی هم بود که در اطراف مغازه می افتاد، هیچان داشتند و دیدنی بودند که در خانه از مشابه آنها خبری نبود.  چند تا از بیاد مانده هایشان  را شرح میدهم. اما از نامردی روزگار طعم شیرین و هل و گلابی آن بستنیها خیلی زود رفت و جای خودرا به یک تلخی ماندگار داد. تو گویی:

تو گوئی

که زپستان روزگار

تقدیر مرا در دهان

جزاین زهرِ ماندگار برزبان

ز شهدِ آن بستنی ذوب و دفع شونده نبود

نفرین به تو و کبریای ظلم تو ای اهرمن سرشت

تقدیر میهن من نیز،

جز این شحنه های مست،

یا جز این جاکشِ زمانه نبود؟

یکبار شاگرد مکانیکهای، دکان مکانیکی قدری آنطرف مغازه ما، روی یک موش زنده نفت و روغن سوخته ریخته بودند و او را آتش زدند و او آتش گرفته میدوید تا بهم جمع شد و مرد و نمایش هم تمام شد مردم بیکار هم شوق زده یا کنجکاو جمع شده تماشا میکردند. همان شاگرد مکانیکها یک روز هم دست و پای یک گربه تورا توی پوست گردویی که قیر مذاب توی آن ریخته بودند چپاندند و گربه را روی اسفالت خیابان ول کردند . او هی لیز میخورد تا یک ماشین از رویش رد شد و مُرد. جالبترین نمایشی که دیدم و برای اولین بار هم بود، منظره جفت گیری سگها بود. یک روز که چند سگ نر دنبال یک سگ ماده بودند همان شاگرد مکانیک سگ ماده را که ظاهرا عشوه گرانه از دست نرها در میرفت، از سرش گرفت و سر او را بین دو تا پایش نگاه داشت تا یکی از آن نرها رفت رویش. وقتی بهم چفت کردند جمعیت با سنگ افتادند  به جان سگها، چرا؟ توضیحش سخت است فکر نمیکنم  بخاطر عمل بی ناموسی آنها در ملاء عام بود.  فکر کنم همه میخواستند یک آزمایش سکسودینامیک بکنند ببینند حیوان تا چه حد برای سکس داشتن و ارضای جنسی خودش حاضراست کتک بخورد یا بقول ما هزینه بدهد. این سگ هی میکشید، آن سگ هی از آنطرف میکشید و جماعت تماچی هم سنگ میزدند. وقتی کار به چوب خوردن افتاد آن دو سگ ناکام،عشق بازی خود را نیمه کاره ول کردند و در رفتند. این خاطره مرا یاد سنگسارهای زانیه های دهه اول و دوم انقلاب می اندازد. از آنجا به این فکر فرو میرم که همه طلبه ها تو این حجره های حوزه های دینی همدیگر را میکنند ولی تا حالا هیچ آخوندی و یا طلبه ایی به این خاطر سنگسار نشده. ولی یک زن بدبخت که یک بار هوس کرده، لغزیده  و   دَدَر رفته سنگسار میشود.
یک روز هم همین شاگرد مکانیکها یک چیزی ساختند و شلیک کردند که بهش میگفتند توپ. این توپ عبارت از یک لوله نیم متری چدنی بود که آنرا بشدت روی یک کنده بزرگ درخت میخ و تسمه کوبی کردند. بعد توی لوله را پر باروت جنگی کردند. تهیه باروت در آن روزگار که هنوز چریک بازی ئ ترور باب و عادی نشده  بود آسان بود. باروت را میشد از تنها  مغازه اسلحه  و مهمات شکاری فروشی شهر خرید. خیلیها خودشان پاترونهای فشنگ را پر میکردند.  باروتی که برای مصرف فششنگ بود را باروت جنگی میگویند که با باروت آتش بازی که با آن فشفشه، کوزه جنی و موشک و… درست میکنند فرق دارد.
بعد از محکم کردن لوله چدنی روی آن کنده درخت؛ آنها از یک سوراخ ریز درانتهای لوله که با مته ایجاد کرده بودند بهش کبریت زدند. من تا آنموقع چنان صدای مهیبی نشنیده بودم تا اینکه خودم یک بار اینکار را کردم. با همین روش منتهی با یک لوله نازکتر و کوتاه تر، روی یک تخته کلفت  معمولی تو صحرا  در یک روز جمعه که با تمام خانواده به بیابان های حومه برای پیک نیک رفته بودیم امتحان کردم. با این تفاوت که من اولا علاوه بر باروت توی لوله فلزی، ساچمه و میخ هم ریخته بودم و موقع امتحان هم به یک خری که داشت میچرید نشانه گرفته بودم. ولی توپ  آن مکانیکها فقط باروت  بود و لوله  آنهم رو بهوا که فقط  برای صدا دادن میخواستمد شلیک کدند. اما من تعدادی از تیله های بازیم را ریختم توی لوله پر باروت و آنرا سفت کوبیدم که باروتش زیاد باشه.

وقتی کبریت زدم تا چند دقیقه از صدای مهیب شلیک و موج انفجار آن، که آنرا هنگام شلیک مثل تفنگ بدست گرفته بودم، بهت زده و گیج شد ه بودم. اثری از تفنگم نبود و خره هم از صدا وحشت کرده پا به فرار گذارده بودم. مادرم و فکر کنم عمویم سرا سیمه دویدند ببینند چه دسته گلی به آب داده ام. آنها نمیدانستند من مشغول چی هستم یا بوده ام.  خوشبختانه پدرم نبود چون او جمعه ها را هم “مثل یک چیزی” کار میکرد ولی آنروز قرار بود تا نیمه روز کار کند و بعد پیش ما بیاید. خواست خدا بود که ماجرا به خیر گذشت ولی تخته ای که نقش قنداق را برای آن لوله فلزی داشت چنان بمن لگد زده بود که هم زانویم زخم شده بود و هم شلوارم در اثر کوبش لبه تیز تخته پاره شده بود. سی چهل متر آنطرفتر تخته ترک خورده و تسمه فلزی پاره را پیدا کردم و بفاصله چند مترهم لوله آهنی ترکیده و قاچ شده را یافتم. شانس این بود که آن خرهدف گیری شده  صدمه ایی ندید والی  مکافات میشد و باید خسارت آنرا میدادیم و این امر بدون گورخری شدن اساسی تن من هم توسط ابوی تمام نمیشد.
یادم رفت به یک حادثه ای دیگر اشاره کنم. یک روز جلوی مغاز امان دیدم ۳ نفر در آن سرمای آخر پائیزی  در وسط خیابان، فریاد کشان پشت سرهم میدوند و خود را به حوض یا آبنمای وسط میدان رسانده پریدند توی آب و خیلی از مردم هم دنبال آنها میدویدند. بعد از چند وقت مردم آنها را بیرون کشیند و یادم نیست، وسیله چه بود ولی آنها را به بیمارستان بردند که شنیدیم هرسه مرده اند. بعدا همه فهمیدیم که آن بیچاره ها حمالهای گاراژ بوده اند که موقع بارگیری بشکه های اسید، یکی از بشکه هاا میترکد و روی آنها میریزد. اولین بار بود که اسم اسید را میشنیدم و اینکه میسوزاند. بعدها که بزرگتر شدم و قدری شیمی خواندم خودم خیلی سعی کردم که از گوگرد و سرکه و.. اسید درست کنم و بعدها هم که  خیلی سعی کردم  باروت و تی ان تی و نیتروگلیسرین یا دینامیت درست کنم. آخرش موفق شدم  باروتی با قدرت انفجاری ضعیف با کیفیتی برای آتش بازی درست کنم ولی آن بقیه را نتوانستم. یکی از موادی دیگری که خیلی سعی در درست کردنش کردم ولی نتوانستم کلروفین بود که درداستانهای پلیسی، مخصوصا داستانهای آرسن لوپن خوانده بودم  که بمجرد گرفتن آن جلوی دماغ آدمها، آنها با استنشاق آن بیهوش میشوند.
در این زمانها پدرم مرا به مغازه میبرد تا موقعی که بیرون میرود مواظب باشم سید دخل را نزند. برخی مواقع مسعود برادر دوم هم بود. وقتی ابوی میرفت بیرون سید برای ما قصه های اسکندرنامه میگفت درست مثل نقالها. البته بگویم داستانهای اسکندرنامه که شخصیت اصلی آن اسکندر ذولقرنین و دومیش نسیم عیار است با آن اسکندر مقدونی معروف یکی نیست. اسکندر نامه یک افسانه مثل امیر ارسلان است.
وقتی قصه ها به اوج التهاب و هیجان و نقطه حساس خود میرسیدند سید، آمرانه میگفت: ـ حبیب! برو جلو مغازه را آب و جارو کن. مسعود!  توهم برو از قهوه خانه یک چایی برای من بیاور. یا بلعکس و ما مانند تیری که چله کمان رها کرده باشند میدویدم تا زود برگردیم و بقیه ماجرا و قصه را بشنویم. الان میفهمم که قصه های سید زمانی به اوج هیجان خود رسانده میشدند که توی دخل صاحب مرده پولی برای کش رفتن جمع شده بود. باز هم از یاد آوری ساده لوحی ابوی دلم برای او کباب میشود که باید با آن شاگرد و این بچه، خرج ده سر عائله را میداد.

من بطور خدادی انقلابی بودم

تعجب نمیکنم اگر این ادعای من قمپز در کنی تلقی شود ولی حقیت است.  تا قبل از انقلاب اسلامی ما تصوری که از انقلاب و انقلابیگری داشتیم  این بود که یک انقلابی یعنی کسی که بر علیه نظامها، سنتها، رسمها و رسومها عصیان میکند و همه چیز را میخواهد طبق مدل تازه و اعتقادی یا آرمانی خودش نوسازی کند.. برایش مهم هم نیود و  نیست که آیا تاریخ  مصرف آن رسم و رسومات و عادتها تمام گشته است یانه. او برعلیه کهنه ها می جنگد و کهنه ستیزی پایه ایدئولوژی یک فرد انقلابی از آن نوع قدیمش است. این یک تعریف خیلی عام از انقلابیگری بمعنای کلاسیک آن تا آنروز بود یعنی تا انقلاب اسلامی ما بود، که من توی آن طبقه موصوف بالا، در آن مقطع سنی جا نمیگرفتم. ولی با انقلابی که ما ۳۵ سال پیش کردیم، و من دیدم و مردم دیدند یک تعریف دیگری هم از انقلاب ظهور کرد که صد و هشتاد درجه خلاف تعریف مرسوم اولی بود و هست و بنحوی دقیق یک مدل بزرگی از شخصیت و کاراکتر من در سطح ملی بود. طبق این دومی، انقلابی یعنی کسی که هر تغیری ولوجزیی در آنچه بوده و هست، و مهمتر از همه تغیر در دین و مذهب و ملا مخالف است و میخواهد تغیر یافته ها را هم بحالت اول برگرداند. دانشگاه را میخواهد جوزه علمیه کند. دادگستری را حاکمیت شرعی،  دبستان و مدرسه را مکتب خانه و..  . این یعنی انقلابی بودن بمعنای دومی. این چنین فرد انقلابی  با تمام قوا علیه تغیرهای روبه جلو و آینده ساز میجنگد  و از آن تغیراتی دفاع میکند که دنده عقب گذاشته حرکت کند ومخصوصاً اگر پای منافع شخصی هم مابین بیاید صد چندان انقلابی تر میشود. در بخش اول خاطراتم از خاله و شوهر خاله خودم، در روستایی صحبت کردم که آنها در آنجا مکتب خانه دار بودند و امورات اقتصادی اشان از همان مکتب میگذشت. حالا حساب کنیم در این دهکده یک باره، مدرسه درست شد و کار به اینجا هم ختم نشد یک مشت جوان کون نشور قرتی شهری، بعنوان سپاهی دانش  را به دهاتها فرستادند که نان امثال این بیچاره ها را آجر کنند.

دانش مگر ارتش است که لشگر و سپاه داشته باشد، اینها همه نقشه شاه بود که جوانان خوش تیپ و حشری شهری بیایند ترتیب دخترای مردم را توی دهات بدهند؟  این جور دانش دیگرچه صیغه ایست که باید با یونفرم نظامی بیاید تو دهات و دختران و پسران مردم را قاطی پاطی بریزد توی یک کلاس و دانش بی ناموسی آموزش بدهد؟  در مملکتی که پر از علماست و علمای اعلی و مدارس علمیه دینی.  حوزه هایی که در قم و مشهد و نجف تکلیف تعین میکنند حتی دولت میسازند و دولت تعین میکنند. و.. . نه! این قرطی و قرمساق بازیها هیچ ربطی به انقلابی بودن ندارد. آن انقلابی که ریشه در خون و عاشورا نداشته باشد بدرد انداختن توی خلا میخورد.

آدم نباید و حق ندارد  جور دیگری بجز با همین  روش انقلابی شود و فرد انقلابی باید  برعلیه  تمام تغیرات مسموم کننده و منافی عفت و خلاف شرعی بجنگند.  هر کاری غیر از این کار ضد انقلابیگری است.

البته اینها را که گفتم استدلال و ضد استدلال بود. ولی آدمی مثل من در آن سنین کم، بخاطر آن محیط فرهنگی و تربیتی احتیاج به کلاس انقلابی نداشت چون بطور لدُّونی یعنی مادر زادی انقلابی بود احتیاجی به همین استدلالها هم نداشت. نظم و ترتیب و قانون و انظباط ستیزی درعوامل ارثی و توی خونش بود. انقلابیگری و انقلابی بودن بدبن معنی به کتاب خواندن هم نیازی نداشت. آدم فقط باید بلد بود که چطور اسید و باروت و تری نبترو تلئون یعنی مواد دینامیتی و تی ان تی بسازه.

اولین حرکت انقلابی من

خانه جدید ما در انتهای یک کوچه قرار داشت و در سر نبش این کوچه یک نانوایی بود. مأمور خرید نان خانوار، غالباً من بی نوا بودم و در نانوایی هم چون بچه بودم مرا تحویل نمیگرفتند و  شاطر و نانوا همه بزرگها را راه می انداختند و وقتی هیچ کس دیگری نبود نوبت من میشد. گاهی اوقات مدت انتظار من، به ساعت هم میرسید تا مادرم و یا شاباجی ام می آمدند و با نانو یی دعوا میکردند که چرا مرا تا آنوقت راه نیانداخته است. ما بچه ها به سر نان سنگک عروس نان میگفتیم و من که از نانویی بطرف خانه حرکت میکردم تا بخانه برسم نصف عروسها را بین راه خورده بودم. چون اولا چیز خوش مزه دیگری نبود تا بخورم و درثانی گرسنه هم میشدم. حتی شبها دزدکی یک مقدار نان کِش میرفتم و زیر متکایم میگذاشتم که اگر نصف شب بیدار شدم بخورم.

در جوار این نانوایی یک خانه ویلایی استیجاری نسبتا مدرنی بر حسب آنروز بود که صاحبش آنرا به اداره ایی ها اجاره میداد. کلمه “اداره ایی”  در آن موقع خیلی مرسوم بود و به آنهایی میگفتند که کراواتی و اتو کشیده هستند و نوکر دولتنند.

یکی دوسال از استقرار ما در این خانه جدید نگذشته بود که یک آقا و خانم خیلی اداره ایی  سوپر دولوکس آمدند و آن خانه را اجاره کردند. اینقدر چسان فسان بودند که ساکنین محل نه جرعت و نه رغبت میکردند به آنها نزدیک شوند.

ولی قیل از اینکه از این زوج سوپر دو لوکس بیشتر بگویم باید قدری بعقب برگردم و از داستان اسکندر ذولقرنین و بلایی که در نتیجه انقلابیگری من، بر سر این زوج بی نوا آمد صحبت کنم. برای من مثل همه بچه های دیگر، یک داستان، فقط یک داستان نیست؛ شیوه ساز زندگیست و الگو پرداز آرمانی و مدل ساز و بر همین سیاق قهرمانان اسکندر نامه هم الگوی قهرمانی و تیپولوژیک برای من بودند. در بین قهرمانان اسکنر نامه  بیشتر از همه نسیم عیار تیپ آرمانی من بود که البته بعدها جای خودش را بمرور زمان  به آلکاپون و آرسن لوپن و دلینگر گانگستر ودزد معرف داد . نسیم عیار چند خصوصیت داشت. اولا مثل برق و باد میتوانست ساعتها بدود و فواصل چند صد کیلومتری را در چند ساعت طی کند. دومین خصوصیت نسیم عیار توانایی او در تغیر قیافه و گول زدن دشمن بود. سومین خصوصیت او که بیشتر در خور توان من بود فلاخن اندازی بود.

پس از شنیدن داستانهای اسکندر و فلاخن اندازی های نسیم عیار از زبان قصه گوی سید، من بفکر درست کردن یک فلاخن اساسی افتادم و از پینه چی محل قدری چرم گرفتم و دو رشته طناب دستباف نرم هم خودم از نخ تاب دادم  و آن دو تکه طناب دست باف را به دو سوراخ طرفین این برگه چرمی بیضی شکل انداختم. با این فلاخن، من  که نمیتوانستم  یک سنگ یک یا دو کیلویی را که بدون وسیله با دست، بیش از ده متر پرتاب کنم، به نسبت شدت پرتاب و طول طناب فلاخن قادر بودم یک پاره آجر  یا  سنگ یک کیلویی را تا بیش از صد متر پرتاب کنم.  و این سرگرمی من بود که با آن، هدفهای بزرگتری از گنجشک را، مثل سگ و گربه های ولگرد یا کبوتر و کلاغها را نشانه بگیرم.

در فاصله بین منزل ما و آن ویلای استیجاری یک زمین خرابه وسیع بود که من میتوانستم با خیال راحت در آنجا فلاخنم را امتحان و با آن تمرین کنم و با قلق گیریهای زیاد، قدری این ور یا آن ور سنگ مثلا یک کیلویی را پرتاب کرده بر دقت هدفگیریم بیفزایم.

البته طبق توصیفات سید، نسیم عیار با فلاخن خود هدفهایی بطول چند کیلومتر را هم با دقت لیزری میتوانسته بزند ولی من فعلا به همین مختصر فاصله قدری بالای ۱۰۰ متر قناعت کرده بودم.

این زوج جدید که نامهای آنها هم بوی بی ناموسی میداد تا چه رسد به خودشان گاهی اوقات دست در دست هم می آمدند توی خیابان. یا العجب! بحق چیزهای ندیده و نشنیده! البته برای من اصل مسئله که آنها چطور میپوشند و چطور راه میروند تا آنجا مهم بود که این رفتار و پوششها برای من محمل و توجیه مشروعیت انقلابی و عصیانگرانه ای بود که بمن براحتی اجازه میداد آنها را بعنوان قربانیان مشروع هرگونه آزاری و اذیتی بنگرم.

  من تا آنموقع این مدل زن و مرد ندیذه بودم که دستشان را بگذارند در دست هم و خرامان خرامان توی خیابان راه بروند، آنهم توی خیابانی مثل خیابان اراک ما دزر شهری مثل ملایر. خود این عمل برای صدور فتوای رعی حتی از سوی منِ نا مجتهد و بی نماز هم کافی بود و هیچ استدلالی هم دیگر لازم نبود همینقدر که آن زنه مثل شاباجی من یا عالم ما و در سطحی دیگر مثل مادر من  یا اقلاً مثل خاله های من نبودند کافی بود که آنها سزاور همان سرنوشتی باشند که آن موش و گربه کذایی. هیچ دلیل دیگری هم بیش از ابن لازم نبود. این مرد که نام فامیلش مهباز بود نه تنها دست زنش را میگرفت و بخیابان میآمد بلکه پاپیون هم میزد. من نمی فهمیدم آن چیست که او زیر گلویش میزند از مادرم پرسیدم توضیح داد که پاپیون است.

 پاپیون زدن سرش را بخورد عینک هم میزد، عینک و پاپیون دست در دست زنش هیچی، او پیپ هم میکشید!؟ مگر جرائمی سنگیمتر از اینها هم برای محکومیت آن زوج لازم بود؟ مگر  سنگینتر  از اینهم میشد برای کسی پرونده جنایی ساخت. حیف که آن موقع معلومات قرآنی ام کم بود والی با صدایی بلند میخواندم: بسم القاسمین جبارین. یعنی برو بالای جرثقیل!

خاله های من که من آنموقع درکشان نمیکردم، والی اگرتجربه کنونی ام را داشتم، شورزدگی و هوسی شدنشان را در موقعی که از این مرتیکه، مهباز، صحبت میکردند را بهتر درک میکردم در صحبت های دخترانه اشان  از او، میگفتند سبیل کلارک گیبلی داره و سرش هم روغن موی بریانتین میزنه،  شلوارش هم همیشه چنان اتو کشیده است که با آن میشود خربزه قاچ کرد و.. . از خوش تیپی او حرف میزدند و گوشهای حساس من این صحبتهای آنهارا میگرفت و تبدیل به اسنادی برای صدور حکم محکومیت او میکرد.

در یک دیرگاه غروب پائیزی بود که از خرابه مجاور خانه امان یک پاره سنگ حدودا یک و نیم کیلویی را توی فلاخنم گذشتم و دور سرم گرداندم و گرداندم و خانه مهباز و زنش را نشانه گرفتم. یک لحظه بعد از همان فاصله بیش از یک صد متری صدای ریزش شدید شیشه را شنیدم. بلا فاصله  صدای جیغ و فریاد را. سرا سیمه فلاخن را در گوشه ایی توی همان خرابه قایم کردم و سربزیر با مظلومانه و معصومانه ترین قیافه و ظاهری که یک بچه  بی آزارِ ده دوازده ساله ی  سربزیر میتواند داشته باشد، از درب پشت خانه، به کوچه دیگر رفتم توی خانه خودمان و  سپس، از درب کوچه ایی که منزل مهباز در سر آن و مجاور با نانوایی قرار داشتد آمدم بیرون و آرام، آرام بطرف سر کوچه که درب خانه آنها بود بالا  بطرف خیابان رفتم.

چون همیشه تعداد زیادی آدم در نانوایی نبش کوچه بود از فریاد وحشتزده و ترسناک این زن و مردی که با لباس های راحتی و خواب به بیرون از خانه، متوحش و هراس زده، بیرون پریده بودند،  مشتریان نانوایی هم توجهشان جلب شده بود و آمده بودند تا بببینند چه خبر است. ماهباز با رنگی پریده و زنش از او مضطربتر و لرزان پاره سنگ بزرگی که برای پرت کردن با دست، بعلت گردی نسبی و لغزندگیش خیلی بد دست بود، را بدست گرفته  و در حالیکه ارتعاش صدایش را نمیتوانست کنترول کند، آنرا با دو دست به مردم نشان میداد، ببینیدً ـ این یکراست از توی پنجره آمد افتاد توی کمد ظرفها ببینید کی اینرا انداخته؟ چطوری زورش رسیده! که اینرا از مسافت دور پرتاب کند؟ ما که در اینجا با کسی دشمنی نکرده ائیم و… و زنش هق هق گریه میکرد.

در گوشه ایی دیگر صاحب نانوایی برای یک عده توضیح میداد که این “مرتیکه” جاکش با آن عینکش و آن چیزی که به گردنش میبندد دست این زن جنده جاتی اش را میگیره میاد تو خیابان پُز میده  آنوقت انتظار هم داره که مردم ولشون کنند. حقشه، بیشتر از اینهم حقشهً تقریبا همه آنهایی که آنجا بودند تأئید میکردند.  ولی صد البته من برای کار خودم تأئیده آنها را نخواسته بودم ولی از تأئید این آدمهای بزرگسال که به اضطراب و وحشت این زن و مرد و  توضیحات آنها در گوشه ای کمی دور تر ایستاده و میخندیدند از کار خود احساس رضایت خاطر و نوعی غرور میکردم.

پس از لحظاتی پاسبان آمد و با آنها رفت توی خانه اشان و منهم با خیال راحت و شاد از کرده خود به خانه آمدم. و تنها چیزی که اصلا تا امروز که این سطور را می نویسم به ذهنم خطور نکرده بود اینست که اگر آن آن پاره سنگ بجای کمد یا ویترین ظرفهایشان به سر هرکدام از آنها اصابت کرده بود چه میشد؟ شاید من باید بجای این خاطرات، امروزباید داستانی جنایی درسظح کلاس آگاتاکریستی با عنوانی مانند : قتل مرموز در یک غروب پائیزی، مینوشتم.

آقای مهباز با زن تی تیش مامانی اش آمده بوند ملایر که در سطح دبیرستانی فرانسه درس بدهند. آنموقع ها هنوز درسهای زبان فرانسه در دبیرستانها کاملا جمع نشده بودند و قبلا هم گفتم که مادر منهم قدری به این زبان آشنایی داشت.

برای نخستین بار است که این خاطرات را بازگو میکنم و همانطور که گفتم مانند رفلکسهای سوررئالی هستند که برای لحظانی خودشان را در ذهنم زنده میکنند و نمیخواهم در قید توالی زمانی خاطراتم، این رفلکسهای میان پرده ایی را از دست داده باشم. ولی با هر جرقه ایی کلافی دیگر باز میشود.

حرکت من با آن تعبیر و معنای دوم و با آنچه امروز در کشورمان مرسوم شده است عملی انقلابی، خود انگیخته انقلابی و نه مکتب دیده، انقلابی بود. این نوع انقلابیگری، در بافتمان  روان شخصیتی جامعه ی شهر/ روستای ما بود که، پذیرای غیر و آنچه نامرسوم و نامأنوس بود، نبود. در شهر ما آن تعداد زنان بی حجابی هم که بودند اکثرا از آشنایان نزدیک خانوادگی خود ما بودند. ما با آنها و بی حجابیشان عادت کرده بودیم و آنهارا میشناختیم مثل خاله های خودم. من از بچگی آنها را همانجور دیذه بودم، کما اینکه شاباجی ام را چادری و هییچیک از اینها بخاطر تفاوت ظاهری و پوششی اشان احساس خاصی در من ایجاد نمیکردند. ولی همین بی حجابها اگر از بروجرد یا تهران می آمدند  که ما آنها را نمی شناختیم قضه فرق میکرد. بگذریم ازاینکه مسئله ایی که مرا به آن کار وامیداشت بیش از آنچه این حرفها باشد، که کلا به این جنبه ها فکر هم نمیکردم، نظم ستیزی و عصیانگری خود انگیخته علیه هرآنچه نا مرسوم بود؛ بود چون اصلاً اینکارهای انقلابی را با فکر نمیکردم بلکه به انگیزه غریزه ” ستیزه گری”  میکردم و کلمه حجاب را هم حتی  نمیشناختم. برای ما، زنها دو نوع بودند  چادری و غیر چادری و فرق چندانی هم بین ایندو نبود. پیپ کشیدن، ملایری نبودن، خیلی اتیکتی بودن، پاپیونی بودن حتی عینک آنجوری داشتن، اینها و همه اینها عواملی بودند که ماهباز و زنش را کاملا خارج از دایره عاطفه گروهی و جمعی ما یا حدداقل من قرار میداد.

پس از قریب ۶۰ سال من این محدودیت وسعت عاطفه اجتماعی را در اینجا(سوئد) هم، بین مهاجرین و بزرگسالان هم میبینم. بسیاری از مهاجرین چنان با این جامعه، افرادش، و طبیعتش بیگانه وار و غیر خودی رفتار میکنند که گویی در این رابطه کمترین جایی برای احساس انسانی، همبستگی انسانی، دلسوزی برای دنیای وحش و طبیعت  این سرزمین و … ، در آنها نیست. در قاموس فرهنگ رفتاری و روحیه انسانِ شهر/روستا یا انسان جهان سومی،  آن یونیورسالیسم  فراگیر وعام انسانی که یاید خاص انسان نو باشد وجود ندارد. وجدانیاتی که حصارش به چهار دیواری خانواده محدود میشود و وزن ارتباط عاطفی افراد با دوری و نزدیکی جغرافیایی و گروهی و از آن بدتر منافع مادی تعین میشود  در چنین جامعه ایی چگونه میتوان از انسان بودن آدمها  بمعنی واقعی کلمه و متساوی سخن راند، نمیدانم؟.

در یک کلام این غیرستیزی و بی عاطفگی نسبت به آنها که پیوندی ملموس و قابل روئیت با ما ندارند، ادامه آن روحیه ایست که  مطابق آن،  آتش زدن یک موش زنده، دست و پای گربه ایی را در پوست گرودی پراز قیر مذاب گذاردن، در کتک زدن سگهایی که مشغول جفتگیری هستند و به تماشای اعدام اعدامیها رفتن و با آن سرگرم شدن و از آن بدتر به تماشا یا شرکت در سنگسار رفتن و.. جایز است . آری برای آدمیان به نسبت اینکه چقدر به آن انسان یونیورسال نزدیکند، مفهوم و معنای انسانیت حد و حصر معینی مییابد و تفاوت های جنسیتی را هم براینها باید افزود.

چندی بعد آقا و خانم ماهباز از ملایر ما بارشان را بستند و رفتند. الان که  به گذشته فکر میکنم، در کابوسهای شبانه روزی خود تصور میکنم احتمالا این زوج، قبل از آمدن به شهر ما، خوشحال از گرفتن شغل، حتما برای خودشان برای آینده اش که چی بکنند و چی نکنند برنامه ریخته بودند، اینکه چند تا بچه درست کنند احتمالاً خانه ایی بخرتد ولی تمام این رویاهای شیرین با پاره سنگی از عالم غیب دود شد و تنها اثری که احتمالا برای آنها از خود بجا گذاشته است، کابوس اشیاء آسمانی از مراکزی غیبی است.

سالها گذشت و من در جنگلبانی به شغل جنگلبانی مشغول بودم. یکی دوسال بود تب دین مثل تیزابی سوزناک تمام بافتهای روان و روحم را زیر تأثیر خود قرار داده بود. فرایض، احکام،احادیث و روایات دینی و کلاً دین؛ به فلسفه زندگی و تعین کننده روابط خصوصی و خصوصی ترین تارهای احساسی ام مبدل گشته بودند. مردم گاهی از جن زده شدن کسانی حرف میزنند و من به همین معنا واقعا دین زده شده بودم. روزی برای مرخصی آمدم ملایر. اولین صحبتهایم با برادارانم مسایل دینی بود. من بعنوان بزرگترین و اولین پسر تمام فامیل و نه تنها خانواده خودمان، برای خاله زاده هایم و در درجه اول بردارانم نقش پیشکسوتی داشتم. در حین صحبت، برادرم مسعود گفت که یک معلم طبیعی دارند که تفکر مادی دارد. مردم آنروزها با مفاهیم ماتریالیستی و این چیزها آشنا نبودند. به لامذهبها به تقلید از آخوندها میگفتند “مادیون” یا ” طبیعیون”. او تعریف کرد که معلمشان میگوید انسان از نسل میمون است و تکامل پیدا کرده است و.. . من دیگر نگذاشتم حرفش تمام شود گفتیم بیا برویم. با هم رفتیم منزل حاج آقا محسنی بزرگترین مجتهد ملایر که ادعای آیت الهی داشت. سر منبر هم که میرفت اگر میدید که چند تا “اداره جاتی” و یا کراواتی” پای منبرش آمده اند بلافاصله سر بحث را با یک چرخش یکصد و هشتاد درجه ایی از توصیفات عامیانه  دینی به اتم، الکترون، نوترون و پروتون و فیزیک کوانتیک و تئوری نسبیت اینشتن میکشاند و  با استناد به  آن علوم عوام خفه کن؛ نتیجه گیری های خود را میکرد واحکام قلمبه سلمبه صادر کرده، تکلیف بود و نبود بهشت و جهنم و خدا و پیغمبر و روز قیامت  و بطلان نظر طبیعیون ر،  در همه این زمینه ها اثبات میکرد.

آدم از این همه حجم دانش در آن کله کوچک انگشت به دهان حیران میماند. البته من بعدا فهمیدم که برای عوام هرچه بیشتر قلمبه بگویی آنها برای چرت و پرت های تو بیشتر حسلب باز کرده و عدم درک خود را بحساب بی سوادی خودشان میگذارند. حیف که دیر شده است  والی من اگر این چیزها را که الان راجع به این علما میدانم قبلاً میدانسم در خلال چند روز آیت الله شده و جنتی را هم یک لقمه چرب خودم میکردم.

سالها قبل که برای اولین بار شاه بازدیدی یکروزه از ملایر ما داشت ، بین دو  مجتهد شهرما، رقابت درگرفت. هریک از آندو میخواست مجتهدی باشد که به دیدار اعلیحضرت و پیشبار او میرود. نبرد بین این دو چنان مغلوبه شده بود که فقط اسباب و آلات خود را بهم دیگر علنا حوالت نمیدادند و اگر که آنان قدرت آخوندهای دوران انقلاب را داشتند  کار میتوانست به جنگ داخلی در  شهر ما هم بکشد.

حاجی آقا محسنی  ما را میشناخت چون با پدرم دوست بود. نشستیم و من با حالتی برافروخته توضیح دادم که مسعود یک دبیر دارد که از “مادیون” است. و سر کلاس از اینکه آدم از نسل میمون است حرف زده و اینقدر حرف زدم که او هم بالاخره  رگی برای غیرتی شدن در تمام هیکل چربی گرفته بی رگ خود یافت و گفت من همین امروز تکلیف او را یکسره میکنم.

چند روز بعد مسعود آمد گفت که آن دبیرشان را از ملایر انتقال داده اند. او قبل از ترک ملایر آمده بود پیش پدرم با گله به او گفته بود من چه کرده ام که آقا پسر شما باید باعث دربدری من و خانواده من شود؟

پدرم بعدا مرا صدا زد و با فریاد:  ـ عمو! پدر سوخته بیشرف! مگر تو مسئول دنیا و آخرت دیگران هم هستی ؟ بتو چه مربوط که آن بیچاره سر کلاس چی گفته و چی نگفته؟  وجدان داشته باش! شرف داشته باش! یک ذره انسان باش! نه به آن، مانند خر عرقخوری و عیاشی های دیروزت و نه به این عابد و زاهد شدن امروزت. برو آدم شو!

و اینهم یک اقدام انقلابی دیگر بود به همان معنا از انقلابیگری که گفتم.

در رثای قلم

به کهکشان عشق،

بلند پرواز،

 قسم  بحق که قلم! تو بالهای بلند منی!

به ظلمتسرای ستم،

تو پرفروغ، چراغِِ راه  و،

به پیکار باستم،

چوتیغِ تیز یا که پیلِ منی.

اگر که شمع وجودم در این سکوت میسوزد،

باکت مباد!

تو آن جرقه زآتش فشانِ روح منی!

تو اخگر پاکی که فتادی چنین به خرمن ظلم،

 به خرمن بیدادِ شیخِ اهرمنی.

اگر حریق بحقت، به آتش کشد جهان ستم،

غمگین مباش! این به از آنست،

اگر بجای نماند از آن بیش

 مگر که سرد گشته  تلِ خاکستری.

ح ت

۱۴  ژانویه ۲۰۱۴

 

 

**********************************************************

 بزرگنرین کاستی های آسیب شناختی ژورنالیسم بی سازمان اپوزیسیونی موجود اینستکه این ژورنالیسم هرچند انتقادیست ولی بطورکامل فاقد راهبرد، چه در عرصه عملیاتی، چه سازمانی و چه استراتژی مبارزاتی است  و از آن بدترعمق ایدئولوژیک هم ندارد. منظورم از ایدئولوژی اهداف چشم اندازی مبارزه است. این ژورنالیسم در بهترین حالت وظیفه تنظیم ادبیاتی آن احساسی است که درجامعه وجود دارد نه اینکه افزودن برآن احساس و راهبردی و کاربردی کردن آن. ژورنالیسم اصلاح طلبی و سبز به درجات بسیارزیادی این کاستی را کمتر دارند. 

******************************************************

به انگیزه نگاهی به دولت آقای روحانی

برای شناختن افرد و حتی جریانهای سیاسی، غیر از زبان و برنامه و بیانیه های رسمی که خود را در پس هاله های غلیظی از ابهام آفرینیها و گیج و گنگ کردنها پنهان میکنند؛ بس نشانه های بیشمارِ رفتاری، سلیقه ایی، عادتهای زندگی، پیشینه ایی وجود دارد که راه میان بُرتری به لایه های پنهانی و آنسوئیِ آدمها و جریانها هستند!

باید چشم از دهانها برداشت به نگاه ها و رفتارها توجه داشت. هماهنگی و همخوانی آنها عیارسنج گوهر ها هستند. 

سیاست یک علم و مبارزه سیاسی یک فن و هنر است. کمتر کسانی از بازیگران این صحنه از خود میپرسند؛

چقدر با آن علم آشنایم و تا چه حد از ظرافتهای این فن و هنر برخوردار?

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

هرچند در درون این سینه ـ ی پرِ اشک

دریای عشق و کینه است، که موج میزند

اما!

در کرانه های سخت و صخره ایی آن

این؛ 

کردگارعدالت است، که فریاد میزند

۶ آوریل ۲۰۱۳

۳۱٫۰۳٫۲۰۱۱۳

Koochooloo

خلبان کوچک و شکاری بمب افکن بزرگ!
Overlap 032
من و نوه ام روبن

 

Fishing-2 085

 ساعتی چند  تمرین کشتیرانی بسوی دانمارک

Propel-300x225

پروانه کشتی با تمام دستگاه های مانور و شفتهایی به طول تا ۲۲ متر برای کشتی های متوسط به بالا

***************

در این سرای خنزر و پنزر فروشان ریز و درشت

مگرد!

که در این سرای حقیر

تو کیمیای عشق و حقیقت نخواهی جست

در سرزمین برف با اسکوتر
Scooter

من و آخرین ماشینی که با آن تا نوامبر ۲۰۱۱ کار میکردم
mashin

 

پیر مرد و دریا

پیر مرد و دریا

و نتیجه!دریا و ماهی و من………..
در سواحل دریا کوهستانی شمال نروژ که در نزدیکیهای آنجا چند سال کار میکردم. این رود خانه نیست دریاست که به منطقه کوهستانی دویده است. اینجا در سال ۲۰۰۲ از طرف یونسکو بعنوان زیبا ترین منطقه طبیعی دنیا برنده جایزه شد.

جشن تابستانی، من و شرلی کلامپ

Shirley Clamp

از خواننده های معروف و مطرح سوئد

این عکس را با انگیزه ایی غیر از  پزدهی میگذارم. در این جشن از برنامه خواننده تعریف کردم و پس از  گپی کوتاه  از او خواستم یک عکس با من بگیرد که او این چنین محبت آمیز و گرم با من عکس گرفت. هرگز فکر نمیکنم یک خواننده وطنی دست سوم حاضر باشد چنین عکسی با من بگیرد.

s

 

 


7f12e7026f8800f6

من و سگ دوستم. اسمش فونکس یعنی ققنوس است. بنظرم فونکس بیگناهترین موجودی است که تاریخ بشر بخود دیده است. اگر یک معصوم هم در تاریخ بوده است همین فونکس است که برغم دندانهای تیزش هیچ کسی را  با آنهاگاز نگرفته و از آنها فقط برای غلغلک های محبت آمیز آدمهایی که میشناسد استفاده میکند.

من و دوستانممن و دو تن از همکارانم در دریا با قایق

****************

Image result for ‫قبر کوروش کبیر‬‎

و اینهم حجرالسود من

………………..

GeiranGeir گیران گیر
از معروفترین دیدنیهای طبیعی نروژ چند سال در نزدیکی آنجا کار میکردم ضمناً این دریا است نه رودخانه. به نروژی فرورفتگیهای دریا در خشکی را که گاه به ده ها کیلومتر میرسد فیورد Fjord میخوانند.

Geirangeir

………………………….

بابا و مامانم
بهار نگشته، خزان گشت و زود زمستان شد
تو تصویرِ سردِ آن بهار نامده، دراین زودرس زمستان شو
 فلک امان نداد، خزان گشت  و زود زمستان شد
 ای عکس بی زبان! تو یادگار ما زآن بی بهار، زندگانی شو 
پدر و مادرم در حدود ۵۰ سال پیش.
زمان چه زود میگذرد و بهار را تجربه نکرده از خزان گذشته  با چهره سرد زمستان عمر روبرو هستی! چنگال خشن مرگ از خاک سرد برآمده  تا تو را به وادی بیکرانه  بسیط بی هویت و بی احساس هستی بکشاند، در آنجا که فقط  ذرّه ها و زیر ذرّه ها هستند و نه بیش.  

 

………………………

 

 

No Comments